یک سالِ تحصیل نزدِ وایرشتراس
دیدار از پاریس در روزهای کمون

Une année d’études chez Weierstrass — Visite à Paris pendant la Commune
آن شارلوت لفلر
زندگی‌نامهٔ سوفیا کووالفسکایا — «خاطرات کودکی»، بخش دوم، فصل سوم — انتشارات آشت، پاریس، ۱۸۹۵ (مالکیت عمومی)

۱روزی پروفسور وایرشتراس، نه بی‌شگفتی، دید که دانشجویی زن وارد می‌شود و با حالتی دستپاچه از او خواهش می‌کند که وی را در شمارِ شاگردانش بپذیرد.

۲دانشگاهِ برلین در آن روزگار به روی زنان بسته بود — چنان‌که امروز نیز هست؛ از این‌رو سوفیا که آرزومندِ سوزانِ بهره‌گرفتن از درسِ کسی بود که پدرِ آنالیزِ ریاضیِ مدرن شمرده می‌شود، بر آن شد که از او درسِ خصوصی بخواهد. استاد آن دانشجوی ناشناس را با اندکی بدگمانی برانداز کرد و برای آزمودنش مسئله‌هایی به او داد که ویژهٔ پیشرفته‌ترین شاگردانِ درسش بود، با این اطمینان که دیگر بازنخواهد گشت. آن برخوردِ نخست مساعد نبود. سوفیا، بدلباس چنان‌که در آن دوران همیشه بود، از قضا کلاهی زشت هم بر سر داشت که چهره‌اش را می‌پوشاند و به او ظاهرِ پیرزنی می‌داد. چنان‌که استاد — و این را بعدها خود برایم گفت — هیچ گمانی به آن سیمای زنده و جوان نبرد که از همان نگاهِ نخست بر هرکس چنان کششی داشت.

۳یک هفته بعد آن دانشجو دوباره پیدایش شد و گفت که مسئله‌ها را حل کرده است. وایرشتراس شک کرد، اما دعوتش کرد که کنارش بنشیند و کارش را نکته‌به‌نکته بررسی کرد. در کمالِ شگفتی‌اش، همه‌چیز نه‌تنها درست، بلکه با ظرافت و هوشمندی نیز فهمیده شده بود. سوفیا، شاد از تأییدشدن، به‌چابکی کلاهش را برداشت؛ موهای مجعدش رها شد، چهره‌اش از خوشی گل انداخت، و استادِ پیر از مِهری غریب و پدرانه به این زن‌کودک — که استعدادش با بهترین شاگردانش برابری می‌کرد — به رقت آمد. از آن ساعت، آن ریاضی‌دانِ بزرگ وفادارترین و مهربان‌ترین دوستِ سوفیا شد؛ کسی که پشتیبانی‌اش هرگز از او دریغ نشد؛ و سوفیا در خانوادهٔ وایرشتراس چون دختری یا خواهری پذیرفته شد.

۴چهار سالِ پیاپی زیرِ نظرِ آن استادِ بزرگ کار کرد؛ استادی که نفوذش بر او مطلق بود؛ کارهای علمیِ سوفیا حتی به‌تعبیری چیزی جز مکمل یا بسطِ اصولِ «استاد» نبود.

۵درس‌ها بدین‌گونه سامان یافت: استاد هفته‌ای یک‌بار به خانهٔ او می‌آمد و او شامگاهِ یکشنبه‌ها به خانهٔ استاد می‌رفت. کووالفسکی همسرش را به برلین آورده و با دوستِ هایدلبرگی‌اش در آنجا مستقر کرده بود؛ گاه‌گاه به دیدنشان می‌آمد، اما مناسباتش با سوفیا غریب می‌ماند و در خانهٔ وایرشتراس کنجکاوی‌هایی برمی‌انگیخت؛ در آن خانه ولادیمیر هرگز آفتابی نشد، هرچند همسرش آنجا در صمیمیتِ همهٔ اعضای خانواده می‌زیست. هرگز از او سخن نگفت، هرگز او را به استاد معرفی نکرد؛ اما شامگاهِ یکشنبه‌ها، پس از درس، کووالفسکی زنگِ درِ خانه را می‌زد و به خدمتکاری که در را می‌گشود می‌گفت:

۶«به خانمِ کووالفسکی خبر بدهید که درشکه‌ای دمِ در منتظرِ اوست.»

۷سوفیا همیشه از این وضع معذب بود، و یکی از استادانِ هایدلبرگ برایم گفت که روزی کووالفسکی را در خانهٔ او دیده و سوفیا وی را چون «خویشاوندی» به او معرفی کرده است.

۸و اما دوستش زندگیِ مشترکشان در برلین را چنین باز می‌گوید:

۹«زندگیِ ما در برلین از هایدلبرگ هم یکنواخت‌تر و منزوی‌تر بود. یکسره تنها می‌زیستیم. سوفیا روز را غرق در کاغذهایش می‌گذراند؛ من تا شب در آزمایشگاه می‌ماندم. پس از شامی شتاب‌زده، دوباره به کار می‌نشستیم. جز پروفسور وایرشتراس که اغلب می‌آمد، هیچ‌کس هرگز پا به خانهٔ ما نمی‌گذاشت. سونیا بدخلق بود و به همه‌چیز بی‌اعتنا؛ گویی هیچ‌چیز بیرون از درس‌هایش به کارش نمی‌آمد. دیدارهای شوهرش اندکی سرِ حالش می‌آورد، اما با آنکه به‌ظاهر به هم دلبسته بودند، مناسباتشان با سرزنش‌ها و سوءتفاهم‌های پیاپی مکدر بود. با هم گردش‌های دراز می‌کردند، اما سوفیا هرگز راضی نمی‌شد با من بیرون بیاید، حتی برای ضروری‌ترین خریدها. یک‌بار نزدیک بود بر سرِ پیراهنی که برای عیدِ کریسمس سخت بدان نیاز داشت با هم به هم بزنیم؛ به خانهٔ وایرشتراس دعوت بودیم که مخصوصِ ما درختی می‌آراست. سوفیا به هیچ قیمتی حاضر نشد برای خریدِ پیراهنش بیرون برود، من هم از انجامِ این خرید به‌تنهایی سر باز زدم؛ اگر شوهرش آنجا بود همه‌چیز را روبه‌راه می‌کرد، چون حتی پارچه و دوختِ پیراهن‌هایش را هم او برمی‌گزید. سرانجام به فکرش رسید که سفارشِ آنچه را لازم داشت به خانمِ صاحبخانه بسپارد و بدین‌سان از بیرون‌رفتن معاف شد.

۱۰«می‌توانست ساعت‌های دراز پشتِ میزِ کارش بماند، در تنشِ ذهنیِ خارق‌العاده‌ای، و آنگاه که پس از یک روز مطالعه کاغذهایش را کنار می‌گذاشت و از میز برمی‌خاست، برای آن بود که در اتاقش، غرق در اندیشه‌هایش، این‌سو و آن‌سو راه برود؛ آن هم با گام‌هایی چنان تند که اغلب کارش به دویدن می‌کشید، در حالی که با صدای بلند با خود حرف می‌زد و گاه حتی قهقهه سر می‌داد. در آن حال گویی از زمین کنده شده بود و بر بال‌های خیال دور از هر واقعیتی می‌پرید؛ اما هرگز از اندیشه‌هایی که در آن حال ذهنش را گرفته بود سخن نمی‌گفت.

۱۱«کم می‌خوابید و خوابش همیشه آشفته بود؛ گاه ناگهان از خوابی خیال‌پردازانه برمی‌جست، از من می‌خواست همدمش باشم و خواب‌هایش را با میل باز می‌گفت؛ خواب‌هایی که همیشه غریب یا گیرا بودند و اغلب خصلتِ رؤیاهای مکاشفه‌آمیز داشتند؛ سوفیا برایشان معنایی پیشگویانه قائل بود که آینده عموماً درستش درمی‌آورد؛ خلاصه آنکه سرشتی داشت به‌غایت عصبی. با ذهنی همیشه ناآرام، پیوسته در آرزوی هدفی پیچیده بود، و با این‌حال هرگز او را دلسردتر از آن هنگام ندیدم که به هدفش رسیده بود، چون واقعیت هرگز با آنچه از آن چشم داشت برابر درنمی‌آمد. هرچند تا وقتی اندیشه‌ای ذهنش را گرفته بود چندان دوست‌داشتنی نبود، آدمی بی‌اختیار دلش به حالِ او می‌سوخت وقتی می‌دیدش که در اوجِ کامیابی چنین ناشاد است؛ همین ناپایداری، همین گذارِ پیوسته از حالتی شاد به حالتی تیره، او را گیرا و ژرف‌دوست‌داشتنی می‌کرد.

۱۲«اقامتمان در برلین، روی‌هم‌رفته، از هر خوشی تهی بود؛ بدمسکن، بدخوراک، بی‌بهره از هوا و تفریح، و از کار فرسوده؛ من به هایدلبرگ چون بهشتی گمشده می‌اندیشیدم؛ و سوفیا نیز، پس از گرفتنِ درجهٔ دکتری در پاییزِ ۱۸۷۴، چنان از تن و جان فرسوده بود که پس از بازگشت به روسیه دیرزمانی از هر کارِ فکری ناتوان ماند.»

۱۳این بی‌بهرگی از شادیِ کار، که دوستش اینجا از آن می‌گوید، برای سوفیا رنجی بود آویخته به کارِ علمی؛ خود را با چنان افراطی بدان می‌سپرد که توانِ لذت‌بردن از زندگی را از دست می‌داد، حتی از دیدِ خودِ کارهایش؛ اندیشه‌هایش به‌جای آنکه خدمتگزار بمانند، خودکامه می‌شدند، و شادیِ ساختن و آفریدن یکسره ناپدید می‌شد. و این درست وارونهٔ آن شد که بعدها، چون به ادبیات پرداخت؛ آنگاه می‌شکفت و خود را خوشبخت حس می‌کرد.

۱۴تنها کارِ بیش‌ازاندازه نبود که اقامتِ برلین را جانکاه می‌کرد: اوضاعِ دیگری نیز در آن سهم داشتند، به‌ویژه غرابتِ مناسباتِ سوفیا با شوهرش و دروغینیِ وضعی که پادرمیانیِ پدر و مادر آن را جانکاه‌تر کرد. آن‌ها چند بار به دیدنِ دخترشان آمدند، حتی در تعطیلات او را با خود به روسیه بردند و به حقیقت پی بردند؛ سرزنش‌ها کردند، اما هیچ تغییری در رفتارِ سوفیا با ولادیمیر به دست نیاوردند. با این‌همه او از تنهایی‌اش رنج می‌برد، چون همان نیازِ سودایی به زیستن را — که بعدها او را بلعید — از هم‌اکنون حس می‌کرد؛ هیچ‌چیزِ یک فضل‌فروش را نداشت، برخلافِ آنچه شیوهٔ زندگی‌اش می‌توانست گمان برانگیزد؛ زنی بود کم‌رو، یکسره بی‌بهره از روحِ عملی، که دوپهلوییِ وضعش را حس می‌کرد و از بدنام‌شدن می‌ترسید.

۱۵همین بی‌بهرگی از روحِ عملی زندگیِ مادیِ آن دو دوست را بسیار پیچیده کرد. استعدادِ آن را داشتند که بدترین مسکن‌ها را برگزینند، مشکوک‌ترین خدمتکاران را بگیرند و به ناسالم‌ترین شیوه غذا بخورند. حتی یک‌بار به چنگِ دار و دسته‌ای واقعی از دزدان افتادند که به‌طورِ منظم چاپیدشان. به‌رغمِ بی‌تجربگی‌شان روزی کشف کردند که خدمتکارشان از آن‌ها می‌دزدد و سرزنشش کردند؛ آن دختر چنان گستاخ شد که ناچار شدند بیرونش کنند. همان شب، سوفیا و دوستش، که نمی‌دانستند بسترهایشان را برای شب چگونه بیارایند، شنیدند که به پنجره می‌کوبند — در طبقهٔ همکف می‌نشستند؛ شگفت‌زده نگاه کردند و پشتِ شیشه چهرهٔ زنی ناشناس دیدند؛ آن زن، چون از او پرسیدند، اجازه خواست که به خدمتشان درآید؛ و ناتوانی و ناآگاهیِ آن دو از کارهای زندگی چنان بود که این پیشنهاد را پذیرفتند، هرچند می‌ترساندشان و هیچ‌چیزِ دلگرم‌کننده‌ای نداشت. آن زن بعدها به وحشتشان انداخت و چندان از آن‌ها دزدید که ناچار شدند برای رهایی از او دست به دامنِ پلیس شوند.

۱۶بحران‌هایی از این دست لازم بود تا سوفیا متوجهِ برخی ناجوری‌ها شود؛ بی‌اعتنایی‌اش به آسایشِ زندگی بی‌نهایت بود و هرگز درنمی‌یافت که خوراکش بد است، اتاقش نامرتب است و پیراهن‌هایش پاره.

۱۷در ژانویهٔ ۱۸۷۱، سوفیا ناچار شده بود درس‌هایش را — که تازه نزدِ وایرشتراس آغاز کرده بود — قطع کند تا به همراهِ شوهرش سفری پرماجرا در پیش گیرد.

۱۸· · · · · · · · · · · · · · · · · · · ·

۱۹آنیوتا زود از زندگیِ یکنواختِ هایدلبرگ خسته شده و بی‌آنکه از پدر و مادرش اجازه بگیرد به پاریس رفته بود؛ می‌خواست در آنجا استعدادِ نویسندگی‌اش را بپرورد. هیچ سودی در آن نمی‌دید که با سوفیا در حجره‌ای دانشجویی محبوس بماند؛ می‌خواست جامعه را بشناسد، تئاترها را، جنبشِ ادبی را در یک مرکزِ بزرگ؛ و چون یک‌بار از قیمومتِ خانواده گریخته بود، بی‌باکانه در پیِ گشودنِ راهی شخصی برآمد. اما چون جرئت نمی‌کرد اعتراف کند که در پاریس تنها زندگی می‌کند، نامه‌هایش به روسیه را از دستِ سونیا می‌گذراند تا مُهرِ همان شهر را بخورند. قصدِ آنیوتا آن نبود که اقامتش در پاریس را دراز کند؛ با این اندیشه خود را آرام می‌کرد که همه‌چیز را رودررو به پدرش اعتراف خواهد کرد؛ اما پیوندهایی که در آنجا بست به‌زودی یکسره بر او چیره شدند و گفتنِ حقیقت هر روز دشوارتر شد. با فرانسویِ جوانی آشنا شده بود که از سرانِ کمون شد، و در تمامِ مدتِ محاصره با او در پاریس محبوس ماند.

۲۰سوفیا، سخت پریشان، و بادرکِ مسئولیتی که بر دوشِ خودش نیز سنگینی می‌کرد، بر آن شد که بی‌درنگ پس از محاصره همراهِ شوهرش به پاریس رخنه کند تا خواهرش را بازیابد.

۲۱وقتی بعدها این سفر را برایم باز می‌گفت، به‌دشواری می‌توانست توضیح دهد که چگونه توانسته بودند از میانِ سپاهیانِ آلمانی به شهر راه یابند. پیاده در امتدادِ سِن سرگردان، قایقی رهاشده نزدیکِ ساحل یافته و برش داشته بودند؛ اما هنوز چند بازو از کرانه دور نشده، نگهبانی دیدشان و بانگشان زد. به‌جای پاسخ، با همهٔ توان پارو زدند و به لطفِ نمی‌دانم کدام سهل‌انگاریِ نگهبانی، توانستند بگریزند و بر کرانهٔ روبه‌رو پیاده شوند؛ از آنجا بی‌جلبِ توجه به درونِ شهر خزیدند. بدین‌سان بود که در آغازِ کمون در پاریس بودند.

۲۲سوفیا در سر داشت که برداشت‌هایش را از آن دوران در رمانی با عنوانِ «خواهرانِ رایفسکی در روزهای کمون» بازگوید. این طرح، چون بسیاری طرح‌های دیگر، با او به گور رفت. می‌خواست شبی را در یک درمانگاهِ صحرایی روایت کند که او و خواهرش در آن، همراهِ دخترانی جوان که پیش‌ترها در پترزبورگ دیده و اینجا بازیافته بودند, به زخمی‌ها می‌رسیدند. در حالی که بمب‌ها از هر سو می‌ترکیدند و زخمی‌های تازه پیوسته از راه می‌رسیدند، دخترانِ جوان آهسته از زندگیِ گذشته‌شان می‌گفتند؛ زندگی‌ای چنان متفاوت با این ساعتِ اکنون که به نظرشان به خواب می‌مانست. و به‌راستی مگر برای سوفیا آن موقعیتِ غریب خوابی نبود، گونه‌ای افسانهٔ پریان؟ در سن‌وسالِ او، پدیده‌های عجیب و ماجراهای تکان‌دهنده‌ای که شاهدشان بود، بر او اثرِ یک رمانِ پرهیجان را می‌گذاشت. بمب‌ها گِردش فرومی‌افتادند بی‌آنکه هیچ هراسی در او بیفکنند؛ برعکس، دلش از شادی می‌تپید از این اندیشه که در دلِ درام، در دلِ تاریخ زندگی می‌کند.

۲۳و اما خواهرش — به هیچ‌رو نمی‌توانست یاری‌اش کند. آنیوتا شیفتهٔ تب‌وتاب‌های سیاسی بود و جز این نمی‌خواست که جانش را در کنارِ مردی که سرنوشتش به او گره خورده بود به خطر اندازد. پس کووالفسکی‌ها به برلین بازگشتند و سوفیا رشتهٔ درس‌هایش را از سر گرفت. اما چون کمون شکست خورد، آنیوتا به خواهرش نامه نوشت و التماس کرد که بازگردد و نزدِ پدرشان پادرمیانی کند تا در آن وضعِ نومیدانه بخشایش و یاری‌اش را به دست آورد. ژ. تازه بازداشت و به مرگ محکوم شده بود!

۲۴اگر تصویرِ ژنرال کروکوفسکی را — چنان‌که سوفیا در «خاطرات کودکی» ترسیمش می‌کند — از یاد نبرده باشیم، می‌توانیم ضربهٔ هولناکی را که حقیقتِ بی‌رحم بر او فرود آورد پیشِ خود مجسم کنیم. دانستنِ اینکه فرزندانش فریبش داده‌اند، آگاه‌شدن از شیوه‌ای که دخترِ بزرگش با سرنوشتِ خویش رفتار کرده بود — چه زخمی بر قلبش و بر اصولش! روزگاری، چون کشف کرده بود که آنیوتا پنهانی رمان‌هایش را می‌فروشد، به او گفته بود: «امروز قلمت را می‌فروشی؛ روزی را می‌بینم که خودت را بفروشی.» و با این‌همه، شگفتا، اکنون که رنجی بس گران‌تر بر او روا می‌داشت، به‌نرمی تن به تقدیر داد. او و همسرش بی‌درنگ راهیِ پاریس شدند، به همراهِ سوفیا و شوهرش؛ ژنرال با دخترِ گناهکارش سراسر نیکی و گذشت بود؛ فرزندانش سپاسی ژرف از این بابت در دل نگاه داشتند، چون چشم‌به‌راهِ رفتاری سخت بودند که حس می‌کردند سزاوارِ آنند. دلبستگی‌شان به پدر از این رهگذر فزونی گرفت و مهرآمیزتر شد.

۲۵از آن دوران جز چند حکایت نتوانسته‌ام گرد آورم: ژنرال به آقای تی‌یر — که با او مراوده‌ای داشت — روی آورد تا آزادیِ دامادِ آینده‌اش را به دست آورد. آقای تی‌یر وانمود کرد که کاری از دستش برنمی‌آید؛ اما در خلالِ گفت‌وگو، گویی برحسبِ تصادف، گفت که زندانیان — که ژ. در شمارشان بود — فردا به بازداشتگاهی دیگر منتقل خواهند شد و از برابرِ کاخِ صنعت خواهند گذشت. در آن روزها گِردِ آن بنا پیوسته جمعیت‌هایی فراهم می‌آمد. آنیوتا خود را به میانِ جمعیت زد و در دَم که زندانیان می‌گذشتند، به میانِ سربازانِ اسکورت خزید، بازوی ژ. را گرفت و او را به یکی از ساختمان‌های جنبیِ نمایشگاه کشاند؛ از آنجا از دری دیگر بیرون رفتند و بی‌هیچ مانعی خود را به ایستگاهی رساندند. ماجرا غریب و تقریباً باورنکردنی می‌نماید، اما آن را همان‌گونه باز می‌گویم که در خاطرِ من و چند تن از دوستانِ سوفیا مانده است.

۲۶چه تلخ افسوس می‌خوریم بر بهای اندکی که به سخنانی داده‌ایم که می‌بایست در حافظه حکشان می‌کردیم! من خود از این بابت بیشتر بر خویش خرده می‌گیرم که سوفیا اغلب به من می‌گفت: «وقتی مُردم، تو زندگی‌نامه‌ام را خواهی نوشت»؛ اما در گرماگرمِ گفت‌وگویی صمیمانه چه کسی به روزِ جدایی می‌اندیشد! گمان می‌کنیم همین فردا خلأهای برخی گفت‌وگوها را — که پرشورتر از آنند که تند از موضوعی به موضوعی نپرند — پر خواهیم کرد.

۲۷سوفیا در ۱۸۷۱ [کذا در متن؛ درست: ۱۸۷۴] درجهٔ دکتری را از گوتینگن گرفت، در پیِ دو رساله که زیرِ نظرِ وایرشتراس نوشته بود و یکی از آن دو — «در نظریهٔ معادلاتِ با مشتقاتِ جزئی» — که پایان‌نامه‌اش شد، در شمارِ برجسته‌ترین کارهای اوست. همین کار او را از آزمونِ شفاهی معاف کرد.

۲۸در نامهٔ زیر، خطاب به رئیسِ دانشکدهٔ گوتینگن، انگیزه‌های بس گویای خود را برای درخواستِ معافیتی که به‌ندرت داده می‌شود شرح می‌دهد:

۲۹«سرورِ ارجمند اجازه خواهند داد که چند کلمه به دادخواستم برای درجهٔ دکتری بیفزایم: بی‌رنج نبود که تصمیم گرفتم از خویشتن‌داریِ همیشگی‌ام بیرون آیم، و بر تردیدهایم جز برای خشنودیِ کسانی که به من نزدیک‌اند چیره نمی‌شوم؛ تا به آنان ثابت کنم که تحصیلِ ریاضیاتم بی‌ثمر نمانده است. وانگهی به من اطمینان داده‌اند که در مقامِ یک بیگانه می‌توانم «غیاباً» درجه بگیرم، اگر کارم بسنده بنماید و گواهی‌هایی از اهلِ صلاحیت بیاورم. امیدوارم سرورِ ارجمند صراحتِ اعترافم را بد نگیرند: گمان نمی‌کنم اطمینانِ لازم را برای آزمونِ «ریگوروزوم» داشته باشم. سخت می‌ترسم که ناچاریِ پاسخ‌گفتن به کسانی ناآشنا — هر اندازه آقایان ممتحنان مهربان باشند — یکسره آشفته‌ام کند. به این بیم، شناختِ ناکاملم از زبانِ آلمانی هم افزوده می‌شود؛ هرچند به کاربردنش در ریاضیات خو کرده‌ام، آنگاه که فرصتِ اندیشیدن دارم، روان سخنش نمی‌گویم؛ این زبان را تنها پنج سال است که آموخته‌ام و در چهار سالی که در برلین گذرانده‌ام، آلمانی را جز در ساعت‌هایی که استادِ ارجمندم به من اختصاص می‌داد به کار نبرده‌ام. جسارت می‌ورزم و امید می‌بندم که سرورِ ارجمند این دلایل را در نظر گیرند و مرا از آزمونِ «ریگوروزوم» معاف دارند.»

۳۰ارزشِ رساله‌های پیوستِ این دادخواست و توصیه‌نامه‌های عالی‌ای که به او داده شد، برای سوفیا این امتیازِ بس نادر را به ارمغان آورد که بی‌حضورِ شخصی دکتر پذیرفته شود.

۳۱اندکی بعد، تمامِ خانوادهٔ کروکوفسکی در پالیبینو گردِ هم آمدند؛ آشیانهٔ کهنِ خانواده.