۱این باور که کمتر از برادر و خواهرم دوستم میدارند، از آنرو بیشتر آزارم میداد که نیاز به مِهری یگانه از همان اوان کودکی در من بالیده بود. از اینرو هرگاه یکی از خویشان یا دوستانمان اندکی بیش از برادر یا خواهرم به من مهربانی نشان میداد، نسبت به آنکس احساسی نزدیک به پرستش در دل مییافتم.
۲از کودکیام بیش از همه دلبستگیِ پرشورم را به دو عمویم به یاد دارم. یکی از آن دو برادرِ بزرگترِ پدرم بود: پیوتر واسیلیویچ کوروین کروکوفسکی. پیرمردی بود با سیمایی تماشایی؛ بلندبالا، با سری ستبر که حلقههایی از موی یکسره سپید گِردش را گرفته بود. چهرهاش، با آن نیمرخِ سختگیر و منظم، ابروانِ پرپشت و پیشانیِ بلند که چینی ژرف از پایین تا بالا میشکافتش، در نگاهِ نخست شاید عبوس و تقریباً خشن مینمود؛ اما نگاهی نیک و ساده روشنش میکرد، از آنگونه نگاهها که در سگهای تِرنوو یا کودکانِ خردسال میبینیم.
۳این عمو، به تمامِ معنای کلمه، به جهانی دیگر تعلق داشت. با آنکه فرزندِ ارشد بود و بنابراین میبایست بزرگِ خاندان به شمار آید، همه او را دستِکم میگرفتند و با او چون کودکی رفتار میکردند. از دیرباز آوازهاش چون مردی غریب و «عجیبوغریب» جاافتاده بود. همسرش چند سالی بود که درگذشته بود و او زمینهایی نسبتاً چشمگیر را به یگانه پسرش واگذارده و تنها مستمریِ ماهانهٔ ناچیزی برای خود نگه داشته بود. بدینسان، رها از هر کارِ منظم، اغلب به دیدارمان به پالیبینو میآمد و هفتههای تمام آنجا میماند. آمدنش عید بود و تا نزدِ ما بود خانه رنگی دلپذیرتر و جنبوجوشی بیشتر میگرفت. گوشهٔ محبوبش کتابخانه بود. در هر جنبشِ تن تنبلترینِ آدمیان، میتوانست ساعتهای پیاپی بیحرکت بر کاناپهٔ بزرگِ چرمی بنشیند، یک پا زیرِ تن جمعکرده، چشمِ چپ نیمهبسته — چون از چشمِ راست ضعیفترش بود — و غرق در خواندنِ «رُووو دو دو موند»، مجلهٔ محبوبش.
۴خواندن تا مرزِ نوعی مستی، تا مرزِ جنون، یگانه ضعفش بود. سیاست سخت به کارش میآمد. روزنامههایی را که هفتهای یکبار به دستمان میرسید میبلعید و درازمدت در آنها تأمل میکرد: «این ناپلئونِ ناکس باز چه دسیسهای میچیند؟» در واپسین سالهای زندگیاش بیسمارک نیز آسودگی از او گرفته بود. البته عمو تردیدی نداشت که «ناپلئون بیسمارک را خواهد بلعید»، و چون عمرش به پس از ۱۸۷۰ نکشید، با همین یقین از جهان رفت.
۵تا پای سیاست به میان میآمد، عمویم خونریز میشد. نابودکردنِ یکبارهٔ سپاهی صدهزارنفره برایش هیچ نبود؛ سختگیریاش با تبهکاران — که در خیال کیفرشان میداد — کم از این نبود، هرچند این تبهکاران برایش موجوداتی خیالی میماندند؛ در زندگیِ واقعی، همه در چشمِ او حق داشتند. بهرغمِ اعتراضهای معلمهمان، همهٔ کارگزارانِ انگلیسیِ هند را به دار محکوم کرد.
۶فریاد میزد: «بله، مادموازل، همه را، همه را!»
۷و در گرماگرمِ برافروختگی چنان با قیافهای سخت و هولناک مشت بر میز میکوفت که هرکس در آن لحظه به اتاق درمیآمد، میهراسید. سپس ناگهان آرام میگرفت و چهرهاش رنگِ پشیمانی و افسوس میگرفت: چون تازه دیده بود که آن حرکتِ بیاحتیاط چه آشوبی در کارِ تازیِ ما «گریزی» — سوگلیِ نازپروردهٔ همه — افکنده که میخواست کنارِ او روی کاناپه دراز بکشد.
۸اما هیچچیز به پای شورِ عمو نمیرسید آنگاه که در روزنامهای به شرحِ یک کشفِ علمی برمیخورد. آن روزها سرِ سفره بحثهای داغی داشتیم؛ بی او شام در سکوتی ملالآور میگذشت، چون در نبودِ دلبستگیهای مشترک حرفی برای گفتن به هم نداشتیم.
۹عمو مثلاً رو به مادرم میگفت: «خواهرجان، خواندهاید پُل بِر چه اختراعی کرده؟ حالا دیگر برادرانِ سیامیِ مصنوعی میسازد! اعصابِ دو خرگوش را به هم میپیوندد و جوششان میدهد. اگر یکی را بزنند، آن دیگری درد میکشد. چه میگویید؟ تمامِ دامنهاش را درمییابید؟»
۱۰و عمو برای جمع خلاصهای از مقالهای که تازه خوانده بود میگفت و تقریباً بیآنکه خود بداند میآراستش و با استنتاجهایی چنان گستاخ در پیامدهایشان کاملش میکرد که خودِ نویسنده بیگمان هرگز به فکرش هم نرسیده بود.
۱۱بحثی پرشور درمیگیرد. مامان و آنیوتا معمولاً جانبِ عمو را میگیرند و برای کشفِ تازه سراپا شور میشوند. معلمهام، با آن روحیهٔ مخالفخوانی که خاصِ اوست، به همان پایداری جبههٔ مقابل را میگیرد و با حرارت ناسازگاری و گاه حتی گناهآلودگیِ این نظریهٔ عمو را ثابت میکند. آموزگارِ سرخانه اگر پای اطلاعی دربارهٔ واقعیتی در میان باشد نظر میدهد، اما عاقلانه از هر دخالتی در خودِ مجادله میپرهیزد. و اما پدرم نقشِ منتقدِ شکاک و ریشخندگر را دارد؛ بهنوبت جانبِ این و آن را میگیرد تا سستیهای هر دو اردو را بنمایاند و بیپروا بر آنها انگشت بگذارد.
۱۲این بحثها گاه رنگِ ستیزهجویی بس آشکاری میگیرند؛ ناگزیر مردمان را از انتزاعها بیرون میکشند تا ناگهان به قلمروِ نیشهای کوچکِ شخصی بجهند.
۱۳دو حریفِ سرسختتر از همه، مارگریت فرانتسوونا و آنیوتا هستند؛ «جنگِ هفتساله» پنهانی میانشان برقرار است و جز با دورههایی از آتشبسِ مسلح قطع نمیشود.
۱۴اگر تعمیمهای عمو با گستاخیشان چشم را میگیرند، معلمه نیز در کاربستِ نبوغآمیزِ هر یک از این نظریهها چیزی کم ندارد. نظریه هر اندازه هم انتزاعیِ علمی و بیپیوند با زندگیِ روزمره باشد، او به نامنتظرترین و بدیعترین شیوه در آن برهانهای لازم را برای خردهگیری از رفتارِ آنیوتا مییابد: همه از حیرت دست به آسمان برمیدارند.
۱۵آنیوتا هم کم نمیآورد و با چنان گستاخیِ بدجنسانهای پاسخ میدهد که معلمه از جایش سرِ سفره میجهد و اعلام میکند پس از چنین اهانتی دیگر در این خانه نمیماند. جمع دچار ناخوشیِ عمومی میشود؛ مامان که از صحنهسازی و ماجرا بیزار است پادرمیانی میکند و پس از گفتوگوهایی دراز، صلح برقرار میشود.
۱۶هنوز توفانی را به یاد دارم که دو مقالهٔ «رُووو دو دو موند» در خانهٔ ما به پا کرد: یکی دربارهٔ یگانگیِ نیروهای فیزیکی، گزارشی از جزوهای از هلمهولتس، و دیگری دربارهٔ آزمایشهای کلود برنار که پارهای از مغزِ کبوتران را بیرون میآورد. هلمهولتس و کلود برنار چه شگفتزده میشدند اگر میدانستند چه سیبِ نفاقی به میانِ این خانوادهٔ آرامِ روس، گمشده در ژرفای ولایتِ ویتبسک، افکندهاند!
۱۷تنها مقالههای علمی و سیاست نبودند که عمو پیوتر واسیلیویچ را شعلهور میکردند. با همان شور رمان میخواند، سفرنامه میخواند، مقالههای تاریخی میخواند. در نبودِ بهتر، کتابهای کودکان را هم میخواند. هرگز در کسی — جز در چند نوجوان — چنین شورِ خواندنی ندیدهام. شوری بس بیآزار و برای مالکی ثروتمند آسانیاب؛ و با اینحال عمویم تقریباً هیچ کتابی نداشت؛ به برکتِ کتابخانهٔ ما در پالیبینو بود که توانست در پایانِ عمر یگانه لذتی را که بدان بها میداد فراهم آورد.
۱۸ضعفِ بیاندازهٔ شخصیتش، در تضادی چنان چشمگیر با ظاهرِ پرهیبت و سختگیرش، او را تمامِ عمر قربانیِ اطرافیانش کرد، و یوغی که زیرش خم شد چنان سخت و آمرانه بود که برآوردنِ سلیقههای شخصیاش حتی هرگز به حساب نیامد. همین سستیِ اراده او را برای خدمتِ نظام — که در آن روزگار یگانه پیشهٔ درخورِ یک نجیبزاده بود — نامناسب ساخت؛ دستِکم پدر و مادرش چنین داوری کردند. چون سرشتی نرم و آسانگیر داشت، بر آن شدند که در خانه نگاهش دارند و تنها آموزشی به او بدهند که برای بیجانخوردن در جامعه واجب بود. آنچه دانست، خود آموخت؛ با اندیشیدن، یا با خواندنهایی که بعدها کرد. با اینهمه گسترهٔ دانستههایش چشمگیر بود؛ اما چنانکه بر سرِ خودآموختگانِ بیراهنما میآید، دانشش همیشه از نظم و روش بیبهره ماند: در برخی زمینهها هنگفت، و در برخی دیگر یکسره ناکافی.
۱۹چون به سنِ مردی رسید، عمویم به زیستن در روستا، در خانهٔ خویش بسنده کرد؛ بیجاهطلبی و خرسند از جایگاهِ فروتنانهای که در خانوادهاش برای او ساخته بودند. برادرانِ کوچکترش، که بسی درخشانتر از او بودند، با ادای حمایتِ خیرخواهانه با او چون گونهای «عجیبالخلقهٔ بیآزار» رفتار میکردند. اما بختی نامنتظر از آسمان بر او فروافتاد: توجهِ زیباترین و ثروتمندترین دوشیزهٔ ولایت، نادِژدا آندرهیونا ن…، را به خود کشید. آیا آن چهرهٔ زیبا مفتونش کرده بود؟ آیا گمان میکرد شوهرِ دلخواهش را یافته و میتواند این موجودِ بزرگِ فروتن و فداکار را همیشه در پای خود نگاه دارد؟ خدا میداند. هرچه بود، بهروشنی به او فهماند که اگر خواستگاری کند، پذیرفته خواهد شد. پیوتر واسیلیویچ هرگز بهتنهایی چنین گامی برنمیداشت، اما خواهرانش و خالهها و دخترخالههای پرشمارش چنان خوب سعادتی را که نصیبش میشد برایش شرح دادند که پیش از آنکه به خود بیاید، نامزدِ نادژدا آندرهیونای زیبا بود؛ ثروتمندی افسانهای و به همان اندازه نازپرورده.
۲۰این پیوند خوش نیفتاد. هرچند نزدِ ما بچهها مسلم بود که عمو پیوتر جز شادکردنِ ما دلیلی برای بودن در این جهان ندارد، بهغریزه حس میکردیم که هرگز نباید با او از همسرِ درگذشتهاش سخن گفت؛ به آن موضوع هرگز نباید حتی اشارتی میرفت.
۲۱شومترین افسانهها دربارهٔ زنعمویمان نادژدا آندرهیونا دهانبهدهان میگشت. بزرگترها — یعنی پدرم، مادرم و معلمهمان — هرگز در حضورِ ما نامش را بر زبان نمیآوردند. اما عمهمان، آنا واسیلیونا، خواهرِ کوچکتر و شوینکردهٔ پدرم، که گاه به جوشِ پرحرفی میافتاد، چیزهای هولناکی دربارهٔ «خواهرِ مرحوممان، نادژدا آندرهیونا» بازمیگفت.
۲۲«چه افعیای! — خدا نصیب نکند! من و خواهرم مارتا را میخواست یکلقمه کند! و برادرم پیوتر چهها که از دستش نکشید!… — کافی بود خدمتکاری به خشمش آورد؛ میدوید به اتاقِ کارِ شوهرش و کیفرِ گناهکار را میخواست، آن هم به دستِ خودِ او. آن بیچاره، از سرِ نیکی، میکوشید سرِ عقلش بیاورد. زهی خیال! استدلال درندهترش میکرد: به او میپرید و زشتترین دشنامها را نثارش میکرد. «او جز تنبلی نیست، لایقِ نامِ مرد نیست!» شنیدنش مایهٔ شرم بود. آنگاه چون میدید حرفهایش بیثمر است، هرچه روی میز مییافت — کتاب، کاغذ، هرچه دمِ دستش میآمد — بغل میزد و همه را در بخاری میانداخت. فریاد میزد: «من این آشغالها را در خانهام نمیخواهم.» حتی دمپاییِ کوچکش را از پا درمیآورد و با آن به صورتِ شوهرش میزد. بهراستی! سیلیاش میزد! و او، کبوترِ من، هیچ نمیگفت؛ تنها میکوشید دستهایش را نگه دارد، آن هم بهنرمی، تا آسیبش نرساند، و به این بسنده میکرد که بگوید: — «نادژدا، آرام بگیر، چه میکنی؟ جلوی مردم شرم نمیکنی؟» — شرم؟ — او نمیدانست شرم چیست.»
۲۳ما خشمگین فریاد میزدیم: «— عمو چگونه چنین رفتارهایی را تاب میآورد؟ چرا زنش را رها نمیکرد و نمیرفت؟»
۲۴عمه آنا پاسخ میداد: «— های، عزیزانم، خیال میکنید زنِ عقدی را میشود مثلِ یک جفت دستکش کناری انداخت؟ از این گذشته، راستش را بخواهید، هرچه هم آزارش میداد، پیوتر باز دیوانهوار عاشقش بود.»
۲۵«— مگر میشود؟ عاشقِ چنین بدجنسی!»
۲۶«— آنقدر دوستش میداشت، کوچولوهایم، که بی او نمیتوانست زندگی کند؛ وقتی اعدامش کردند، چیزی نمانده بود که از نومیدی دست به جانِ خود ببرد.»
۲۷با کنجکاوی میپرسیم: «— چه میگویید عمهجان؟ چطور اعدامش کردند؟»
۲۸اما عمه که درمییابد زیاده گفته است، ناگهان قصهاش را میبُرد و با حرارت بافتنی میبافد تا ثابت کند دنبالهای در کار نخواهد بود. کنجکاویِ ما شعلهورتر از آن است که به این آسانی فرو بنشیند.
۲۹به اصرار میخواهیم: «عمهجان، کبوترِ من، تعریف کنید!»
۳۰و عمه، چون یکبار به راه افتاده، دیگر لابد نمیداند چگونه این سیلِ پرگویی را بند آورد.
۳۱ناگهان پاسخ میدهد: «خب، راستش… کلفتهایش، بردگانِ خودش، خفهاش کردند!»
۳۲«— خدایا! چه وحشتی! چطور شد؟ عمهجانِ عزیز، تعریف کنید!»
۳۳و به التماس میافتیم.
۳۴آنا واسیلیونا میگوید: «خیلی ساده. یک شب تنها در خانه مانده بود؛ برادرم پیوتر و بچهها را نمیدانم کجا فرستاده بودند. شب، ملانی، کلفتِ سوگلیاش، مثلِ همیشه لباس از تنش درآورد و در بستر خواباندش، و بعد ناگهان دست به هم زد. با این علامت، کلفتهای دیگر که در اتاقِ کناری منتظر بودند، با فیودورِ درشکهچی و باغبان، پیدا شدند. خواهرمان نادژدا آندرهیونا از قیافهشان دریافت که کار دارد خراب میشود؛ با اینحال نترسید و حضورِ ذهنش را از دست نداد.
۳۵«اینجا چهکار دارید، شیاطین؟ عقلتان را باختهاید؟ همین حالا گم شوید بیرون.»
۳۶از سرِ عادت ترسیدند و نزدیک بود فرمان ببرند؛ اما ملانی، که از همه گستاختر بود، نگاهشان داشت.
۳۷«ترسوهای بزدل، جانتان را دوست ندارید؟ او که فردا همهتان را به سیبری میفرستد!»
۳۸این به فکرشان انداخت: دستهجمعی بهسوی بستر هجوم بردند؛ خواهرِ مرحوممان را این از پاها گرفت، آن از بازوها؛ تشکهای پَر رویش انداختند تا خفهاش کنند. هرچه التماس کرد، پول پیشنهاد داد، هرچه بخواهند وعده داد، هیچچیز بازشان نداشت. ملانیِ سوگلی همه را فرمان میداد.
۳۹«حولهای خیس روی سر، تا لکههای کبود روی صورت نماند…»
۴۰بعدها خودشان، در دادگاه، زیرِ تازیانه، اعتراف کردند، آن بردگانِ بزدل: آنگاه بهتفصیل بازگفتند چه گذشته بود. و البته این شاهکارشان برایشان نوازش به ارمغان نیاورد. بیگمان بسیاریشان هنوز در سیبری میپوسند.»
۴۱عمهمان خاموش میشود و وحشت، سکوت بر ما تحمیل میکند.
۴۲عمه سفارش میکند: «اما مواظب باشید، نروید آنچه را احمقانه برایتان تعریف کردم بازگو کنید.»
۴۳و ما خوب میفهمیم که نباید چیزی بازگفت؛ برایمان دردسر میشود.
۴۴اما شب، هنگامِ خواب، آن قصه رهایم نمیکند و نمیگذارد خوابم ببرد.
۴۵یکبار مِلکِ عمویم را دیده بودم و آنجا پرترهٔ همسرش را دیده بودم؛ رنگوروغنی، در اندازهٔ طبیعی، به سلیقهٔ پرمدعای آن روزگار. گویی زنده میبینمش: ریزنقش، ظریف چون مجسمهای چینیِ ساکس، در جامهٔ مخملِ لاکی، یقهباز، گردنآویزی از لعل بر سینهٔ سپید و برجستهاش، گونهها گِرد و گلگون، چشمها درشت و سیاه، نگاه متکبر و لبخندی همگانی بر دهانِ کوچکِ صورتیاش. و میکوشم پیشِ خود مجسم کنم که آن چشمهای درشت چگونه از حدقه بیرون زده و چه وحشتی در آنها نشسته بود، آنگاه که رعیتهای خودش را، آنهمه فروتن، دید که به کشتنش آمدهاند!
۴۶خود را بهجای او میگذارم. در همان حال که دونیاشا لباسم را درمیآورد، به ذهنم میرسد: «چه میشد اگر این چهرهٔ گِردِ مهربان ناگهان دگرگون میشد و بد میشد؟ اگر میدیدم دونیاشا دست به هم میزند و ایلیا و استپان و ساشا به اتاق هجوم میآورند و میگویند: — ما آمدهایم شما را بکشیم، مادموازل!»
۴۷این اندیشه، هر اندازه هم دیوانهوار، به هراسم میافکند؛ برخلافِ همیشه دونیاشا را نگاه نمیدارم و تقریباً خوشحالم که چون آمادهٔ خواب شدم، میبینمش که میرود و شمع را میبرد. اما باز خوابم نمیبرد؛ همانجا، در تاریکی، با چشمانِ باز میمانم و بیتاب چشمبهراهِ بازگشتِ معلمهام هستم که بالا، نزدِ بزرگترها، به ورقبازی مانده است.
۴۸هر بار که با عمو پیوتر تنها میشوم، آن قصه بیاختیار به یادم بازمیآید و از خود میپرسم چگونه این مرد، که روزگاری آنهمه رنج کشیده، اکنون میتواند چنین آرام با من شطرنج بازی کند، به ساختنِ قایقهای کوچک برایم سرگرم شود، و برای طرحِ بازگرداندنِ سیردریا به بسترِ کهنش یا هر مقالهٔ روزنامهٔ دیگری شور و غوغا کند. کودکان درنمییابند که یکی از نزدیکانشان، که هر روز ساده و عادی با او میزیند، توانسته است در طولِ زندگی آزمونهایی هولناک و سوگبار از سر بگذراند.
۴۹گاه میلی تقریباً بیمارگون دارم که از عمو بپرسم و بدانم ماجرا چگونه گذشته است. درازمدت تماشایش میکنم، چشم از او برنمیدارم، و این مردِ غولپیکرِ نیرومند و هوشمند را پیشِ خود مجسم میکنم که در برابرِ زنِ کوچکِ زیبایش میلرزد، میگرید و دستهایش را میبوسد، در حالی که او کتابها و کاغذهایش را از چنگش میکشد یا با دمپاییِ کوچکش سیلیاش میزند.
۵۰یکبار، تنها یکبار، در کودکیام نتوانستم خودداری کنم و به آن نقطهٔ حساس دست نزنم.
۵۱شبی بود. در کتابخانه تنها بودیم؛ عمو مثلِ همیشه نشسته بر کاناپه میخواند، یک پا زیرِ تن جمعکرده. من در اتاق میدویدم و توپبازی میکردم؛ اما خسته از این بازی، سرانجام کنارش روی کاناپه نشستم و همچنانکه نگاهش میکردم، به اندیشههای همیشگیام دربارهاش فرورفتم.
۵۲عمو ناگهان کتابش را کنار گذاشت و در حالی که سرم را نوازش میکرد پرسید:
۵۳«به چه فکر میکنی اینطور، کوچولو؟
۵۴— عمو، شما با همسرتان خیلی بدبخت بودید؟»
۵۵این کلمات تقریباً بیاختیار از لبانم گریخت.
۵۶هرگز اثری را که این پرسشِ نابهنگام بر عموی بیچارهام گذاشت فراموش نخواهم کرد. چهرهٔ سختگیر و آرامش از چینهای ریز پر شد، گویی دردی جسمانی بر او چیره شده باشد. با بازو حرکتی کرد چنانکه گویی ضربهای را دفع میکند. دلسوزی، شرم و درد وجودم را گرفت. به نظرم آمد که من نیز دمپاییِ کوچکم را درآوردهام تا سیلیاش بزنم.
۵۷«عموجان، عزیزم، ببخشیدم! این را بیآنکه بدانم چه میگویم پرسیدم!» — و این را در حالی میگفتم که نوازشش میکردم و چهرهٔ سرخ از شرمم را در سینهاش پنهان میکردم.
۵۸و این آن مردِ نازنین بود که مرا از بابتِ بیپرواییام دلداری داد.
۵۹دیگر هرگز به آن موضوعِ ممنوع بازنگشتم. اما دربارهٔ باقیِ چیزها میتوانستم بیپروا از عمو پیوتر بپرسم. مرا سوگلیِ او مینامیدند و ساعتهای تمام با هم از هر دری سخن میگفتیم. هرگاه اندیشهای ذهنش را میگرفت، پیوسته به آن میاندیشید و از آن میگفت. یکسره از یاد میبرد که مخاطبش کودکی است، و اغلب انتزاعیترین نظریهها را پیشِ من میگسترد. و همین بود که شیفتهام میکرد: حس میکردم با من چون بزرگترها رفتار میشود، و میکوشیدم بفهمم یا دستِکم چنین بنمایم.
۶۰هرچند عمویم هرگز ریاضیات نخوانده بود، این دانش احترامی ژرف در او برمیانگیخت. از برخی کتابها مفاهیمی گرد آورده بود و دوست میداشت در حضورِ من با صدای بلند دربارهشان بیندیشد. او بود که مثلاً نخستینبار از تربیعِ دایره و از مجانبها با من سخن گفت؛ و اگر معنای سخنانش برایم دریافتنی نبود، تخیلم را برمیانگیخت و گونهای حرمت برای ریاضیات در من میدمید؛ حرمتی چون برای دانشی برتر و اسرارآمیز که به راهیافتگانش جهانی نو و شگرف میگشاید، دور از دسترسِ مردمِ عادی. به مناسبتِ همین نخستین آشناییها با ریاضیات باید نکتهای کنجکاویانگیز را بازگویم که در پروردنِ دلبستگیِ بزرگِ من به این دانش سهم داشت.
۶۱وقتی نخستینبار در روستا ساکن شدیم، ناچار بودند سراسرِ خانه را بازسازی کنند و بر همهٔ اتاقها کاغذدیواریِ نو بکشند؛ و اتاقها چندان پرشمار بودند که کاغذ برای یکی از اتاقهای بچهها کم آمد. باید از پترزبورگ میآوردند: کاری بود دراز و برای یک اتاق نمیارزید؛ منتظرِ فرصت ماندند و سالهای سال آن اتاق ناتمام ماند و دیوارش را تنها کاغذی که دمِ دست بود پوشاند. از بختِ خوش، این کاغذ ورقهای چاپِ سنگیِ درسهای استروگرادسکی دربارهٔ حسابِ انتگرال و دیفرانسیل بود که پدرم در جوانی خریده بود. آن ورقها، رنگارنگ از فرمولهای کهنه و نافهمیدنی، دیری نگذشت که توجهم را گرفتند. به یاد دارم که در کودکی ساعتهای تمام پیشِ آن دیوارِ اسرارآمیز میماندم و میکوشیدم جملههایی پراکنده را بگشایم و ترتیبی را که ورقها میبایست به دنبالِ هم بیایند بازیابم. این تماشای طولانی و هرروزه سرانجام صورتِ ظاهریِ بسیاری از آن فرمولها را در حافظهام نقش کرد، و آن متن، هرچند در همان دم نافهمیدنی، ردی ژرف در مغزم بر جای گذاشت.
۶۲سالها بعد، وقتی نخستین درسِ حسابِ دیفرانسیل را نزدِ استادِ نامدارِ ریاضیاتِ پترزبورگ، الکساندر نیکلایویچ استرانالیوبسکی، گرفتم، او از سرعتی که در دریافتنِ همهٔ توضیحهایش داشتم در شگفت شد؛ «گویی از پیش میدانستمشان» — عینِ عبارتِ خودِ او بود. بهراستی، در همان دم که آن مفاهیمِ نخستین را به من میآموخت، ناگهان به یاد آوردم که همهٔ اینها را بر دیوارِ اتاقِ کودکیام دیده بودم؛ و به نظرم آمد که معنای اصطلاحهایی که استاد به کار میبَرد از دیرباز برایم آشناست.