چگونه باید عمل کرد؟

Comment faire ?
با مشارکت ژان-لوک ملانشون، مانوئل بومپار، کلمانس گته، ماتیلد پانو
فرانسه نافرمان La France Insoumise

فهرست مطالب

پیش‌گفتار

بسیاری از کسانی که هیچ شناخت واقعی‌ای از «فرانسه نافرمان» ندارند، درباره‌ی آن توصیف ها نوشته‌اند. همین ما را واداشت که تصویر خودمان را از خودمان بکشیم. شاید با این کار بتوانیم بحثی صادقانه درباره‌ی شکل‌های سازمان سیاسی در روزگار ما داشته باشیم، آن هم برای یک جنبش انقلابیِ توده‌ای و مردمی. باید این کار را خیلی پیش‌تر می‌کردیم. اما این صفحات بی‌گمان به ما امکان می‌دهند که به شکلی دیگر شناخته شویم و نوآوری بی سابقه ای را که جنبش ما نمایندگی می‌کند نشان دهیم. همچنین دلیل‌هایی را روشن می‌کنند که ما را به دگرگونی کامل عادت‌ها و روال‌هایی رساند که همه‌جا رایج است. چون«فرانسه نافرمان» از روز تأسیس تا امروز با پشتکار و جدیت درباره‌ی این موضوع اندیشیده‌است. بوروکرات های سرخورده سیاسی به این تلاش توجهی ندارند. اما در جامعه وضع کاملاً فرق می‌کند. تجربه‌های مردمی مانند «شبهای بیدار» (Nuit Debout)، «جلیقه‌زردها» یا «همه‌چیز را متوقف کنیم» (Bloquons tout) نشان می‌دهند که در میان مردم جست‌وجویی واقعی برای یافتن شکل‌های تازه‌ی کنش در بسیج‌های سیاسی در جریان است. هیچ نیروی سیاسی دیگری جز ما نمی‌خواهد از این تجربه‌ها درس‌های عملی بگیرد.

پس تأسف‌آورتر این است که قلم‌های‌مزدور حاضر نیستند به موضوع ما علاقه نشان دهند. به‌جایش شایعه‌ها و افشاگری‌های زهرآلود را به ما می‌چسبانند و آن‌ها را «رسوایی‌نمایی» یا حتی «تحقیق» جا می‌زنند. چون بارها ترجیح می‌دادیم در تلاش‌هایمان روشنایی یک بحث به یاری‌مان بیاید. به‌ویژه که هم در ذهن ما و هم در عمل ما، شکل کنونیِ «جنبش فرانسه نافرمان» «قطعی» به حساب نمی‌آید. پس می‌دانیم که طرح مسائلی که از تفاوت شیوه‌های کار سازمان‌های سیاسی چپ برمی‌خیزد، آسان نیست. با این حال این پرسش پیش‌تر هم اثری انفجاری داشته است. در فرانسه جدایی کمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها در کنگره‌ی تور در ۱۹۲۰ این را نشان داد. پیش از آن هم نمونه‌هایی از همین نوع در آغاز انترناسیونال سوسیالیست و در تأسیس کنفدراسیون عمومی کار (CGT) پیش آمده بود.

البته جنبش ما خودش هم پیش‌تر اسنادی برای معرفی خود تهیه کرده است. یکی از آن‌ها جزوه‌ای است از مانوئل بومپار و کلمانس گته که میان شرکت‌کنندگان تازه پخش شد. خطوط کلی آن در صفحه‌ی اول سایت فرانسه نافرمان آمده و بیشتر از آن در اپلیکیشن «کنش مردمی» (Action Populaire). از طرف دیگر، در مدرسه‌های آموزشی درونی، درباره‌ی نظریه‌ی «عصر مردم» (l'ère du peuple) ارائه‌ای عمیق انجام می‌شود. احزاب بسیار دیگری از سراسر جهان برای مأموریت پژوهشی نزد ما آمده‌اند. فرستاده‌های فرانسه نافرمان هم چندین بار به نوبه‌ی خود در کشورهای دیگر به مشاهده رفته‌اند، و نیز برای نصب نسخه‌هایی از پلتفرم «کنش مردمی» یا معرفی نظریه‌ی «عصر مردم».

نوشتن روایت خودمان همیشه به‌خاطر انبوه مسئولیت‌های دیگر عقب افتاده است. این‌جا طرح کلی را ژان-لوک ملانشون نوشت. بعد سه سال میان کسانی دست‌به‌دست شد که از نزدیک با کار جنبش آشنا بودند. بیشترشان از روز اول جزو بنیان‌گذاران و کنشگران‌اند. مانوئل بومپار، ماتیلد پانو، کلمانس گته، آنتوان سال-پاپو، الکساندرا مورته، لیز مایار، پائولا کولادو و فرانسیس پارنی در مرحله‌های نگارش سهم داشتند. هر کدام درباره‌ی ساختار، افزودن‌ها و حذف‌ها پیشنهادهای خود را داد. از همه‌شان سپاسگزاریم. می‌دانیم که آنان هم زیر بار انواع کارهای نوشتنی غرق‌اند، و سهمی را که در زندگی عینی سازمان بر دوش دارند فراموش نمی‌کنیم، تا فقط همین را گفته باشیم. ویراست‌های بعدیِ این سند بی‌گمان مستندتر خواهند بود. مثل همه‌چیز در دنیای انسومیزها، همه‌ی این‌ها در حرکت است و باز هم حرکت خواهد کرد.

البته درباره‌ی جنبش فرانسه نافرمان کتاب‌ها و مقاله‌های مطبوعاتی گوناگونی هم هست. افسوس که ارزش فکری کمی دارند. نویسندگان‌شان گاهی خودشان نمی‌گویند که فعال سیاسیِ مخالف یا ناکام‌اند، و «روزنامه‌نگارانی» هم که کم از آن‌ها ندارند. کسانی را کنار بگذاریم که کل پروژه‌شان زیان‌زدن به ما به سود سفارش‌دهندگان است و ما را «فرقه» نامیده‌اند. نه سزاوارتوجه اند نه احترام، چون فقط یکی از دریچه‌های راست افراطیِ رسانه‌ای و چند آژانس خارجی‌اند که می‌خواهند تنها مانع سیاسی منسجمی را که در فرانسه با آن روبه‌رو هستند بی‌اعتبار کنند. اما بیش از همه باید دید که کار دیگران اغلب چقدر به این برمی‌گردد که معیارهای ارزیابی‌ای را بر جنبش فرانسه نافرمان بچسبانند که با پیش‌داوری‌های خودشان درباره‌ی «سازمان خوب» جور است، بی‌آنکه به طرح و روش ویژه‌ی بنیان‌گذاران اعتنایی کنند. باید بپذیریم که اگر خودمان پیش‌دستی می‌کردیم و کار معرفی و توضیح را انجام می‌دادیم، از بسیاری دشواری‌ها در امان می‌ماندیم. آن وقت فقط دشمنان و ناکام‌ها یا، بدتر، کسانی که از کار واقعی و عینی ما هیچ نمی‌دانند، ما را توصیف نمی‌کردند. چون دیده‌ایم که چند نفر از این نویسندگان از کار با پلاتفرم‌ها و ابزارهای دیجیتال جنبش، که آزادانه در دسترس‌اند، هیچ سر درنمی‌آوردند. با این همه آن ابزارها در مرکز هویت و کار واقعیِ سازمان ما قرار دارند. پس وقتی حلقه‌های پیام‌رسانِ دپارتمانی یا ملی در یک روز سه بار بحث و تصمیم‌گیری می‌کنند، ناظرِ کهنه‌اندیش یا جانب‌دار افسوس می‌خورد که هشت روز قبل دعوت‌نامه‌ای پستی نیامده و رأی‌گیری هم با دست‌بالابردنِ فقط حاضران در «جلسه‌ی حضوری» نبوده است…

طرحی سنجیده

نه آن کاریکاتور رسانه‌ای که جنبش فرانسه نافرمان را عمودی و «هدایت‌شده» به دست یک هسته‌ی کوچک نشان می‌دهد، و نه تصویر وارونه‌ی آن، یعنی توده‌ی اجتماعی پراکنده‌ی «گازی‌شکل» (انبوهی بی‌پیوند) بدون ساختار واقعی. فرانسه نافرمان حاصل طرحی است که در آن بیشتر دنبال راهی بوده‌ایم برای پرهیز از این دو صخره. برای ما، فعالان قدیمی، کار با وظیفه‌ی زیر سؤال بردن رویه‌های گذشته‌ی خودمان شروع شد. از آن زمان این روشِ خودپرسی ادامه یافته است. تصمیم گرفتیم همواره و به‌تناسب تجربه‌ها در حال تغییر باشیم و گذشته‌ی نزدیک خود را مقدس نشماریم. با اینکه — یادآوری کنیم — این گذشته پر از موفقیت‌هایی بی‌سابقه در تاریخ چپ است. جنبش دائماً روش‌ها، شیوه‌های کار و شکل ارتباطش با جامعه را بر پایه‌هایی تازه تطبیق می‌دهد. پس آگاهانه تصمیم گرفته است خودش را بی‌وقفه از نو تعریف کند. این روش برای ما به بخشی از هویت‌مان بدل شده است. در این نکته، و از این زاویه هم، کاملاً با احزاب سنتی فرق داریم. غریزه‌ی بقای آن‌ها در این زمینه با محافظه‌کاریِ سخت یکی شده است… برای ما، از همان روز اول، یک سازمان سیاسی محصول عصر خودش است. پس شکلش هم به اندازه‌ی خود جامعه تغییرناپذیر نیست. به‌ویژه اگر بپذیریم که ابزارهای فنیِ به‌کاررفته نقشی ساختاردهنده دارند. سازمان سیاسی همیشه محصول واقعیتی تاریخی است. یعنی نتیجه‌ی مجموعه‌ای از شرایط معین در عصری معین. جنبش فرانسه نافرمان با آگاهی به این نکته گسترش می‌یابد. الگویش را از کجا بگیرد؟ نه شبح‌های گذشته و نه زامبی‌های امروز چیزی برای عرضه ندارند، جز دسته‌بندی‌های حرفه‌ای‌های مزدبگیر. آنان در میان آن توده‌های میلیونی که اولویت ما هستند، بی‌کنش و بی‌پیوند می‌مانند. این مردم را از سیاست بیزار کرده‌اند، و برای همین همان‌قدر قربانی آنانند که قربانی نظامی که آنان زنده نگهش داشته‌اند.

بخش اول: پرسشی که مطرح است

کار ما در این صفحات بر یک روش اندیشیدن استوار است: ماتریالیسم تاریخی. این روش ما را وامی‌دارد که دقیق روشن کنیم سازمان ما در کدام روند تاریخیِ مردمیِ عصر ما و در کدام واقعیتِ سرمایه‌داریِ زمانه‌مان جا می‌گیرد. روندی که کشف کرده‌ایم و به آن ارجاع می‌دهیم محصول تمدن شهری است. این همان «انقلاب شهروندی» است. شکل‌ها و محتوای این انقلاب با انقلاب‌هایی که در گذشته شناخته شده‌اند فرق دارد. در آن، مناسبات حقوقیِ سلطه، شرایط سیاسیِ تصمیم‌گیری عمومی و مناسبات اجتماعیِ مالکیت، در مرحله‌هایی معین از کنش‌های شورشی مردم، به پرسش گرفته می‌شوند. این مرحله‌ها رشته‌ای راهبر دارند: اراده‌ی مردم برای کنترل بر جریان و سازمان شرایط زندگی روزمره‌شان. پس انسومیزها در خدمت فرجام مثبت این روند کار می‌کنند. روش‌شان خودسازمان‌دهیِ مردم است، و فراخواندن مجلس مؤسسان به‌عنوان اوج در پایان روندی که در آن مردم حقوق سیاسی خود را تعریف می‌کند، در پیوند با جست‌وجوی آنچه خود منفعت عمومی می‌داند.

شیوه‌ی کنش ما «یک پا درون، یک پا بیرون» است. یعنی هم کنش نهادی و هم کنش مردمیِ پایه، مثل حمایت از اعتصاب‌ها، تظاهرات‌ها، جمع‌آوری کمک و دیگر کنش‌های خودسازمان‌یافته. جنبش ما می‌کوشد از جایگاه خود در هر دو میدان بهره بگیرد تا این دو را در یک روند واحد به هم پیوند دهد. مثلاً وقتی قانون‌های اجتماعیِ مهم در مجلس‌ها بحث می‌شوند و در خیابان هم با آن‌ها مبارزه می‌شود. این رویه‌ی سیاستی است که هدفش همزیستی پیوسته با کنش مردمیِ میدانی است. برای این کار باید بتوانیم دو چیز را از هم تشخیص دهیم: نوآوری‌هایی که تحول جامعه پدید می‌آورد، و شکل‌های تازه‌ی مناسبات اجتماعی که کنش سیاسی در آن‌ها جا می‌گیرد.

یک بازیگر تازه

هدف جنبش فرانسه نافرمان گذار به شکلی دیگر از جامعه است، با گسست از قواعد سرمایه‌داری، تولیدگرایی کورش، غارتگری فزاینده‌اش بر سیاره و بدرفتاری اجتماعیِ همه‌گیرش. پس کنش آن می‌خواهد کسانی را که از انجام این کار سود می‌برند به شکل‌گیری یک بلوک سیاسیِ منسجم برساند، بلوکی که برنامه‌اش در جامعه اکثریت باشد. برای ما این بلوک «مردم» است. البته این واژه ممکن است سردرگمی بیافریند، چون در طول سده‌ها واقعیت‌های گوناگونی را نامیده است. خلاصه‌اش را می‌آوریم. در این‌جا مراد واقعیتی اجتماعی است غیر از آنچه «طبقه‌ی کارگر» نام دارد. این مفهوم طبقه‌ی کارگر را در بر می‌گیرد ولی به آن خلاصه نمی‌شود. برخلاف طبقه‌ی کارگر، فقط با جایگاهش در تولید کالا تعریف نمی‌شود. یک «توده‌ی اجتماعی پراکنده» است که هم‌پیوندیِ سیاسی‌اش از وابستگی‌اش به کل فرایند گردش می‌آید، یعنی فرایندی که انباشت سرمایه‌دارانه از طریق آن به‌طور عینی تحقق می‌یابد! با این حال، در جامعه رودرروی حریفی قرار می‌گیرد که می‌خواهد سلطه‌اش را به همه‌ی چرخ‌دنده‌های جامعه بگستراند. مردم این سلطه را به چالش می‌کشد. توزیع ثروت را از همان مرحله‌ی تولید می‌خواهد، و در همه‌ی مرحله‌های بعدیِ تحقق ارزش هم که به انباشت سرمایه کمک می‌کنند. حتی خودِ مفهوم تولید و فایده‌ی آن را هم به پرسش می‌گیرد. مدیریت جمعی کالاهای مشترک و مناسبات انسان‌ها با یکدیگر و با طبیعت را در دستور کار می‌گذارد. در نگاه ما این تعارض «مردم» را در برابر «الیگارشی»، یعنی حاکم بر جامعه، قرار می‌دهد. از زمان فروپاشی اتحاد شوروی در ۱۹۹۱، «انقلاب سوسیالیستی» در کار نبوده است. در عوض مردمان در طول دو دهه با «انقلاب‌های شهروندی» در آمریکای لاتین، جهان عرب و آسیا خود را نشان داده‌اند. برای شناختن آن‌ها کار نظریِ عمیقی کردیم تا روشمند تحلیل‌شان کنیم و هویت اجتماعی و کنش سیاسی‌شان را روشن کنیم. این کار با بررسی شرایط مادیِ پیدایش آن‌ها و ماهیت جایگاهشان در مناسبات اجتماعیِ زمانه‌ی ما انجام شد. همچنین با بررسی شیوه‌های مداخله‌ی اجتماعی و سیاسی در حدود بیست کشوری که «مردم» به این ترتیب در این نوع انقلاب سیاسی وارد شده است.

مردمِ عصر خود را با نگاهی ماتریالیستی تعریف کردیم، یعنی از جایگاهش در مناسبات اجتماعی. سپس وابستگی‌اش به شبکه‌های جمعی را شناسایی کردیم، مثل شبکه‌های آب، برق و غذا که تولید و بازتولید زندگی مادی جمعیت‌ها را ممکن می‌کنند. با این حال هرگز این بازیگر را به این‌ها خلاصه نکردیم و فرض هم نکردیم که خودآگاهی‌اش «بازتاب» مکانیکیِ شرایط اجتماعی‌اش باشد. پس کار ما شناسایی انواع تازه‌ی مناسبات اجتماعی، فرهنگی و میان‌فردی را هم شامل می‌شود، مناسباتی که از فردیت‌یابی (individuation)، ویژگی عصر ما، برمی‌خیزند. اما برخلاف تحلیل‌های سطحی، این روند را با میل خودخواهانه‌ی فرد به انزوا یکی نگرفتیم. برعکس، آن را شیوه‌ای تازه از تسلط بر مناسبات وابستگیِ متقابل دانستیم، مناسباتی که پیچیده‌تر و گسترده‌تر شده‌اند.

شهر، محصول سیاست

ماتریالیسم تاریخی ایجاب می‌کند که همه‌ی پارامترهایی را در نظر بگیریم که زندگی روزمره و کنش سیاسیِ برآمده از آن درون آن‌ها جریان دارد. این پارامترها را عادت‌های ذهنی ما اغلب نامرئی می‌کند. این‌جا نخستین مشاهده برای ما پیش آمد: شکل کنش سیاسی به فضایی بستگی دارد که در آن انجام می‌شود، یعنی به محیط مادیِ فضایی که محیط اجتماعیِ مورد نظر در آن می‌شکفد. شهر در کلیتش، یا حتی محله، کارخانه، هر مکان، خود نوعی چکیده‌ی جامعه‌شناختی-فرهنگی از جامعه است. این را آن‌جا خوب دیده‌ایم که تجمع‌های بزرگ کارگری به‌خاطر وجود شرکت‌هایی با اندازه‌ی بزرگ ممکن می‌شد. یا وقتی سنگر آمد و خیابان‌های شهرهایی را برید که مقر فیزیکی نهادها در آن‌ها بود. یا وقتی اشغال میدان‌های دوربرگردان شورش جلیقه‌زردها را شکل داد. از دوران باستانِ رومی هم نمونه‌ای داریم: تظاهراتی شهری در پاریس از لژیونرهایی که با اعزام‌شان به شرق مخالف بودند. لژیونرها همگی با هم به سوی مقر قدرت در جزیره‌ی سیته راه افتادند. خیابان یک قرار مشترک را به واقعیتی دیگر بدل کرد: تظاهرات.

یک مکان هرگز فضایی بی‌جان و پس‌زمینه‌ای خنثی نیست. برعکس، فضا محصولی تاریخی است و از مختصات بنیادین هر کنش سیاسی. «حزبِ» پیشین با شکل اجتماعیِ معینی از فضا جور بود. جنبش مردمیِ امروز با واقعیتی دیگر سروکار دارد که کل هستی‌اش را شکل می‌دهد. ظهور تمدن شهری پیش از هر چیز این نتیجه را دارد که خودآگاهیِ کسانی را که در آن زندگی می‌کنند دگرگون می‌کند.

زمان اجتماعی، زاده‌ی تضاد

زمان، بُعد اجتماعیِ بنیادین دیگری است که واقعیت اجتماعی را شکل می‌دهد. منظور ما زمانی نیست که ابزارهایی مثل زنگ ساعت، ساعت مچی یا ساعت دیواری اندازه می‌گیرند. منظور ما رشته‌های گوناگون فعالیت است که یکی پس از دیگری می‌آیند و جریان زندگی ما را سامان می‌دهند. کسی که تابلوی «آنژلوس» را دیده باشد، می‌داند که در آن زمانِ نماز با پایان کارهای روزانه‌ی مزرعه گره خورده است. در این تابلو زوجی از دهقانان سده‌ی نوزدهم را در مزرعه‌ی خودشان می‌بینیم، درست در ساعت نمازِ روزانه‌ی آنژلوس. ریتم و چرخه‌ی زمان‌های اجتماعی بخش مادیِ واقعیت اجتماعی‌اند و مترونوم آن به‌شمار می‌آیند. زمانِ اجباری که قرارداد کار تحمیل می‌کند و زمانِ آزاد که در آن هر کس آنچه را باید بخواهد انجام می‌دهد، آشکارا دو شکل از زمان اجتماعی‌اند. گسترش این دو در سراسر زندگی روزمره به آن ریتم می‌دهد. روز و شب بر ساعت‌های زیستیِ بدن انسان فرمان می‌رانند. اما اندازه‌ی زمانِ اجباری و زمانِ آزاد و شیوه‌ی استفاده از آن‌ها هم خودشان مناسباتی اجتماعی‌اند. این‌ها نیز در کشاکش سلطه و مقاومت در برابر آن شکل گرفته‌اند. ساعت‌های رفت‌وآمد عمومی در رگ‌های شهر نمونه‌ای از این است. همه‌ی این‌ها ضربان‌هایی‌اند که ظاهراً خودبه‌خود پدید می‌آیند، ولی زندگی روزمره‌ای را که در آن‌ها جریان دارد ساختار می‌دهند. پس می‌توان گفت زمان ویژگیِ دنیای اجتماعی است. اندازه‌ی آن نخست با عصری جور است که آن را می‌طلبد. هیچ سازمان سیاسی نمی‌تواند «بیرون از زمان» زندگی کند. توجه به این وابستگی پیامدهای ساختاری دارد.

فروپاشی زمان‌های اجتماعی

نخستین ساعت عمومی پاریس به سال ۱۳۷۱ برمی‌گردد. آن را در جزیره‌ی سیته نصب کردند، همان‌جا که در آن زمان مرکز قدرت اداری بود. جالب است بدانیم که قدیمی‌ترین شرکت سهامی کشور ما مال سال ۱۳۷۲ است و به مالکیت مجموعه‌ای از آسیاب‌های اطراف تولوز مربوط می‌شود. این تصادف معنادار است. اندازه‌گیریِ روشمند و مکانیکیِ زمان در مرحله‌ای از شیوه‌ی تولید پدید می‌آید که هم آن را ممکن می‌کند و هم ضروری. ساعت از توانایی فنی ساختن چرخ‌دنده‌های ظریف زاده می‌شود، و در عین حال از نیاز به اندازه‌گیریِ زمان برای تقسیم آن میان کار، نماز، مطالعه و استراحت. همه‌ی این‌ها تقسیم کار را از پیش فرض می‌گیرد. زمانِ اندازه‌گرفته‌شده امکان می‌دهد همه‌ی افراد هماهنگ با هم تحت فرمان درآیند. برای صاحب سهام، زمانِ کارِ مزدی را مشخص می‌کند و زمانِ بی‌مزدِ بهره‌کشی را، و زمان‌های فرودستی را که به این دو بسته‌اند. هماهنگیِ زمان‌های اجتماعی در گذشته‌ای دور، بر پایه‌ی سازمان کلی جامعه و توزیع نقش‌های اجتماعی ساخته شد. اما در دوران ما، برعکس، شاهد فروپاشی زمان‌های اجتماعی هستیم. از میان ده‌ها نشانه‌ی این فروپاشی، بنیادی‌ترین‌شان تقابل میان زمانِ کارهای بازتولید اجتماعی و زمانِ بقیه‌ی زمان‌های اجتماعی است که آن را در میان گرفته‌اند، تهدیدش می‌کنند، به آن ضربه می‌زنند و منفجرش می‌کنند. دلیلش ورود گسترده‌ی زنان به عرصه‌ی کار مزدی و زمان‌های تحت سلطه و سخت اجباریِ آن است. در این شرایط مبارزات فمینیستی جنبه‌ای اجتماعی نیستند که بر شرایط رفاه جامعه‌ها افزوده شود. این مبارزات بیشتر پاسخی اجتماعی به رقابت میان زمان‌هایی‌اند که جامعه برای هر جنس جدا کرده است. زمانِ اجتماعی‌شده در «عصر مردم» تضادی اجتماعی و مرکزی پدید می‌آورد. وقتی نشانه‌های این تضاد را بشناسیم، کنش سیاسی را به قلمرو زندگی روزمره و خصوصیِ همگان می‌کشانیم.

ابزارهای فنیِ کنش

این دو مثال درباره‌ی چارچوب بنیادینِ کنش نشان می‌دهند که تحلیل ماتریالیستی باید همیشه نگاهی هوشیار به شرایط عینیِ تولید واقعیت، در کلیت آن، با خود داشته باشد. یک راه عملی کردن این نگاه این است که آن را به خودِ کنش سیاسی هم بزنیم. این واقعیتی کاملاً ملموس و کاملاً متفاوت است. ولی هیچ‌گاه در بحث درباره‌ی از کار افتادن سازمان‌های سنتی به حساب نیامده است. با این حال کنش سیاسی همیشه به‌طور مستقیم به ابزارهای فنی وابسته بوده است. سازمان‌ها از این ابزارها هم برای ارتباط میان اعضای خود استفاده می‌کردند و هم برای ارتباط با جامعه. این بدیهی را هرگز چیزی جز پس‌زمینه‌ای خنثی ندانسته‌اند. دیدگاه انسومیزها کاملاً فرق دارد. برای ما مشخصاً وجود یک فضای دیجیتال جهانی مناسباتی اجتماعی می‌سازد که به‌اندازه‌ی پیدایش آگورا در عهد باستان تازگی دارد. یا ظهور «کانال»هایی مثل یوتیوب و تیک‌تاک و مانند آن‌ها، که انعکاس زاده شدن مطبوعات افکار عمومی در جریان انقلاب ۱۷۸۹ هستند. کامی دمولن، ژان‌پل مارا و «پر دوشن» وارثانی دارند: زنان و مردان وبلاگ‌نویس، اینفلوئنسر، استریمر و دیگران. این فضا همه‌ی کنش‌هایی را که بستر آن می‌شود، هم در شکل و هم در محتوا، تحت تأثیر قرار می‌دهد. چرخه‌ی پیام‌رسانی، فوریت، پخش انبوه فردی و بسیاری داده‌ی دیگر به زندگی روزمره‌ی مبارزاتی راه یافته‌اند و همه‌ی جنبه‌های آن را از نو تعریف کرده‌اند. گذشته‌گرایی بی‌معنایی هست که می‌خواهد میان آن‌ها سلسله‌مراتب مشروعیت بگذارد: گویا پیامک کمتر از ایمیل «رسمی» است و ایمیل کمتر از پاکت تمبردار... سایه‌های عادت این‌گونه دراز می‌شود.

فضا، زمان و ابزارهای تماس اجتماعی این سه بُعد پنهان‌اند. چون درباره‌شان فکر نکرده‌ایم، به دروغ خنثی دانسته شده‌اند. وقتی دوباره به اندیشه‌ی مبارزاتی بازشان گردانیم، به‌عنوان شرط‌های بنیادین ورود «جنبش» به صحنه، در آن اندیشه جا می‌گیرند. ولی فراتر از این، همه‌ی این‌ها شیوه‌ی دیگری برای طرح مسئله‌ی شکل سازمان را باز می‌کند. در این شیوه شکل سازمان در رابطه با محیط بیرونی‌اش بررسی می‌شود، نه بر پایه‌ی عادت‌های درونی‌ای که از گذشته‌ای فنی و اجتماعی، اما منسوخ، به ارث رسیده‌اند.

بخش دوم: پاسخ‌های گذشته

برای عقل سلیم، «سیاست» فعالیتی ویژه است که سازمان‌هایی تخصصی به نام «حزب» انجامش می‌دهند. میدان کار آن‌ها انتخابات‌های گوناگون است و زندگی مجلس‌هایی که نمایندگان برچسب‌خورده‌ی احزاب در آن‌ها می‌نشینند. احزاب از دیرباز در دوره‌ی انتخابات کارزارهای تبلیغاتی راه می‌اندازند و برنامه‌هایی کم‌وبیش دقیق عرضه می‌کنند. برای آن‌ها همه‌چیز طوری پیش می‌رود که گویی افکار رأی‌دهندگان یک «بازار» است و آن‌ها به این بازار یک «پیشنهاد» می‌دهند. این نظام در نهایت از همه‌ی جنبه‌های مسلط جامعه‌ی بازار، که در آن جا گرفته و مدیرانش به آن باور دارند، نسخه‌برداری می‌کند.

اما در گذشته نگاه دیگری رایج بود. در آن نگاه احزاب سیاسی ارگان‌های بیان و کنش طبقات اجتماعی بودند. «احزاب کارگری» چپ در سده‌های نوزدهم و بیستم چنین بودند. پیوند حزب با جامعه در آن زمان از نوعی دیگر بود. روش تازه‌ای که جنبش فرانسه نافرمان دنبال می‌کند تا حدی وارث همین شیوه‌ی نگرش به کنش سیاسی است.

برای همین بهتر است نخست مروری کوتاه بر تاریخ سازمان‌های نماینده‌ی چپ بکنیم. چون این تاریخ هنوز هم تا حد زیادی الگوی ناگفته‌ی ساختارهای امروزی است که از آن‌ها بیرون آمده‌اند. درباره‌ی خود ما هم چنین است. شناخت این تاریخ یعنی یاد گرفتن اینکه ببینیم چه چیزش در امروز مانده است. و به این ترتیب بهتر می‌فهمیم چرا این ساختارها چیزی نیستند جز ساخته‌هایی همیشه محل بحث، که به زمینه‌ای وابسته‌اند که امروز بیشتر از میان رفته است. البته ماهیتِ خودِ جنبش فرانسه نافرمان اجازه نمی‌دهد این روایت تاریخی را روایت رسمی سازمان خود بدانیم. هر کس البته آزادی کامل دارد که رویدادها و مرحله‌های اینجا را خودش تفسیر کند. ولی ما نقاطی راهنما می‌دهیم تا ساختن یک حافظه‌ی جمعیِ انتقادی ممکن شود.

در آغاز کار

در فرانسه نخست با ساختارهای کنش سیاسی ضدنظام روبه‌رو می‌شویم، یعنی شبکه‌ی باشگاه‌های انقلابی در انقلاب ۱۷۸۹. این باشگاه‌ها سازمان‌هایی بودند که حول بحث‌های فلسفی و برنامه‌ای و سپس راهبردی ساخته شده بودند. و در پایان به مرکز هدایت کنش بدل شدند. در پاریس و در جریان رویدادهای انقلاب چنین شد. برگزاری جلسه‌ی اعضا و آیین‌های رفتاری‌شان، مکاتبه و گزارش‌دهی به‌عنوان راه ارتباط اعضا، زمان‌های درونیِ اصلیِ این باشگاه‌ها بودند.

می‌شود میان رسم لژهای فراماسونری بورژوازی و اشرافیت آزاده‌مشرب و رسم باشگاه‌های انقلابی‌ای که جانشین آن‌ها شدند نیز پیوندی دید. و پیش‌تر از آن، میان این رسم و حلقه‌ها یا «آکادمی»های عصر «روشنگری» که در پنهان‌کاری در برابر سرکوب کلیسا ایستادگی می‌کردند. در همه‌ی این موارد، وقتی کنش مردمی وارد روند انقلابی می‌شود، بی‌درنگ ابزارها و ارگان‌های خودش را می‌سازد که با همه‌ی پیش از خود فرق دارند. نمونه‌اش ساختارهای کنش مستقیم است، مثل «بخش»های کمون پاریس از ۱۷۹۰. آن‌ها حتی تا حمله به مجلس ملی برای وادار کردن نمایندگان به رأی دادن پیش رفتند. هماهنگی میان این سطح‌های کنش سیاسی در آن زمان خودش مسئله‌ای بود که فعالان آن دوره با آن روبه‌رو بودند. همین یک نمونه سه شیوه‌ی همیشگیِ زندگی یک سازمان را در خود دارد: گفت‌وگوی درونی درباره‌ی وضعیت جامعه، تعیین مشترک هدف‌ها، و شیوه‌ی عمل در جامعه. ابزارهای فنی‌ای که در کنش به کار می‌رفت، در آن زمان محدود بود: چاپخانه، پست، سخنرانی‌های عمومی، آواز و روزنامه‌ی افکار.

نکته‌ی دیگر اینکه این‌ها همه تنها به یمن شرایط دیدارهایی ممکن شده بود که فضای شهری فراهم می‌کند. برای تظاهرات خیابان لازم است، برای نشست‌ها سالن، برای گفت‌وگو قهوه‌خانه، و برای پیام‌ها پست و در نتیجه نشانی. خلافش هم دلیل دارد. ژاکری بزرگ در ۱۳۵۸، شورش گسترده‌ی دهقانان که همزمان با انقلاب پاریسیِ اتین مارسل بود، یعنی در دوران اسارت ژان دوم، ملقب به «نیکوکار»، در انگلستان، هنوز نقطه‌ی کور روایت‌های انقلابی است که در شهرهای آن دوره در جریان بود. چون کارها و رفتار بورژواها و اصناف شهرها حجم عظیمی از شهادت‌ها را به‌جا گذاشته است. این اسناد روایت را از آن خود می‌کنند و در همان حال همه‌ی واقعیتی را که روایت مورخان از آن خبر می‌دهد، در خود فرو می‌برند. محیط روستایی با سنت شفاهی و مناسبات پراکنده‌اش از هر نوع انتقالی ناتوان است. این خیال ناقص بعد از بیش از یک سال و نیم سرکوب خونین، که برای پاک کردن یک ماه کنش دهقانی لازم بود، دیگر پژواکی نخواهد داشت.

به هر حال «زمان‌های تماس» که زندگی شهریِ عمیقاً اجتماعی‌شده فراهم می‌کرد، ترکیب ساختارهای کنش، ابزارها و ریتم‌های آن را می‌ساخت. فعالیت انقلابی مستقیماً از چارچوب و مناسبات اجتماعی‌ای ارث می‌برد که آن را پدید آورده‌اند.

«جنبش کارگری»

«جنبش کارگری» نامی است برای کهکشان وسیع سازمان‌هایی از هر نوع که مدتی واقعیت اجتماعی، فرهنگی و سیاسی طبقه‌ی کارگر بودند. این جنبش که استوار سازمان یافته و وسیعاً گسترده بود، ادامه‌ی همان چپ سیاسی است که انقلاب ۱۷۸۹ به جا گذاشته بود. ولی البته با خودِ طبقه‌ی کارگر زاده می‌شود. یعنی با شیوه‌ی تولید سرمایه‌داریِ صنعتی و مناسبات اجتماعی‌ای که این شیوه از نیمه‌ی سده‌ی نوزدهم تا پایان سده‌ی بیستم همگانی کرد. در فرانسه این تولید شکلی خاص دارد. طبقه‌ی کارگر در آنجا پراکنده‌تر از کشورهایی است که صنعتی شدن و شهرنشینی در آن‌ها زودتر و سریع‌تر رخ داد. رسالت «مسیحایی» مردم از نقشی برمی‌آید که در نخستین انقلاب داشت. جنبش کارگری وارث اعلامیه‌ی حقوق جهان‌شمول و شهروندی نوینی است که انقلاب به دست آورد. نظریه‌ی مارکسیستیِ طبقه‌ی کارگرِ انقلابی، که با رهایی خود جامعه را رها می‌کند، نقشی است که آموزه‌های آن دوره پذیرفتند، در حالی که هنوز شرایط اجتماعی آن فراهم نشده بود. ولی باز هم ابزارهای مادی و مکان‌های مشخصی این دسته‌ی اجتماعی و سازمان‌هایی را که می‌آفریند، برای این منظور شکل دادند.

بعد، از جنگ جهانی اول به بعد، سازمان فوردیستی تولید روش‌هایش را تحمیل کرد. برای حل مسئله‌ی بهره‌وری، و در نتیجه سود، صنعت سرمایه‌داری در این دوره اندازه‌ی کارخانه‌ها و شمار کارگرانی را که در آن‌ها تولید می‌کردند، بسیار زیاد کرد. جمع‌های کاری بسیار بزرگ‌تر شدند. ده‌ها هزار کارگر می‌توانستند در یک مکان تولید گرد هم آیند. در سوی مصرف هم، الگوی فوردیستی یکسان‌سازی کالاها و شیوه‌های زندگی را را یکی از عوامل تعیین‌کننده‌ی انباشت تقویت می‌کرد. الگوی مصرف‌گرای سرمایه‌داری حتی نشان داد که می‌تواند «سنت»هایی مطلوب بسازد. بدین‌گونه رفتارهای مشترکی که برای یک بخش اقتصاد سودآور بود، همگن می‌شد. نخستین نمونه‌اش در ایالات متحده‌ی آمریکا بود، پس از جنگ جهانی اول: با تبلیغات، الگوی صبحانه‌ی «بیکن و تخم‌مرغ» رواج یافت، که پیش از آن در دنیای انگلیسی‌زبان ناشناخته بود. لابی صنایع غذایی-کشاورزی پول می‌داد تا بازار مصرف‌کنندگانش گسترده شود، درست وقتی که خودش با مکانیزه کردن افراطیِ کار کشاورزی تولیدش را بالا می‌برد... این همگن‌سازیِ گسترده در کار و مصرف سرچشمه‌ی «آگاهی طبقاتیِ» مشترکی است که از جنبش کارگری انتظار می‌رفت.

طبقه‌ای با منفعت مشترک

«جنبش کارگری» در فرانسه در آغاز با کانون‌های کار (Bourses du travail) و شبکه‌ی گسترده و نامشخص آن‌ها شروع می‌شود. برای کسانی که به این کانون‌ها رفت‌وآمد داشتند، فعالیت عملی‌شان آگاهی از خود به‌عنوان «مردمی کارگر» می‌ساخت. این کانون‌ها جای فعالیت‌های منظم بودند که در آن‌ها از توانایی‌های مشترک میان رشته‌های کاری مختلف کمک گرفته می‌شد و کنش‌های مطالبه‌گرانه‌ی مشترک شکل می‌گرفت. سندیکاها بعد، در کارگاه‌ها، پدید آمدند.

در انگلستان، که چراغ‌راه دگرگونی سرمایه‌دارانه‌ی شیوه‌ی تولید در جهان بود، سندیکاها از مطالبات مربوط به شرایط کار و دستمزد بیرون آمدند. آن‌ها برای نخستین بار افرادی بی‌پیوند را که پیش‌تر زیر بار کار و فقر خرد شده بودند، در طبقه‌ای با منفعت مشترک سازمان دادند. بعضی را از فرودستان شهرها کنده بودند و بعضی را از دهقانان بسیار فقیری که از روستا رانده شده بودند. تمرکزشان در مکان‌های مشترک کار و زندگی خیلی زود هویتی مشترک به آن‌ها داد. سندیکاها بعدها حزب سیاسی خود را ساختند تا بدین وسیله نامزد کسب قدرت سیاسی بر کل جامعه شوند. این الگو در همه‌ی اروپا گسترش یافت. یا سندیکا حزب را می‌ساخت، یا حزب سندیکا را.

به این ترتیب پیوستاری از منافع، شکل‌های کنش و مکان‌های حضور، به یک هویت اجتماعی و در پایان به یک هویت سیاسی می‌رسید. این توصیف بسته به کشور و دوره گونه‌های بسیار دارد. ولی در مجموع، چنین چیزی نتیجه‌ی یک شیوه‌ی زندگی بود. در واقع همه‌ی لحظه‌های زندگی اجتماعی کارگران در پیوستاری از شرایط مشترک برای همه قرار داشت. محله‌ی کارگری، به‌عنوان محل سکونت، نمونه‌ی نمادین آن است. قهوه‌خانه، میدان مرکزی کارخانه یا معدن، هم جایی برای لحظه‌های اجتماعی خاص‌اند و هم زمان‌های ویژه‌ی کنش سیاسی. پس مقصود از «حزب» را نمی‌شود فهمید اگر آن را از این بستر فرهنگی جدا کنیم که طبقه‌ای را که حزب نماینده‌ی سیاسی آن است، شکل می‌دهد. حزب را نمی‌شد بیرون از یک فرهنگ عمومی در خود سازمان هم تصور کرد. این فرهنگ از آسمان نیفتاده بود. با الگوهایی که از تولید می‌آمد، با شیوه‌ی کار با ابزار و سلسله‌مراتب کار هماهنگ بود. شکل‌های تقسیم کار سیاسی هم از آن‌ها نسخه‌برداری می‌کرد. تازگیِ شکل سازمان سیاسی به صورت «حزب طبقاتی» درون چیزی خود را نشان می‌داد که یک پیوستار اجتماعی بسیار فراگیر بود.

جامعه‌ای در دل جامعه

پس از جنگ جهانی دوم، دگرگونی شهرها با ساختن «مجتمع‌های بزرگ» نشان داد که محله‌ی کارگری متمرکز گذشته چگونه می‌تواند الگویی از «ماشین سکونت» باشد که شیوه‌های زندگی و رفتارهای شهری را یکسان می‌کند. این دوره در کشورهای غربی با اوج دنیای کارگری برابر است. این دنیا در آن زمان توانایی داشت «جامعه‌ای در دل جامعه» بسازد و محیط اجتماعی کارگری را در مجموعه‌ای از چارچوب‌های مشترک یکی کند. همه‌ی لحظه‌های زندگی را می‌شد در آن گنجاند. و همین بود که مجموعه‌ای از ابزارهای ویژه می‌ساخت: بیمه‌های تعاونی، تعاونی‌های خرید، کمیته‌های کارخانه، کافه‌تریاها، مراکز تفریحی و اردوگاه‌های تعطیلات. فعالیت شهرداری‌های «سرخ» در فرانسه و سراسر اروپا هم به این‌ها اضافه می‌شد، شهرداری‌هایی که خانه‌های ارزان‌قیمت (HBM)، استخرها و کتابخانه‌های شهری را ابداع کردند. این دنیا به سوی همگنیِ اجتماعی هرچه شدیدتر در همه‌ی جنبه‌های زندگی روزمره رانده شد. گرایشی بسیار قوی به «فراگیری» می‌پرورد، با میل به مصرف‌ها، پوشاک و موسیقی‌های همانند. اینجا زمینه‌ی حاصل‌خیزی بود برای سازمان‌های سیاسی کارگری که به نوبه‌ی خود افراد را بسیار با هم یکی می‌کردند. میان جای تولید و جای زندگی روزمره پیوستار اجتماعیِ کارگریِ نیرومندی خود را نشان می‌داد. این پیوستار ناگزیر اندیشه‌ها و رفتارهای اجتماعی مربوط به آن را شکل می‌داد. سازمان‌های سیاسیِ ویژه، انبوه و سلسله‌مراتبی آن‌ها را بازتاب می‌دادند و از همین راه مشروعیت می‌یافتند. همه‌چیز به این کمک می‌کرد.

از این وضع توازن قوای دائمی بیرون می‌آمد. مدتی دراز این توازن با وضعیت ژئوپلیتیک عمومیِ ناشی از جنگ جهانی اول هم درآمیخت. ترس از گسترش اتحاد شوروی مستقیماً بر توازن قوای میان طبقات در اروپای غربی اثر گذاشت. این ترس پس از جنگ جهانی دوم، با شکل‌گیری «بلوک شرق» کمونیست و پیمان نظامی‌اش، یعنی «پیمان ورشو»، شدیدتر شد. از سوی دیگر، رقابت میان سرمایه‌داری‌ها در چارچوب دولت‌ملت و با پشتیبانی آن انجام می‌شد. این هم سرمایه‌داری را وادار می‌کرد با دنیای کار به سازشی کلی برسد. این سازش به کارگر مزدبگیر به‌تدریج جایگاهی ثابت تضمین می‌کرد که خود به او احساس هویت و ریشه در جهانی اجتماعی و سیاسیِ پایدار می‌داد. بیش از هر زمان، پیوند سندیکا و حزب به نفع طبقه‌ی کارگرِ سازمان‌یافته کار می‌کرد. بلافاصله پس از جنگ، نرخ عضویت در سندیکاها چهار برابر امروز بود. هویت سیاسی همگنِ کارگری آگاهی طبقاتی را ممکن می‌کرد، و همین‌طور سازمانی مشترک را که می‌گفت آن را تجسم می‌بخشد. این‌همه از آن زمان از هم پاشیده است.

ساختن آگاهی سیاسی

این الگو چنین فرض می‌کند که برای شکل‌گیری سازمان، همه‌چیز از آگاهی طبقه‌ی مورد نظر به خودش آغاز می‌شود. آگاهی یک طبقه‌ی اجتماعیِ زیردست از خود چگونه ساخته می‌شود؟ پیشینیان به ما می‌آموزند. آگاهی پیش از همه آگاهی از وجود خود است، و بنابراین آگاهی از مناسباتی که آن را می‌سازند. هر شرایط اجتماعی آگاهی خودش را می‌آفریند. پس آگاهی سیاسی از وضع عادی‌ای بیرون می‌آید که افراد در آن زندگی می‌کنند.

اینجا باید معنای واژه‌ها را یادآوری کنیم. ماتریالیسم تاریخی مارکسیستی طبقه‌ی «فی‌نفسه» را از طبقه‌ی «برای‌خود» جدا می‌کند. این تمایز برای تشخیص مرحله‌های تحلیل مفید است. در این چارچوب، طبقه‌ای هست که وجودش را شرایط بهره‌کشی از نیروی کارش و جایگاه کلی‌اش در مناسبات تولید توصیف می‌کند. قرارداد کار سند حقوقی‌ای است که این وضع را رسمی می‌کند. اما این طبقه سپس از دید کسانی که آن را می‌سازند هم وجود دارد. بی‌شک از دید کسانی هم که از آن می‌ترسند. در هر حال، طبقه این تجربه را در زندگی ملموس خود می‌گذراند. به‌ویژه از راه تضاد ناگزیر با کسانی که از کارش بهره می‌کشند. اینان صاحبان ابزار تولیدند که نیروی کار را می‌خرند.

ولی می‌دانیم که این هویت‌یابی چگونه از مجموعه‌ی مناسبات اجتماعی-فرهنگیِ عادی روزمره ساخته می‌شود: لباس، شیوه‌ی سخن گفتن، محل سکونت، آیین‌های اجتماعی یا آشپزی و مانند آن. این آیین‌ها و عادت‌ها ابزار پیوستن هر کس به جمع‌اند. ارزشِ فراگیرِ آن‌ها از جهات بسیار خود دلیل وجودشان است. به نظر ما ارزشِ فراگیری روی پنهان ارزش مصرف و ارزش مبادله‌ی هر کالاست، از جمله آیین‌های تولید.

«آگاه‌سازی» (conscientisation)

طبقه‌ی «فی‌نفسه» وضعیتی عینی است. افرادی‌اند که شرایط زندگی مشابه و گاه یکسان دارند. این به‌زودی جایگاه حقوقی می‌شود: طبقه در کار فروش نیروی کارش وجود دارد، یعنی همان قرارداد کار. طبقه‌ی «برای‌خود» واقعیتی ذهنی است. شکلی از «آگاهی از خود» اجتماعی است. یعنی در نظر گرفتن شرایط زندگی مشترک و امکان کنشی جمعی برای بهتر کردن آن‌ها، سازمانی بر پایه‌ی مطالبات مشترک. ولی خطاست که در این امر واقعیتی زودگذر و ثانوی ببینیم. همان‌قدر خطاست که آن را از نظر سیاسی کم‌اهمیت‌تر بدانیم. مارکس در زمان خود می‌گفت: «طبقه‌ی کارگر یا انقلابی است یا هیچ.» شاید عجیب به نظر برسد! یک ماتریالیست چنین اهمیتی را به شرطی ذهنی می‌دهد که از واقعیتی عینی بزرگ‌تر است، واقعیتی که به‌طور مادی با سندی حقوقی مثل قرارداد کار برقرار شده است... ولی نمی‌شد وضع تاریخ واقعی و ملموس را بهتر از این خلاصه کرد: تاریخ را انسان‌ها به ابتکار خودشان و در شرایط زمانه‌ی خود می‌سازند. و این ابتکار به خواست و ایده‌ای بستگی دارد که آن‌ها از خودشان دارند. این درک سرچشمه‌ی چند بحثی است که در گذشته در کنگره‌های «جنبش کارگری» اهمیت داشت. آنارشیست‌ها، کمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها به این پرسش‌ها پاسخ‌های متفاوتی دادند.

گذر از «فی‌نفسه» به «برای‌خود» اما سازوکاری ساده برای انتقال تجربه‌ی زیسته به آگاهی نیست. به دست آوردن آگاهی انقلابی که حامل یک پروژه‌ی تاریخی باشد، ناگزیر ساختنی است. نتیجه‌ای است. در کجا به دست می‌آید؟ حتماً در یک آموزش! مارکس به یک شکل آن اشاره می‌کند. او سندیکا را «مدرسه‌ی کمونیسم» می‌نامد. در فرانسه این پرسش بحث‌شده و مورد اختلاف بود. به‌طور کلی‌تر، گذر از «فی‌نفسه» به «برای‌خود» از هدف‌های بزرگ سازمان کارگری بود. فعالان حتی واژه‌ای نامعمول برای این کار ساختند: «آگاه‌سازی» (conscientisation).

سازمان ارگانیک

مناقشه‌ی مارکسیست‌ها و آنارشیست‌ها مسائل را همان‌طور که نظریه‌پردازان آن دوره می‌دیدند، به‌خوبی برجسته کرد. این بحث برای ما جالب است چون پرسش‌هایی را پیش می‌کشد که دست‌کم به‌اندازه‌ی شیوه‌ی پاسخ دادن به آن‌ها در آن زمان هنوز به‌جا هستند.

طبقه‌ی کارگر در جامعه، در میان دهقانان و پیشه‌وران، مرزی دارد. سازمان‌دهندگانش آن را چیزی می‌دانستند که پیش از همه باید بر شکاف‌های شغلی و حقوقی خود غلبه کند. این شرطی است برای اینکه به‌عنوان نیرویی اجتماعی و سیاسی و بلوکی ایدئولوژیک شکل بگیرد. نگرشی که حاکم بود، نگرش طبقه‌ای یکپارچه بود که اساساً مأمور «مبارزه برای از میان بردن کار مزدی و کارفرمایی» است. منشور آمیین کنگره‌ی CGT فرانسه در ۱۹۰۶ چنین اعلام می‌کند. این برداشت پیوند تنگاتنگ مبارزه‌ی سندیکایی و پروژه‌ی سیاسی نهایی را نشان می‌دهد. همین منشور اینطور روشن می‌کند: «سندیکالیسم در کار مطالباتی روزمره هماهنگی تلاش‌های کارگری را دنبال می‌کند و رفاه کارگران را با تحقق بهبودهای فوری، مثل کاهش ساعت کار، افزایش دستمزد و غیره، بالا می‌برد...». اینجا لنگرگاه طبقه‌ی کارگر در دفاع از منافع مادی‌اش و چانه‌زنی بر سر آن‌ها، نخستین و ناگزیر است.

با این حال افق گسترده‌تری هم در دستور کار است: تغییر جامعه. همین منشور آمیین در این باره بسیار صریح است. «اما این کار، می‌گوید متن، تنها یک سوی کار سندیکالیسم است: از یک سو رهایی کامل را آماده می‌کند، که جز با سلب مالکیت سرمایه‌داری ممکن نیست، و از سوی دیگر اعتصاب عمومی را به‌عنوان وسیله‌ی عمل توصیه می‌کند.» پس سندیکا مستقیماً متعهد به هدفی سیاسی و انقلابی است که روشن بیان شده. و راهبرد رزمی را می‌پذیرد: اعتصاب عمومی انقلابی به‌عنوان شیوه‌ی رویارویی با طبقه‌ی حاکم. شگفت‌انگیزترین بخش بعد می‌آید. سازمان سندیکایی نخست نه فقط سازمان زندگی روزمره، که از آن هم بیشتر سازمان آینده است. زیرا منشور «می‌پندارد که سندیکا، که امروز گروه مقاومت است، در آینده گروه تولید و توزیع خواهد بود، پایه‌ی بازسازمان‌دهی اجتماعی.» پس سندیکا شکل سازمان خود جامعه‌ی آینده است. در این دیدگاه هویت اجتماعیِ طبقه‌ی کارگر تنها به هویتی سیاسی بدل می‌شود که عضویت سندیکایی آن را برعهده می‌گیرد. از این رو، متن می‌گوید، کارگران «با هر عقیده یا گرایش سیاسی یا فلسفی‌ای که داشته باشند، وظیفه دارند به گروه اساسیِ سندیکا تعلق داشته باشند.» سازمان در این مورد شکل ارگانیکی است که میان «در خود» و «برای خود» پیوند برقرار می‌کند و آن را در یک پروژه‌ی فراگیر برای دگرگونی ریشه‌ایِ جامعه به کار می‌گیرد. اینجا واژه‌ها و تز از آنِ آنارشیست‌هایی است که در این کنگره‌ی CGT پیروز می‌شوند.

طبقه‌ی کارگرِ یکپارچه

پرسشی که تا امروز هم مطرح است، همین‌جا پیش می‌آید: چگونه می‌شود تنوع دیدگاه‌ها را با یگانگی سازمانیِ کارگران عضو آشتی داد؟ همان‌طور که دیدیم، منشور شیوه‌ای را توصیف می‌کند که در آن سازمان، کنش روزمره، استراتژی و پروژه‌ی جامعه‌اش یک کل جدایی‌ناپذیرند. اما برای اینکه همه بتوانند در وحدت عمل کنار هم باشند، هر کس از آوردن بحث‌های تفرقه‌انداز به درون سندیکا صرف‌نظر می‌کند. منشور از این پس می‌گوید: «برای اینکه سندیکالیسم به بیشترین اثر خود برسد، کنش اقتصادی باید مستقیماً علیه کارفرما انجام شود، و سازمان‌های عضو، به‌عنوان گروه‌های سندیکایی، لازم نیست به احزاب و فرقه‌ها بپردازند.» پس جدا کردن سندیکا از احزاب برای فرار از کنش سیاسی نبود! برعکس، می‌خواست این کنش را برای کل طبقه کارآمد کند، بی‌آنکه واسطه یا ابزاری جز سندیکا در میان باشد. و هدفی هم که آشکارا اعلام شده بود، اعتصاب عمومیِ انقلابی بود. باید پرسید کسانی که گاهی با وسواس به منشور استناد می‌کنند، هنوز همین هدف را دنبال می‌کنند یا نه.

در عمل، پیوند پرتنشی که مبارزه‌ی طبقاتی ساخته بود، به نتیجه‌ی مورد انتظار نرسید. سازمان‌ها با گذشت زمان بوروکراتیک شدند و بیشتر سازش طبقاتی بر آن‌ها غلبه کرد!

منافع طبقاتی

احزابی که از دل اراده‌ی سندیکایی بیرون آمدند، یا کسانی که سندیکا را ساختند، از همان آغاز تصویری از تحول تاریخی داشتند: حرکت به سوی سوسیالیسم از راه مرحله‌های تدریجی. آن‌ها به راهی گام‌به‌گام به سوی جامعه‌ی نوین سوسیالیستی باور داشتند. این باور در کل بی‌اثر نبود. بی‌آنکه بخواهیم چیزی را توجیه کنیم، باید گفت که این باور از تجربه‌ی زنده می‌آمد. در واقع، سندیکاها از راه مذاکرات اجتماعی با شیوه‌ی تولید درهم تنیده بودند و الزام‌ها و ضرورت‌های چارچوبی را می‌پذیرفتند که «سرمایه‌داریِ خودشان» در مقیاس ملی در آن رشد می‌کرد. همه‌چیز در همین جهت کار می‌کرد. نخست‌وزیری فرانسوی که خود را سوسیال‌دموکرات می‌دانست، سال‌ها بعد این منطق را برای من چنین خلاصه کرد: «امتیازها برای کارگران در درون نظام به دست می‌آید.»

از همان آغاز جریان سیاسی سوسیال‌دموکراسی، در سده‌ی نوزدهم، بوروکراسی بزرگی در آلمان و در دل نیرومندترین احزابش پدید آمد. این بوروکراسی هم مثل هر گروه اجتماعی دیگر، آگاهی خاص خود را ساخت، منافع خود را پیدا کرد و برای بقای اجتماعی‌اش شرایطی لازم دید. بعد به سرمایه‌داری ملی پیوند خورد. با آن بر سر توازن قوا چانه می‌زد و سال‌ها با آن سازش می‌کرد. منفعتش هم در همین بود، و برای هواداران خود امتیازهای موردی می‌گرفت. اما در واقع، سرمایه‌داری را در مسیر کلی‌اش همراهی می‌کرد. وقتی این مسیر او را به جنگ کشاند، زود معلوم شد که نمی‌تواند به رسالت انترناسیونالیستی‌اش وفادار بماند، همان‌طور که پیش‌تر نتوانسته بود به وعده‌ی انقلاب سوسیالیستی وفادار بماند. انترناسیونال سندیکایی هم از پیشنهاد یا انجام هر کاری ناتوان بود. سوسیال‌دموکراسی آلمان توانست انترناسیونال سوسیالیست را وادار کند که در کنگره‌ی بازل در ۱۹۱۲ از اعتصاب عمومی در صورت وقوع جنگ دست بکشد. و وقتی جنگ رسید، در ۱۹۱۴ به اعتبارات جنگی علیه فرانسه رأی داد. سوسیالیست‌های فرانسوی هم در پاسخ همین کار را کردند. شکست کامل بود. سازمان‌هایی که بر پایه‌ی مذاکره برای دستاوردهای اجتماعی ساخته شده بودند، در عمل نوعی جفت‌شدن اجتماعی و سیاسیِ منافع مشترک از آب درآمدند. ضمانتی برای پیروزی مبارزه‌ی طبقاتی نبودند. این همراهی میلیون‌ها کشته بها داشت.

کنش سندیکایی و کنش سیاسی

در فرانسه از زمان منشور آمیین، سیاست و سندیکا از هم جدا بوده‌اند و ما فراموش کرده‌ایم که این وضع در اروپا استثناست. اغلب می‌گویند فرانسوی‌ها کمتر عضو سندیکا می‌شوند. این را به «انحراف‌های سیاسی» ادعایی سندیکاها نسبت می‌دهند، چنان‌که گویی همین انحراف‌ها مانع مشارکتی بهتر و در نتیجه حمایتی سودمندتر شده است. واقعیت درست برعکس است. در سراسر اروپا سندیکاها به احزاب سوسیال‌دموکرات وابسته‌اند، و این پیوند بسیار محکم است. رسم این است که توافق سندیکا با کارفرمایان فقط شامل کارگران سندیکایی می‌شود، آن هم فقط اگر خود کارفرما عضو اتحادیه‌ی کارفرمایی‌ای باشد که توافق رشته را امضا کرده است. در فرانسه برعکس، قانون امتیازهایی را که با مذاکره به دست آمده به همه‌ی کارگران آن رشته تعمیم می‌دهد. نتیجه این است که فرانسوی‌ها بیش از هر جای دیگر اروپا زیر پوشش مزایای قرارداد جمعی هستند.

در مجموع، در تقریباً همه‌ی کشورهای اروپا کنش سندیکایی و کنش سیاسی از نظر حوزه‌ی بیان البته از هم جدا هستند، ولی در عمل تقریباً یک سازمان‌اند. مثلاً در دوره‌ی آغازین، نمایندگان سندیکاهای انگلیسی در کنگره‌های حزب کارگر (Labour) رأی می‌دادند. هنوز هم همین‌طور است. این مرور کوتاه کمک می‌کند بفهمیم چرا لنین و مفهوم «حزب پیشتاز انقلابی» او آن‌زمان چنین تازگی کاملی داشتند. در واقع، لنین نقش سازمان سیاسی را در برابر طبقه‌ی اجتماعیِ مرجع خود از نو تعریف می‌کرد. اما شاید مهم‌تر از آن، تعریفی تازه از هویت و توانایی‌های همین طبقه هم می‌داد.

یکسان‌سازی کارگری

اما مسیر دیگری از سندیکالیسم هم به کار افتاد. پیرامون اکثریت حزب کوچکِ سوسیال‌دموکرات روسیه، روایت دیگری از گذار به کنش انقلابی سوسیالیستی ساخته شد. حزب سوسیال‌دموکرات روسیه در آن زمان در معدود سنگرهای کارگریِ کارخانه‌های دو یا سه شهر بزرگ کشور متمرکز بود، به‌ویژه پتروگراد که قلب انقلاب ۱۹۱۷ بعدها در آن می‌تپید. بسیج نظامی به فعالان این حزب، که خودشان سرباز وظیفه بودند، امکان می‌داد با شمار بی‌شماری از مردم تماس بگیرند. این مردم را در صف‌های منظم نظامی گرد آورده بودند و از سراسر کشور و از همه‌ی گروه‌های اجتماعی آمده بودند. از نخستین روزی که اعتراض‌های زنان کارگر در پتروگراد تزاریسم را سرنگون کرد تا کودتا و انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، جنگ، با سازمان و روندش، شرایط یکسان‌شدن و زندگی مشترک را فراهم کرد. توسعه‌ی اقتصادی پیش از آن هرگز چنین شرایطی نساخته بود، حتی در کشورهایی که جنبش کارگری در آن‌ها بسیار نیرومندتر بود.

با این همه، همین شکل از یکسان‌سازی عامل تعیین‌کننده‌ای بود. هویت جنبش کارگریِ آن دوره در همه‌ی کشورهایی از آن برآمد که «سرایت انقلابی» را ترجیح می‌دادند. پیامدهای رویداد انقلابیِ روسیه، که حاصل انتخاب‌هایی درباره‌ی شکل یک سازمان سیاسی بود، چنان عظیم بود! چون اگر خیلی خلاصه و ناچار ساده بگوییم، «سده‌ی بیستم با جنگ جهانی اول آغاز شد و با فروپاشی اتحاد شوروی به پایان رسید.» برای همین باید به بحث‌هایی توجه کرد که آن تصمیم‌ها در آن‌ها گرفته شد، و به همان اندازه به محیطی که این بحث‌ها را پدید آورد.

جانشین‌گرایی سوسیال‌دموکراتِ روسی

لئون تروتسکی از خود می‌پرسد چرا انقلاب در پتروگراد تکیه‌گاه اصلی‌اش را پیدا کرد. پاسخش این بود که شهر، به‌طور کلی، چکیده‌ی مناسبات اجتماعی یک دوره است. در پتروگراد کارخانه‌ی نیرومند فلزکاری پوتیلوف و صنایع نساجیِ پرشمار زن‌کار پایگاه اجتماعی پیشتازی برای کنش فراهم می‌کردند. این پایگاه می‌توانست بقیه‌ی جامعه را با خود بکشد. اما در میان جمعیت عظیم دهقانیِ روسیه بسیار منزوی می‌ماند. شرایط سیاسی دیکتاتوری تزاری باعث شد اکثریت رهبری حزب سوسیال‌دموکرات روسیه دیدگاهی ویژه بپروراند که در سوسیال‌دموکراسی اروپایی آن زمان غیرمعمول بود. سوسیال‌دموکراسی اروپایی به رویه‌ی یک حزب طبقاتی عادت کرده بود که به توازن قوای مقطعی و مذاکره نظر دارد. در روسیه، هسته‌ی سوسیال‌دموکرات حتی می‌توانست به بانک‌ها حمله کند، آن هم به رهبری مبارزی که آن روزها کمتر کسی می‌شناخت: استالین. گرایش اکثریت سوسیال‌دموکرات‌های روس (که «بلشویک» نامیده می‌شود) چنین بود: خودِ حزب نگهبان آگاهیِ جمعیِ سرنوشت تاریخی طبقه‌ی کارگر انقلابی است. حزب آگاهی انقلابی را به طبقه‌ی کارگر «تزریق می‌کند»، چون فرض این است که طبقه‌ی کارگر بدون حزب از عهده‌ی آن برنمی‌آید. لنین بعدها حتی از طبقه‌ی کارگری حرف می‌زند که به‌طور کلی «خودبه‌خود تریدیونیونیست» است. منظورش آگاهی اجتماعی‌ای است که خودبه‌خود در مطالبات سندیکایی بروز می‌کند، بدون پروژه‌ی سیاسیِ فراگیر. پس «طبقه» باید آگاهی انقلابی‌اش را از بیرون بگیرد، یعنی از کنش حزب پیشتاز.

وقتی این تز مطرح شد، لئون تروتسکی با این تصور مخالفت کرد و از «جانشین‌گرایی» (substitutisme) خطرناکی پرده برداشت. یعنی از وضعی که در آن حزب یا پیشاهنگی به‌جای مردم تصمیم می‌گیرد. بعدها نظرش را عوض کرد. اما در آن لحظه تشخیصی داد که افسوس درست از آب درآمد. او الگویی را می‌دید که در آن اراده‌ی حزب جای اراده‌ی طبقه را می‌گیرد، بعد اراده‌ی کمیته‌ی مرکزی جای اراده‌ی حزب را، و سرانجام دبیرکل جای همه. تروتسکی در ۱۹۰۵ رئیس «شورا» (سوویت) پتروگراد بود. تجربه‌ی کنش انقلابی توده‌ای او را متقاعد کرده بود که کارگرانِ بسیار حاضر در آن شهر توان خودجوش ابتکار انقلابی دارند. باز هم می‌بینیم که همه‌ی بحث‌های مربوط به سازمان سیاسی به وضعیت‌های تاریخیِ مشخص بسته است. از یک سو به شکل معینی از ترکیب اجتماعی جامعه، و از سوی دیگر به ابزارهای مبارزاتی برای ارتباط با آن. وضعیت تغییر کرد. ضرورت‌های تازه، یعنی ضرورت‌های جنگ داخلی، ادامه‌های دیگری برای شکل‌های کنش ساختند. جانشین‌گرایی پویایی درونیِ بی‌امانی دارد. سرانجام حزب-راهنما به حزب-دولت تبدیل شد. و وقتی اتحاد شوروی فروپاشید، هیچ چیز جز تناقض‌های نیروهایی که خودش در بر داشت آن را نابود نکرده بود.

مجمع‌الجزایر کارگری

برای اینکه زمینه‌ای را که به شکل سازمان «جنبش کارگری» در زمان پیدایش آن معنا می‌داد، خوب بفهمیم، باید در تاریخ کمی عقب برویم. این الگو در واقع مرزبندی‌های آن جهان را بازتولید می‌کرد: مجمع‌الجزایری از کارگران و کارخانه‌هایشان که اقیانوسی از دهقانان آن را احاطه کرده بود. جهانی که در آن شهرنشینان، که آن زمان اقلیت بودند، ده‌ها هزار بازرگان و پیشه‌ور و خرده‌مالک از هر نوع را در بر می‌گرفتند و هر کدام به ویژگی اجتماعی خودشان وابسته بودند. هر کنشی در شکلی از سازمان سیاسی و اجتماعی جا می‌گرفت که با این دوره‌ی مشخص از سرمایه‌داری و جامعه می‌خواند. چون شیوه‌ی تولید سرمایه‌دارانه از زمان‌های دور می‌آید. هرگز واقعیتی نبوده که یک‌باره از هیچ سر برآورد، و شکلی هم نبوده که برای همیشه تعیین شده باشد. همیشه روندی بوده که شکلش در درازمدت بسیار عوض شده است. با گذر زمان بسیار دگرگون شده است. این شیوه‌ی تولید از حدود ۱۸۲۰ در اروپا همه‌گیر شد.

نخستین بحران عمومی آن در ۱۸۳۷ رخ داده بود. پس از مرحله‌ی بنیان‌گذاریِ سرمایه‌داری صنعتی، شکل آن بارها تغییر کرد، چون شیوه‌ی تولید نو کل فضای اجتماعی تولید و مبادله را فرا می‌گرفت. بنابراین خیلی زود پرسش‌های سیاسیِ جهانی در محیط کارگری، که نخستین قربانی بحران‌ها بود، مطرح شد. این بحران‌ها شغل‌ها و ابزار کار کارگران را نابود می‌کردند. اما رشد شمار کارگران گروه‌های اجتماعی دیگر و نمایندگی سیاسی سنتی‌شان را هم‌پای خود از میان نمی‌برد. پس پرولتاریا در سراسر اروپا اقلیتی از کل جمعیت ماند. شمار شهرنشینان هم بسیار کمتر از روستاییان بود. این وارونگی در اروپا پیش از نیمه‌ی دوم سده‌ی بیستم رخ نداد. آموزه‌ی سوسیالیستی علت بحران‌های ویرانگر را توضیح می‌داد. و نتیجه می‌گرفت که اگر می‌خواهیم دیگر گروه‌های تحت سلطه را به پروژه‌ای انقلابی بکشانیم و با برانداختن خود سرمایه‌داری بحران‌هایش را از میان ببریم، پیش از هر چیز باید روی وحدت کنش کارگری کار کنیم. در مجموع، مرز اجتماعی پرولتاریا در جامعه‌ی دهقانی و پیشه‌وری، مرز سازمانی «جنبش کارگری» را هم برای آینده تعیین کرد.

مرکزیت استراتژی

در نتیجه، این وضعیت به پرسش‌های استراتژی نقشی مرکزی می‌داد. همه‌ی استدلال‌ها به یک دشواری برمی‌خورد: طبقه‌ای که قرار است آزادی‌بخش باشد، در جامعه اقلیت است. و ناگزیر درباره‌ی استراتژی تاریخیِ لازم اختلاف نظر هست: چه راهی را باید رفت تا گروه‌هایی مثل پیشه‌وران یا دهقانان را به پروژه‌ی سیاسیِ برچیدن مالکیت بر ابزار تولید کشاند؟ تا وقتی صحبت از کنش‌های ساده‌ی انقلابیِ خیابانی بود، این پرسش البته نظری می‌ماند. اما در عرصه‌ی انتخابات بسیار عینی می‌شد، چون پای فتح اکثریت پارلمانی در میان بود! با چه کسانی متحد شویم؟ این اتحاد را چگونه با پروژه‌ی انقلابیِ سوسیالیسم جمع کنیم؟ بنابراین هر استراتژیِ اکثریت‌محور دو سطح از وحدت را کنار هم می‌گذاشت که از پیش لازم بودند. اول، وحدت خودِ طبقه‌ی کارگر، که خودش هم میان شاخه‌های گوناگون کار تکه‌تکه شده بود. دوم، اتحاد سیاسی با گروه‌های ناهمگونی که باید برای نبرد مشترک گرد می‌آمدند. در حالت اول، مسئله ساختن آگاهی مشترک طبقه از خود و از سرنوشت طبقاتی‌اش است. در حالت دوم، مسئله متحد کردن گروه‌های اجتماعی‌ای است که منافع مادی‌شان تا حدی با برنامه‌ی سوسیالیستی در تضاد است. برای همین بحث‌های استراتژیک درباره‌ی اتحادها بخش اصلی گفت‌وگوهای رهبری‌های سیاسی را گرفت و در مرکز قرار گرفت. خودِ محتوای پروژه‌ی سوسیالیستی، یعنی محتوا و مرحله‌هایش، در بحث‌های پایان سده‌ی نوزدهم و آغاز سده‌ی بیستم بسیار کمتر جا دارد. گاهی هم اصلاً وجود ندارد. از بحث‌های پرشور درباره‌ی نخستین مجادله‌های خودِ مارکس با برنامه‌ی جنبش سوسیال‌دموکرات آلمان خیلی دور شده‌ایم. مالکیت جمعیِ ابزار تولید و دیکتاتوری پرولتاریا دیگر موضوع بحث نیستند: سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها همه با آن‌ها موافقند. استراتژی تنها پرسشی می‌شود که به خودِ کنش سیاسیِ عینی مربوط است، چون برای بقیه، آموزه از پیش بر مرمرِ آرمان سوسیالیستی حک شده بود، آرمانی که تحقق آن کار ضرورت تاریخی و انقلابی بود که ناگزیر پیروز می‌شد.

کنگره‌ی تور در فرانسه و انشعاب آن

در فرانسه، اهمیت پرسش‌های مربوط به شکل سازمان سیاسی و رابطه‌اش با پروژه‌ی سیاسی را وقتی بهتر می‌فهمیم که آن را در بستر بسیار خاص کنگره‌ی سوسیالیست‌های فرانسه در تور، در ۱۹۲۰، بررسی کنیم. بحث میان سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها در این کنگره به انشعاب و پیدایش دو حزب جدا انجامید. افسانه‌هایی که در گذر تاریخ دور این کنگره ساخته شد باعث شده کمتر بدانیم که پرسش درباره‌ی سازمان درونی حزب تا چه اندازه آن‌ها را از هم جدا کرد. و هیچ چیز دیگری، از میان پرسش‌های آموزه‌ی بنیادین، چنین نقشی نداشت. چون در این مورد، «سوسیالیست‌های باقی‌مانده» که لئون بلوم سخنگوی آن‌ها بود، به چارچوب اندیشه‌ی انقلابیِ مارکسیستی پایبندی کامل و بی‌ظرافت نشان دادند، حتی کمی کاریکاتورگونه. در آن تاریخ، «حزب» هنوز همان است که در ۱۹۰۵ در فرانسه از ادغام پنج حزب سوسیالیست نخستین بنیان گذاشته شد. پانزده سال از عمرش می‌گذرد. کنگره‌ی تور فقط سه سال پس از قدرت‌گیری بلشویک‌ها در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه برگزار می‌شود. و دو سال پیش‌تر هم جنگ جهانی ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ پایان یافته بود. بحث بر سر این بود که هویت تازه‌ی حزب سوسیالیست فرانسه پس از این رویدادها چه باشد.

سخنرانی واقعی لئون بلوم

در آن لحظه، انقلاب روسیه، پاسخ بزرگ به جنگ امپریالیستی، بر کار کنگره‌ی تور سایه انداخته بود. بعدها افسانه‌ای ساخته شد. می‌گویند لئون بلوم با انشعاب در حزب، در برابر سوسیالیسم انقلابی از رفورمیسم و دموکراسی درونی حزب دفاع کرد. می‌گویند خطی قانونی‌گرا را برگزید. می‌گویند فتح قدرت را فقط به راه صندوق‌های رأی سپرد. و سرانجام می‌گویند با دیکتاتوری پرولتاریا مخالفت کرد. با این حال هیچ‌کدام از این‌ها در سخنرانی بلوم نیست. هیچ. او حتی درست عکس این‌ها را دفاع می‌کند. سوسیالیسم انقلابی را تبلیغ می‌کند و فتح قدرت را با «همه‌ی وسایل، از جمله وسایل قانونی» توصیه می‌کند. و وقتی درباره‌ی لزوم دیکتاتوری پرولتاریا به او شک می‌کنند، برآشفته می‌شود. نه کمتر! «ما سوسیالیست‌ها فکر می‌کنیم که دگرگونی انقلابیِ مالکیت فقط وقتی می‌تواند انجام شود که قدرت سیاسی را فتح کرده باشیم.» در این لحظه حادثه‌ای در سالن کنگره رخ می‌دهد. گزارش رسمی کنگره می‌نویسد که فضا تیره شد. میان کف‌زدن‌ها صدای میان‌گویی‌ها و فریادها شنیده می‌شود. پاسخ بلوم می‌خواهد به این جدال با او پایان دهد. برای همین عبارت‌هایی تندتر برمی‌گزیند تا نظرش را درباره‌ی شکل فتح قدرت خلاصه کند. از همین رو این لحظه برای ما جالب است.

یک نماینده: «شما هر ابهامی را با گفتن اینکه در نظر شما بحث بر سر فتح انتخاباتی نیست، برطرف خواهید کرد.»

لئون بلوم: «از من می‌خواهید سوءتفاهمی را برطرف کنم. می‌خواستم همین را بکنم. فتح قدرت‌های عمومی، یعنی چه؟ یعنی: به دست گرفتن اقتدار مرکزی که اکنون «دولت» نامیده می‌شود، با هر وسیله‌ای، بی‌آنکه وسایل قانونی یا وسایل غیرقانونی کنار گذاشته شوند. (کف‌زدن، همهمه) این است اندیشه‌ی سوسیالیستی.»

برای شوخی، تصور کنید یکی از رهبران کنونی حزب سوسیالیست (PS) در تلویزیون توضیح بدهد که می‌خواهد قدرت را «با هر وسیله‌ای» فتح کند. و مخصوصاً اینکه استفاده از «وسایل غیرقانونی» را کنار نمی‌گذارد! با چنین سخنانی، لئون بلوم پرونده‌ی «S» می‌گرفت و به اتهام «ستایش تروریسم» به کلانتری احضار می‌شد!

بلوم برای توضیح انشعاب می‌پرسد: «پس اختلاف کجاست؟» و ادامه می‌دهد: «اختلاف در این هم نیست که دیکتاتوری پرولتاریا را یک حزب اعمال کند. در واقع، در روسیه دیکتاتوری را شوراها (سوویت‌ها) اعمال نمی‌کنند، بلکه خودِ حزب کمونیست. ما در فرانسه همیشه فکر کرده‌ایم که فردا، پس از تصرف قدرت، دیکتاتوری پرولتاریا را گروه‌های خودِ حزب سوسیالیست اعمال خواهند کرد، گروه‌هایی که بر پایه‌ی فرضیه‌ای (fiction) که همه آن را می‌پذیریم، نماینده‌ی کل پرولتاریا می‌شوند.»

دیکتاتوری پرولتاریا

فکر نمی‌کنم حتی یک بار کسی عظمت این اعتراف بلوم را دیده باشد. برای او، شوراها دیکتاتوری‌ای اعمال می‌کنند که او آن را زیر سؤال نمی‌برد. و چون شوراها در واقع این کار را نمی‌کنند، حزب کاملاً مأموریت داشت نماینده‌ی کل پرولتاریا باشد، حتی اگر به گفته‌ی خودش فقط یک «فرضیه» در کار باشد. پس می‌پذیرد که حزب مأموریت دارد خودش دیکتاتوری پرولتاریا را اعمال کند. در این نکته هیچ اختلافی با لنینیسم ندارد. میان افسانه‌ی «رفورمیسم» بلوم و واقعیت سخنرانی‌اش فاصله‌ای عظیم هست.

باید باز هم نکته‌ی حساس دیگری را از سخنان او درباره‌ی «دیکتاتوری شوراها» برجسته کرد. چون چنین چیزی هرگز وجود نداشت. شوراها شکلِ مجمع شهروندیِ انقلاب‌های هم‌دوره‌ی خود بودند. نقطه‌ی پیوند و وحدت برای کنش مشترک طبقه‌ی کارگر، سربازان و دهقانان بودند. پیش از انقلاب اکتبر وجود داشتند. اعضایشان منتخب بودند. در آغاز نمایندگان احزاب گوناگون در آن‌ها بودند. مجلس مؤسسانی هم انتخاب شده بود که بلشویک‌ها (کمونیست‌ها) در آن اکثریت نداشتند. پس در روسیه‌ی انقلابی سه ساختار رهبری وجود داشت: شورای کمیسرها، یعنی دولت واقعی کشور، شوراها و مجلس مؤسسان. کمونیست‌ها به این وضع پایان دادند، فقط دولت را نگه داشتند و احزاب دیگر را ممنوع کردند. در واقع، اول شوراها را برچیدند، به این بهانه که شور انقلابی در درونشان رو به زوال است. آن‌گاه حزب کمونیست وظیفه‌ی تضمین تداوم جنبش انقلابی را بر عهده می‌گیرد.

همه‌ی جانشین‌گرایی همین است. رژیم حزب-دولت از همین‌جا می‌توانست به همه‌ی ابعاد خود برسد. بلوم هم موافق است. سخن او برچیدن ارگان‌های انقلاب را تحولی بدیهی می‌داند که یک کلمه توضیح هم به او الهام نمی‌کند، با اینکه ته پرسشی که خودش مطرح کرده جانشین‌گرایی است! چون شوراها اجازه داده بودند اتحادی (موقت!) میان طبقه‌ی کارگر و دهقانان مهر شود. پس خط لئون بلوم به اختلافش بر سر کارکرد حزب خلاصه می‌شود. و بس. این روش ثابت بخش‌های اقلیت است در همه‌ی نزاع‌های میان جناح‌های بوروکراسیِ احزابی از این دست.

«تفاوت، همان‌طور که به شما گفتم، در اختلاف‌های ما بر سر سازمان و بر سر تصور انقلابی است. دیکتاتوری‌ای که حزب اعمال می‌کند، بله، اما با حزبی که مثل حزب ما سازمان یافته باشد، نه مثل حزب شما. (هیاهو)»

همه‌چیز در همین جمله‌ی آخر است: «با حزبی که مثل حزب ما سازمان یافته باشد، نه مثل حزب شما.» پناهگاهی فقیرانه در میان هیاهو و خشم چنین دوره‌ای.

شکل حزب، تنها موضوع بحث

این بحث میان متخصصان ریزبین آموزه‌ی مارکسیستی (که همه به آن استناد می‌کنند) در خلأ یک همایش دانشگاهی رخ نمی‌دهد. تاریخ کنگره‌ی تور نشان می‌دهد که در اوج دوره‌ی آشوب شدید اجتماعی هستیم. جنگ داخلی در روسیه هنوز تمام نشده است. آلمان فقط چند ماه پیش انقلابی اجتماعی را از سر گذرانده که درهم شکست. ایتالیا آشوب کارگری‌ای را می‌گذراند که از ۱۹۱۹ دو سال اعتصاب شورشی به بار آورده است. و از این قبیل. اما لئون بلوم و جناحش در حزب سوسیالیست آن زمان نمی‌پذیرند که با سازمان تازه‌ی پیروزمندی که از سوسیال‌دموکراسی روسیه برآمده، تعلق مشترک داشته باشند! آن هم در لحظه‌ای که این سازمان هنوز درگیر نبردی مرگبار برای پیروزی انقلاب در روسیه است. پس این شکل حزب است، و فقط همان، که اختلاف میان کسانی را که می‌خواستند حزب سوسیالیست را نگه دارند و کسانی را که می‌خواستند حزب کمونیست را بسازند تعیین می‌کرد. و این تفاوتِ تا این حد بنیادین چیست؟ فقط به یک نکته برمی‌گردد! بلوم نمی‌خواهد از رهنمودهای کمیته‌ی انترناسیونال کمونیستِ تازه اطاعت کند. همان رهنمودهایی که گریگوری زینوویف در کنگره‌ی تور در قالب ۲۱ شرطِ نوشته‌ی لئون تروتسکی برای پیوستن به انترناسیونال کمونیست می‌رساند.

نزاعی شگفت‌انگیز! همه‌ی این‌ها بر سر شکل حزب! و بر سر هیچ چیز دیگر! نه تقابل رفورم و انقلاب در میان است، نه ایده‌ی دیکتاتوری یک گروه کوچک، نه الگوی حکومت. نه، هیچ‌کدام از این‌ها. فقط اساسنامه‌ی حزب مطرح است، تا بتواند از اطاعت از دستورهای انترناسیونال تازه سر باز بزند! یعنی حق پشت کردن به انترناسیونالیسمی را برای خود نگه دارد که از دید نویسندگان روسش، انضباط انترناسیونال را در میانه‌ی بحران انقلابیِ قاره‌ای توجیه می‌کرد. همه‌ی این‌ها درس‌های بسیار گوناگونی در بر دارد. در چارچوب کار ما، بیشتر از همه برای فهم اهمیت ویژه‌ی شکل سازمان در تحقق یک پروژه‌ی جامعه به درد می‌خورند. حتی وقتی پای بهانه‌ای در میان است، مثل مورد لئون بلوم سوسیالیست. و با وارثانی که بسیار بدخواه‌تر از او هستند.

سنت انقلابی

در فرانسه، ارجاع‌های انقلابی تنگاتنگ با تاریخ ملی گره خورده‌اند. اول انقلاب بزرگ ۱۷۸۹ است و بعد سه انقلاب سده‌ی نوزدهم که کمون مشهور و بنیان‌گذار پاریس در ۱۸۷۱ یکی از آن‌هاست. چهار انقلاب سیاسی و دو کودتا در کمی بیش از یک سده بر تصور مردم از دگرگونی سیاسی عمیقاً اثر گذاشته‌اند. سه جمهوری بوده، چهار پادشاه و دو امپراتور. بی‌شمار توطئه علیه روبسپیر بوده، و سرکوب «توطئه‌ی برابران»، نخستین شکل سوسیالیستی، با گراکوس بابوف! در چنین فضایی، شکل کنش انقلابی و ابزار تحقق آن مسئله‌هایی صرفاً دانشگاهی نیستند که برای سرگرمی همایش‌های نظریه‌پردازان باشد. در فرهنگ سیاسی آن دوره، واقعیت انقلابی هیچ چیز عجیب و خارق‌العاده‌ای ندارد. وظیفه‌ای است که در آینده بسیار محتمل است.

در همه‌ی این بحث‌ها، فکر غالب نظریه‌پردازان و استراتژیست‌ها، به قول مارکس، این است: «رهایی کارگران کارِ خودِ کارگران خواهد بود.» بله، اما چگونه؟ با فرض پیروزی انتخاباتیِ ممکن، باید دقیق‌تر حرف زد. انگلس، همکار مارکس، خودش کنار نمی‌گذارد که در فرانسه پیروزی سوسیالیسم از این راه به دست بیاید. نباید گمان کرد که همه با این حال موافق آن بودند.

تولد حزب کمونیست در کنگره‌ی تور هم به آن سو نمی‌راند. وقتی پیروزی از راه صندوق‌ها می‌آمد، برای آموزه پیش‌بینی‌نشده بود. در ۱۹۳۶ هم چنین شد، با پیروزی جبهه‌ی مردمی در اتحاد با رادیکال‌ها و کمونیست‌ها. این پیروزی کاملاً پیش‌بینی‌نشده رهبری دولت را به حزب سوسیالیست لئون بلوم سپرد. پس از آن اعتصابی عمومی آمد که نتیجه‌اش توازن قوای اجتماعیِ تازه‌ای بود. مطالبات فوراً بسیار بیشتر از پیش‌بینی‌های برنامه‌ی دولتیِ جبهه شد. لئون بلوم آن‌گاه این وضعیت را نظریه‌پردازی کرد. او گفت سوسیالیست‌های فرانسوی «اِعمال» نهادیِ قدرت را از «فتح» آن تفکیک خواهند کرد. «فتح» یعنی در معنای تاریخی انقلابی، گذار به سلطه («دیکتاتوری») طبقه‌ی کارگر بر جامعه. این تمایز برای حل یک تناقض به کار می‌آمد: تناقض میان پروژه‌ی انقلابی سوسیالیسم که باید با انقلاب اجرا شود، و برنامه‌ی اصلاحاتی که حزب باید در برابر مجلس پارلمانی اجرا کند. چون قرار بود، طبق سخنرانی لئون بلوم در نربن، در ۲۵ اکتبر ۱۹۳۶، کار جبهه‌ی مردمی «در چارچوب جامعه‌ی کنونی» انجام شود. یعنی بی‌آنکه برای این کار سوسیالیسم را به‌عنوان شیوه‌ی تولید تازه بنیان گذاشته باشند. در چنین وضعی، حزب نگهبان پروژه‌ای کلی می‌شود، حتی وقتی خودش هنگام اِعمال قدرت آن را اجرا نمی‌کند.

جنبش کارگری شکست خورد

حاصل کلی همه‌ی این‌ها در گذر دهه‌ها هیچ ربطی به آموزه‌ی نخستین ندارد. البته بهبودهای قابل‌توجهی برای طبقه‌ی کارگر و به‌تبع آن برای کل جامعه به دست آمد. اما پروژه‌ی فراگیر ناپدید شد. جریان آنارشیست هم نتوانسته تز خود را در قدرتی حکومتی نشان بدهد.

تز مارکسیستیِ سوسیال‌دموکرات از نمونه‌های البته قابل‌توجه دموکراسی اجتماعی در اروپای شمالی فراتر نخواهد رفت. اما هرگز سرمایه‌داری را برنخواهد انداخت. روایت حزب انقلابیِ حرفه‌ایِ پیشتاز، اتحاد شوروی، بلوک سوسیالیستی اروپای شرقی و چین مائو را به وجود خواهد آورد. هیچ‌کدام از این دگرگونی‌ها با شکل‌هایی که نظریه اعلام کرده بود نمی‌خواند. اما به این چه کسی اهمیت می‌دهد؟ با این حال این کشورها توانستند جهشی بی‌سابقه در توسعه‌ی نیروهای مولد خود بکنند. پس از آن سرمایه‌داری با بازگشتی وحشیانه، و از آن پس بی‌رقیب، برگشت. بعد انترناسیونال سوسیالیستِ بازمانده بیشتر از هر چیز دنباله‌رو سیاست‌هایی شد که برای نیرو دادن به پویایی سرمایه‌داری طراحی شده بود، به امید اینکه مزایایی برای مزدبگیران از آن بیرون بکشد. حزب و طبقه‌ای که قرار بود قابله‌ی تاریخیِ سوسیالیسم باشند، در این وظیفه شکست خوردند.

بخش سوم: بنیان جهان دگرگون شده است

دگرگونی‌های ریشه‌ای

وقت آن است که به امروز برگردیم. امروز جای تقابل بورژوا و پرولتر در سده‌ی گذشته را تقابل الیگارشی و مردم گرفته است. سازمان سیاسیِ «عصر مردم» نمی‌تواند همان سازمانِ حزب طبقاتی باشد که در صحنه‌ی پیشین حکم می‌راند. این را نه مد می‌خواهد و نه سلیقه. مناسبات اجتماعیِ تازه‌ای که اکنون جامعه را سامان می‌دهند، چنین حکمی می‌کنند. در پایان سده‌ی بیستم، سازمان اجتماعیِ سرمایه‌داری و شکل رابطه‌ی آدم‌ها با یکدیگر چنان ژرف دگرگون شد که سرمایه‌داری دیگر آن سرمایه‌داری سابق نیست، و همه‌ی جنبه‌های زندگی اجتماعی هم با آن عوض شده است. جامعه در پی فاجعه‌ها، از جمله دو جنگ جهانی که خود سرمایه‌داری به راه انداخت، از نو سازمان یافت. جمعیت بر پایه‌های تازه همگن شد. مناسبات تولید سرمایه‌داری، به‌ویژه در شکل کنونی‌اش که جهانی و دیجیتال است، به همه‌ی بخش‌های تولید و مبادله رخنه کرده و همه‌ی رابطه‌های آدم‌ها با یکدیگر و با طبیعت را آلوده است.

الگوی سیاسی سوسیال‌دموکراسی بر گرفتن امتیاز در چارچوب خودِ پویایی سرمایه‌داری استوار بود. این الگو دیگر کار نمی‌کند. و اگر هم گاهی، هرچند اندک، کار کند، هزینه‌ی اکولوژیک و اجتماعی‌اش با نتیجه‌اش هیچ تناسبی ندارد.

هر مرحله از این دگرگونی، مناسبات انسانیِ تازه‌ای پدید آورده است. این مناسبات بر پایه‌ی عواملی شکل می‌گیرند که از این پس بر زندگی فردی چیره‌اند. جامعه‌ی شهریِ مصرف‌زده‌ی پایان سده‌ی بیستم با جامعه‌ی عمدتاً روستاییِ آغاز همان سده تقریباً هیچ شباهتی ندارد. و سخن فقط بر سر دگرگونی‌های بزرگ در زندگی تولیدی نیست. چیزهای بیشتری هم عوض شده است.

انسانیتی نو، قالب‌هایی کهنه

در این نوشته باید پیش از هرچیز به دگرگونیِ انسان‌شناختی جامعه‌هایمان توجه کنیم. بنیادهای ژرفی که جامعه‌ها بر آن‌ها ساخته می‌شوند جای ویژه‌ای دارند. برای نمونه، شکل و مدت و جایگاه زوج‌های انسانی پیش از قانونی‌شدن پیشگیری از بارداری، سقط جنین ارادی و طلاق با رضایت دوطرف، هیچ شباهتی به دوره‌ی پس از آن، یعنی دوره‌ی برابریِ حقوق والدین، نداشت. می‌شد فهرست درازی از دگرگونی‌هایی در این اندازه نوشت. می‌بینیم که شکل‌های تازه‌ی اجتماعی‌شدن انسان، دست در دست تغییر شیوه‌ی تولید و مناسبات اجتماعی و چارچوب زندگی پدید می‌آیند. پس راه تماس سازمان سیاسی با جامعه هم ناچار باید عوض شود. دلیلش ساده است: امروز مخاطب سازمان سیاسی همان آدم‌های پیشین نیستند. معیارهایشان، انتظارشان از فراگیری و تصورشان از خودشان زیر و رو شده است.

با این همه، حزب‌های سنتی در قالب‌هایی گرفتار مانده‌اند که از سازمان کار و شهر در سده‌ی نوزدهم و بیشتر سده‌ی بیستم برآمده بود. پس ذاتاً بیرون از شرایطی ایستاده‌اند که کنش سیاسی مردمیِ امروز و آگاهی سیاسیِ امروز در آن شکل می‌گیرد، و با آن شرایط جور نیستند. درست است که خواسته‌اند «حزب کل جامعه» شوند، ولی این نگاه از بالا با واقعیت جور درنمی‌آید. میان منفعت عمومیِ انسانی و اجرای آن، همه‌ی تعارض اجتماعیِ روزگار ما در کار است: در تعریف هدف‌های تولید، در تقسیم ثروت، در تعیین اولویت‌های سیاسی و در شناخت نیروهای محرکِ تاریخ. وقتی مردم و الیگارشی رو در روی هم می‌ایستند، راه‌حل «برای همه» را نباید از تکنوکرات‌ها خواست. باید آن را از پویایی تاریخ و جامعه خواست!

فردیت‌یابی و جمع

سوسیال‌دموکراسی وقتی هویت طبقاتی را کنار گذاشت، خود را حزب کل جامعه خواند. بهانه‌اش این بود که باید فردیت‌یابیِ رفتارها را هم به حساب آورد. ولی در واقع کناره‌گیری‌اش را پنهان می‌کرد، و محرک‌های این روند را هم نفهمیده بود. فردیت‌یابیِ مناسبات اجتماعی و گوناگون‌شدن آدم‌ها هرگز به این معنا نبود که افراد می‌خواهند منزوی شوند. برعکس، بنیادی بود برای سازمان‌دهیِ تازه‌ی مناسباتشان، تا آزادانه‌تر، ولی استوارتر، جمع‌شدن خود را سامان دهند و در برابر فشار زندگی روزمره بر آن ایستادگی کنند. پیوندهایشان کم‌تراکم‌تر است و هویت‌ساز بودنشان از گذشته کمتر. اما شمارشان بیشتر است و گوناگون‌تر و ناپایدارترند و به هم بیشتر وصل‌اند.

نمونه‌ی خوبِ این همگنیِ پراکنده، پدیده‌ی «چندحضوری» است. این پدیده پیوسته جلوی چشم ماست. یعنی در اجتماع واقعی حاضر بودن، و همزمان در کار ارتباطی دیگری بودن، با گوشی هوشمند در دست. همه‌ی ما سر سفره‌ای دوستانه نشسته‌ایم که گفت‌وگو با نگاه به پیام‌رسان‌ها و شبکه‌های اجتماعی میهمانان قطع می‌شود. این رفتارها نشان می‌دهند که برداشت از هستی در بنیاد عوض شده است، و بر همه‌ی جنبه‌های آگاهی اجتماعی افراد اثر می‌گذارد. توان توجه آدم‌ها هم به‌سختی بازآرایی شده است. این آدم‌ها شیوه‌ی حضور و کنشی دارند که راهبردهای تازه‌ای برای جلب توجه می‌طلبد، و شیوه‌های دیگری برای حضور در تماس و در پیشنهاد کنش.

پدیده‌ای مشابه را در بازی‌های ویدیویی می‌بینیم. تجربه‌هایی که این بازی‌ها پیشنهاد می‌کنند، حتی اگر پیامد عملی همان را نداشته باشند، از نظر ذهنی کمتر از یک تجربه‌ی «واقعی» واقعی نیستند. پس تجربه‌ی زیسته‌ی ما گسترده شده است و کوچک نشده. به این معنا، بازی‌ها فضای تازه‌ای هم برای شکل‌گیری خودآگاهی‌اند.

از اینجا، شکل و شیوه‌ی کار کنونیِ سازمان‌های سنتیِ چپ هم به دو چیز بی‌توجه است: بستر اجتماعیِ رفتارهای سیاسی و شکل‌های امروزیِ فردیت‌یابی. این سازمان‌ها منسوخ شده‌اند، چه در شیوه‌ی کنش‌شان در جامعه و چه در رژیم درونی‌شان.

مردم، بازیگر تازه‌ی تاریخ، سربرمی‌آورد و به‌عنوان سوژه‌ی سیاسی با ابزارهای دیگری شکوفا می‌شود. این را در همه‌ی موقعیت‌های «انقلاب شهروندی» در جهان به‌روشنی می‌بینیم. برای یاری به انجام کارهایی که مردم در این موقعیت‌ها پیش می‌برند، به ابزار سیاسیِ دیگری نیاز است. نام این سازمان از نوع تازه را «جنبش» می‌گذاریم. جنبش را روی کاغذ اختراع نکرده‌ایم. حاصل تحول جامعه است، و بنابراین تحول وضع انسان به‌طور کلی.

جهان نوین ذره‌ذره‌شده

می‌دانیم که اصلاحات نئولیبرال، مجموعه‌های بزرگ کار را خرد کرده‌اند. در دهه‌ی ۱۹۷۰ فوردیسم به بحران افتاد و سرمایه‌داری دگرگون شد. وضع استخدامی مزدبگیران چنان تکه‌تکه شد که امروز بیشتر استخدام‌ها با قراردادهای کوتاه‌مدت و ناپایدار انجام می‌شود. در یک کارگاه ساختمانی، ده‌ها کارگر کنار هم کار می‌کنند و کارفرماهایشان تقریباً به همان تعداد است، چون کار در زنجیره‌ای از پیمانکاری‌های فرعی و قراردادهای گوناگون پخش شده است. بعد هم نظام «خوداشتغالی» این پراکندگی را بدتر کرد. خلاصه اینکه حتی مجموعه‌های بزرگ کار صنعتی هم درهم شکسته‌اند. اکنون برون‌سپاریِ سیستماتیک کارها، استفاده از نیروی موقت و تکثیر وضعیت‌های استخدامی رایج است. انتقال کارخانه‌ها به خارج و تکه‌تکه شدنِ جهانیِ زنجیره‌های تولید، سازمان تولید و مزدبگیران را باز هم بیشتر تقسیم می‌کند.

پس جهان کار را نمی‌توان فقط با اشتراک در جای کار شناخت. «آگاهی طبقاتی» واقعی از چیزهای دیگری ساخته می‌شود: وضعیت حقوقی واقعی، محتوا و تعهدات قراردادی که هر کس از کار خودش می‌داند، و خواسته‌های مشترک. نه حرکات کار این آگاهی را می‌سازند و نه شرایط انجامش. بار دیگر همه‌چیز از هنجارهای فرهنگی شروع می‌شود که برداشت آدم از خودش را شکل می‌دهند. از اینجا بهتر می‌فهمیم که چرا شکل‌گیریِ «آگاهی طبقاتی» همیشه به موضوع‌های رقابت و شکاف برمی‌خورد. این موضوع‌ها می‌توانند در زندگی و آگاهیِ درونیِ مزدبگیران اثر بگذارند. به یاد داریم که با یک سندیکالیست هندی گفت‌وگو می‌کردیم. او می‌گفت نظام کاست‌ها در یک اعتصاب، چقدر به وحدت مزدبگیران ضربه می‌زند.

برای یک اروپایی این مثال بی‌معنا به نظر می‌رسد. ولی همین مثال به او کمک می‌کند بهتر بفهمد که نژادپرستی و ستیز مذهبی چه نقش ویرانگری دارند. این دو ابزارهایی‌اند برای تکه‌تکه کردن «آگاهی طبقاتی»، و در نتیجه آگاهی مردمیِ دگاژیست (یعنی آگاهی‌ای که خواهان کنار زدن حاکمان است). وقتی وضع اجتماعی و قرارداد کار دیگر هیچ حس «هم‌هویتی» نمی‌دهند، این نقش ویرانگرتر هم می‌شود. نژادپرستی، به هر شکلی که باشد، فقط ابزار تقسیم اجتماعی و سیاسی نیست. همیشه ابزار بهره‌کشی اقتصادی هم هست. نژادپرستی کمک می‌کند نرخ بهره‌کشیِ قابل‌تحمل برای بعضی دسته‌های «نژادی‌شده» بالاتر برود. می‌دانیم که این منطق از همین‌جا آغاز شد و تا آخرین حد پیش رفت، یعنی تا توجیه فرهنگیِ بردگی. به‌طور کلی‌تر، چنین نمونه‌ی حدّی ما را وامی‌دارد همه‌ی عوامل ذهنی را جدی بگیریم. آن‌ها واقعیت‌هایی گذرا نیستند. اجزای مستقلِ کنش سیاسی‌اند.

پایان یک هویت

پیوستار اجتماعی‌ای که حزب طبقاتی از آن برآمده بود، فروپاشیده و جامعه‌ی دیگری پدید آورده است. این پیوستار بر الگویی از انباشت سرمایه‌داری تکیه داشت که امروز جایش را الگوی دیگری گرفته. رژیم تازه‌ی بهره‌کشی و انباشت سرمایه‌داری را که کلاً نئولیبرالیسم می‌نامیم، خود جمعیت‌ها را از هم پاشید. شهرها پهن شدند، خانواده‌ها با وام به مالکیت مسکن رسیدند و مرکز کلان‌شهرها اعیان‌نشین شد.

البته در گذشته هم مرزبندی‌های اجتماعی میان اصناف و پیشه‌ها بود و اغلب به محله‌های ویژه‌ای بستگی داشت. این مرزبندی‌ها در فضا و در تفاوت شیوه‌ی استفاده از آن جا می‌گرفتند، همان‌طور که پیش‌تر، درشت‌تر، میان شهر و روستا بود. در نخستین شهرها، تقسیم کار در پخش شدنِ تولیدهای گوناگون در محله‌های مختلف دیده می‌شد. هنوز هم در بسیاری از شهرهای بسیار بزرگ، فضا بر پایه‌ی فعالیت حرفه‌ای تقسیم می‌شود. ولی در عصر شهرِ بی‌پایان، مرز میان محل‌های سکونت هرچه کمتر از جایگاه شغلی ساکنان می‌آید. محله‌های کارگری کنار کارخانه یا معدن (همان «کورون‌ها») دیگر مثل گذشته کار نمی‌کنند. اکنون تقسیم اجتماعی با واژه‌ای تازه بیان می‌شود: «گتوسازی» همه‌گیر. یعنی راندن آدم‌ها به حاشیه بر پایه‌ی سطح درآمد. این معمولاً با منشأ قومی هم یکی می‌شود. پس نشانیِ خانه، هم نشانه‌ی قومی دارد و هم اجتماعی. هیچ‌کدام از این‌ها مستقیماً به یک خودآگاهیِ مشترک نمی‌رسد. هویت‌های فرهنگیِ شهری حالا به شکل دیگری روی هم انباشته می‌شوند. آگاهی مشترک دوباره از همنشینی عامل‌های حقوقی (قرارداد اجاره، دسترسی به شبکه‌های جمعی و مانند آن) و خواسته‌های مشترک زاده خواهد شد.

جای پیوستار اجتماعی و سیاسی کارگری را که بیان می‌شد، حالت تازه‌ای از آگاهی مشترک می‌گیرد. این حالت با جنبه‌های مادیِ وضع شهری و دسترسی به شبکه‌های جمعی، که آن را می‌سازند، پیوند دارد. پایه‌های مادی و فرهنگیِ حزب‌های طبقاتی و توده‌ایِ پیوستار پیشین، اکنون به آخرین تمرکزهای بزرگ مزدبگیران با وضع حقوقی مشترک رانده شده‌اند. اما این وضع مشترک به هیچ بُعد دیگری از زندگی اجتماعیِ روزمره‌ی آن آدم‌ها گره نمی‌خورد. آن‌ها فقط بخش ناچیزی از مزدبگیران و از کل جمعیت‌اند. در همان حال، فرایند فردیت‌یابی روابط اجتماعی را به‌طور کلی شخصی‌تر کرده است. پس از پایه‌های مادی و فرهنگی که «حزب‌های طبقاتی» را ممکن می‌کرد، تقریباً چیزی نمانده. فقط تار و پودی مانده که همه‌ی واقعیت را در بر می‌گیرد و در خدمت فرایند انباشت سرمایه است.

مردم و روش‌هایش

ضعف این سازمان‌ها تا حدی به شیوه‌ی رهبری‌شان برمی‌گردد. به‌ویژه به اینکه پذیرفتند اقتصاد را با هنجارهای نئولیبرال تطبیق دهند. امیدشان این بود که سرمایه‌داری «خودی» کشورشان بعداً سازشی خوب با جامعه را قبول کند. این باور بیهوده، نقش تریبونی را که چپ سنتی داشت از میان برد و ناتوانی‌اش را آشکار کرد. ریشه‌ی چپ سنتی در آگاهی مردم، با جایگزین شدن نسل‌ها، کم‌کم پاک شد. سرانجام همه فروریختند، مثل حزب‌های سوسیالیستِ تاریخی در ایتالیا و یونان و فرانسه. یا مثل حزب‌های کمونیست در سراسر اروپا، به‌ویژه در ایتالیا و فرانسه، که زمانی بزرگ‌ترین دو حزب کمونیست اروپای غربی آنجا بودند. اما این فروپاشی به همان اندازه حاصل از میان رفتنِ شرایط مادی و فرهنگی و اجتماعی است که این حزب‌ها را ممکن کرده بود.

این وضع به‌هیچ‌وجه نمی‌گوید که مزدبگیری و شرایط استثمارشده‌اش دیگر وجود ندارد. نمی‌گوید که کنش مطالبه‌گرانه‌ی مزدبگیران ناممکن یا از نظر سیاسی بی‌فایده است. این مشاهده باید به ما کمک کند نگاهمان را عوض کنیم. گذشته مطلق نیست. امروز حالت دیگری را نشان می‌دهد. از کتاب‌ها و جزوه‌های پیشین ما و کارهای فراوان گروه‌های فرانسه نافرمان، نتیجه‌ی ما معلوم است. مزدبگیری به‌عنوان طبقه، و سرمایه‌داری به‌عنوان شیوه‌ی تولید، یک موجودیت اجتماعی تازه پدید آورده‌اند: مردم. مردم روش‌های کنش مزدبگیران و سازوکارهای همبستگی‌شان را ادامه می‌دهد، ولی به شکل تازه. از راه‌های دیگر به خودآگاهی می‌رسد و کنش انقلابی‌اش را به شکل‌های دیگر پیش می‌برد.

توده‌ی اجتماعیِ پراکنده‌ی نو

به شیوه‌ی آغاز جنبش ضدسرمایه‌داری، برداشت ما از سازمان هم بر وجود یک دسته‌ی اجتماعی تکیه دارد که برگرداندن نظم موجود به نفعش است. ولی ما بازیگر اجتماعی و سیاسی تازه‌ای را شناسایی کرده‌ایم: مردم. برای اینکه درست فهمیده شود، باید این واژه تعریفی مادی‌گرایانه بگیرد. مردم را مناسبات اجتماعی تعریف می‌کنند، یعنی همان مناسباتی که تولید و بازتولید زندگی مادی افراد و گروه‌هایی که می‌سازند به آن‌ها بسته است. اما این تعریف با تعریف طبقه‌ی پرولتر، که بنیان آموزه‌ی سوسیالیستی قدیم بود، یکی نیست. در نظریه‌ی «عصر مردم»، این وابستگی در نیاز هر کس به دسترسی به شبکه‌های جمعی است که هستی مادی به آن‌ها بسته است: آب، برق، غذا، سلامت، آموزش و مانند آن. عمومی یا خصوصی بودنِ این شبکه‌ها شرایط اجتماعیِ دسترسی و خشونتِ بیگانگیِ متفاوتی پدید می‌آورد. در دورانی که گرایش بر بازگرداندن حق‌های دسترسیِ خصوصی به شبکه‌های پیش‌تر عمومی است، این را خوب می‌دانیم. بازگشت این «باج‌های» خصوصی، ویژگی تلاش‌های کنونی سرمایه‌داری برای عبور از بحران انباشت خودش است.

در این توصیف، «مردم» مزدبگیری را شامل می‌شود ولی به آن محدود نیست. بازنشستگان را هم در بر می‌گیرد، و کسانی که در حال آموزشند، بیکاران، همه‌ی دسته‌های «بی‌چیز»، و به‌طور کلی بقیه‌ی اجزای جمعیت که ناچارند کاملاً به شبکه‌های جمعی وابسته باشند. به این معنا، مردم یک «توده‌ی اجتماعی پراکنده» است (یعنی مجموعه‌ای از آدم‌ها که مرزش روشن نیست و با ساختار ثابتی به هم وصل نشده‌اند). ولی جایگاهش در مناسبات اجتماعی آن را، از نظر عینی، همگن می‌کند. این توده، مجموعه‌ای با لبه‌های مبهم است. نه فضای شهری که همیشه ناهمگون است، نه زمان‌ها و نه وضعیت‌های اجتماعی، هیچ‌کدام به‌تنهایی آن را تعریف نمی‌کنند و هیچ مرز ثابتی ندارد. این واقعیت‌ها به‌طور مشخص آن را پدید می‌آورند. اما رشته‌ی بنیادین در بُعد دیگری از واقعیت اجتماعی است. بر ماهیتِ خودِ سرمایه‌داری استوار است. در نگاه ما، همچون نگاه مارکس، انباشتی که سرمایه را می‌سازد یک چیز نیست. حتی با زمان کار رایگان تولیدکننده‌ای که ارزش اضافه‌ی سرمایه‌داری را تولید می‌کند هم نمی‌توان آن را خلاصه کرد. سرمایه‌داری چرخه‌ای است که از کالا تا «پول» می‌رود. پس همه‌ی مرحله‌ها و همه‌ی فعالیت‌های گردشی را که در انباشت سهم دارند در بر می‌گیرد. برای نمونه، هم کالایی‌شدنِ فضای شهری در آن می‌گنجد و هم کارهای بازتولید اجتماعی که زنان در پدرسالاری رایگان انجام می‌دهند.

اما این واقعیت عینی هم، به نوبه‌ی خود، برای ساختن «مردمِ فی‌نفسه» کافی نیست. مردم باید تازیانه‌ی تعارض اجتماعی را هم بخورد. اینجا، تضاد میان «آن‌ها» و «ما» ماماست و تمایز آگاهانه‌ی میان اکثریت پیدای مردم و اقلیتِ اندک الیگارشیِ دارایان را به دنیا می‌آورد. حتی وقتی این الیگارشی خوب پنهان و جدا از دیگران، در قلمروهای ویژه و استقلال اجتماعی خودش زندگی می‌کند.

در این شرایط، واژه‌ی «مردم» به‌طور مشخص شکل سیاسیِ یک جمعیت را نشان می‌دهد که برای هدف‌های مشترک با هم عمل می‌کند. این به حرکت درآمدن همیشه نتیجه‌ی تعارضی است که به‌عنوان تعارض شناخته شده و همه آن را می‌بینند. تجربه نشان می‌دهد که این وارد عمل شدن در شرایط ویژه‌ی روزگار ما رخ می‌دهد. مردم در شکل‌ها و با ابزارهای فنیِ دیجیتالِ امروزی بازیگر می‌شود. فقط با عمل این ابزارها می‌تواند مردم بشود. چون آن‌ها هستند که پیوند واقعی اعضایش را برقرار می‌کنند. بدون آن‌ها، افراد به‌خاطر شیوه‌های زندگیِ متفاوتشان از هم جدا می‌ماندند. پس این ابزارها دکور یا «چارچوب» صرف نیستند. واقعیتِ مؤثری‌اند که دگرگونیِ جمعیت به مردم از راه آن انجام می‌شود، ادامه می‌یابد و پایدار می‌ماند.

بخش چهارم: شکلِ جنبش

انترناسیونال سوسیالیست لکنت می‌زند

در پایان سده‌ی بیستم، پرسش و بحث درباره‌ی شکل سازمان سیاسی از میان رفت. چنان‌که دیدیم، این‌که سازمان باید به نیازهای چپ و پروژه‌اش بخورد، مدت‌ها موضوع محوری این خانواده‌ی سیاسی بود. دیدیم که همین موضوع میان گروه‌های فکری «جنبش کارگری» شکاف‌های دردناکی انداخت. در فرانسه هم از مرحله‌هایی سرنوشت‌ساز گذشت: منشور آمیین در سندیکالیسم انقلابی، تأسیس حزب سوسیالیست در ۱۹۰۵، و سپس جدایی سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها در ۱۹۲۰. فروپاشی اتحاد شوروی در ۱۹۹۱ پایان همه‌ی این گذشته بود. از جمله پایان شکل کلاسیک حزب پیشاهنگ، که پس از انقلاب پیروزمند روسیه در ۱۹۱۷ به حزب‌دولت بدل شده بود. انگار همه‌ی ظرافت‌های بحث بر سر این فرمول، همراه با آن بی‌اعتبار شده بود. شکل حزبی که در نهادهای دموکراسی نمایندگی هر کشور جا می‌گیرد، همه‌جا پیروز شد. این سازمان‌ها هیچ‌کدام در پی آن نبودند که یک طبقه‌ی اجتماعی را به‌طور سیاسی نمایندگی کنند. به جلب محتاطانه‌ی کل جامعه بسنده کردند، و نظام نئولیبرال و سرمایه‌داری‌اش را گذرناپذیر شمردند.

پس از فروریختن دیوار برلین در ۱۹۹۱، انترناسیونال سوسیالیست، که جمع کوچکی از حزب‌های اروپایی بود، در چند سال به سازمانی واقعاً جهانی بدل شد. گروه‌های بسیار گوناگون به آن پیوستند، چون راهی بود برای گرفتن «گواهی حسن‌رفتار» و در نتیجه مسئولیت‌پذیری. برای نمونه، حزب‌های کمونیستِ پیشین اروپا یا جنبش چریکی M19 کلمبیا آنجا کنار حزب انقلابی نهادینه‌ی مکزیک (PRI)، فتح فلسطین و حزب کارگر اسرائیل می‌نشستند. و کنار حزب سوسیال‌دموکرات آلمانِ پرقدرت و سنتی، سوسیال‌دموکراسیِ آرام اروپای شمالی و حزب سوسیالیست فرانسه، که در هیچ دسته نمی‌گنجید، و بسیاری دیگر. تاریخ انگار داشت لکنت می‌زد. شرم اصلاح‌طلبانه و جسارت‌های لفظیِ انترناسیونال اول را از نو تکرار می‌کرد.

یک حزبِ همه‌ی چپ؟

پس از فروریختن دیوار برلین، در فرانسه، که PS هیچ‌وقت نخواست خود را سوسیال‌دموکرات بخواند، بحث‌هایی باز شد. بعضی می‌پرسیدند: آیا باید «کنگره‌ی تور را وارونه» کرد؟ بعضی دیگر می‌گفتند: آیا وقتش نیست که «حزب همه‌ی چپ‌ها» تأسیس شود؟ لیونل ژوسپن، که آن زمان اولین دبیر سوسیالیست‌ها بود، یکی از همان جمله‌های کوتاهی را که دوست داشت گفت و همه‌ی دستگاه‌های حزبی را آرام کرد: «حزبی برای همه‌ی چپ، آری؛ حزبِ همه‌ی چپ، نه.» ولی تاریخ واقعی منوی دیگری پیش گذاشت. معاهده‌ی قانون اساسی اروپا در ۲۰۰۵ نیروهای سیاسی را از زیرزمین تا زیرشیروانی دو دسته کرد: آن‌ها که به نظریه‌ی لیبرالِ مسلط پیوستند، و آن‌ها که نپذیرفتند معاهده قانون اساسی شود. همه‌ی رسمیت سوسیال‌دموکراتِ اروپا «آری» رأی داد و به نظم تازه‌ی جهان سرمایه‌داری پیوست. در فرانسه، پیروزی «نه‌ی چپ» امکان داد که «حزب چپ» کوچک در ۲۰۰۸ تشکیل شود. این حزب خود را چارچوب اصلی همگرایی همه‌ی چپ‌های «نه» پیشنهاد کرد، چون با سرسختی «سوسیال‌لیبرالیسم» را رد می‌کرد. ائتلافی که آن زمان با حزب کمونیست در چارچوب جبهه‌ی چپ بسته شد، به یک سقف شیشه‌ای خورد: ماندگاریِ اندیشه‌های جهان کهنه و محافظه‌کاریِ سازمان‌هایش. در واقع، شکل «حزب» همچون جهانی که از آن می‌آمد، محکوم بود. معلوم شد که نمی‌تواند با زمانه‌ی خود و عصر تازه‌ی انقلاب‌های ضدسرمایه‌داری جور شود.

با این حال، بحث درباره‌ی شکل سازمان از دستور کار هم کنار رفت. اگر پرسش شکل حزب هنوز در چند حلقه‌ی برآمده از جنبش کمونیستی قدیم باقی بود، بیشتر محرمانه بود و نوستالژیک و سنگین و گذشته‌گرا. هیچ‌چیز در آن نمی‌گنجید. شاید چون در همان زمان در اروپا، پیوستن سوسیال‌دموکرات‌ها به الگوی نئولیبرال باعث شد حزب‌هایشان به‌نوبه‌ی خود از نظر انتخاباتی و اجتماعی به شکلی پرسروصدا فروبپاشند. چون برنامه‌ی آن‌ها رشدی بی‌پایان را فرض می‌کرد، از ضرورت‌ها و انتظارهای اکولوژیکِ دوره، که مردم و جوانان هم بسیار با آن‌ها همراه بودند، کاملاً عقب ماندند.

تجدید حیات لاتین

موج پیروزمند چپ ضدلیبرال در دهه‌ی ۲۰۰۰ در آمریکای جنوبی، چیزی را برای چپ سنتی اروپا عوض نکرد. این چپ چیزی ندید و چیزی نیاموخت. با این حال آنجا یک نوزایی سیاسی بروز می‌کرد. شکل تازه‌ای از پیوند با دسته‌های اجتماعی که پیش‌تر به چپ وابسته بودند ظاهر می‌شد. تازگی‌اش پیش از هرچیز در ماهیت انقلاب‌های سیاسیِ مردمی بود. این موج انقلاب‌های شهروندیِ پایان سده‌ی بیستم بود، مثل تولد و سپس پیروزیِ حزب کارگران به رهبری لولا. در آغاز، فدراسیونی بود از سازمان‌هایی با اندازه‌های گوناگون که از سوسیال‌دموکراسیِ آن روز، که هژمون بود، فاصله می‌گرفتند. ظهور این الگوی سازمان نو را به‌آسانی می‌شد وصف کرد. از اتحاد انتخاباتی سازمان‌ها به فدراسیون حزب‌ها می‌رسید، و از این فدراسیون به ادغام. هرچه بعد پیش آمد، این روندها نشانی از زمانه‌ی خود داشتند. تا آنجا که به راهبردی سیاسی ـ انتخاباتی بدل شدند: بازسازیِ وحدت چپ حول چپ رادیکال. اما در پایان، دوباره همان «شکل حزب» همیشگی را از نو ساختند. با این حال، این الگو به جاهای دیگر صادر می‌شود و پروژه‌ی چند بخش از چپ ضدلیبرال یا ضدسرمایه‌داری در اروپا و جهان می‌گردد. به این ترتیب در آلمان «دی لینکه»، در یونان «سیریزا» و در اسپانیا «ایسکیردا اونیدا» زاده شد، و تازه‌ترینشان «جبهه‌ی چپ» در فرانسه بود. ولی گاهی مسیر هر کدام جدا شد. جبهه‌ی چپ در فرانسه و ایسکیردا اونیدا در اسپانیا نتوانستند مرحله‌ی ادغام را به انجام برسانند و اتحادشان شکست. علت اصلی آن بود که سازمان‌های کمونیست آنجا چنین خواستند. آن‌ها هر طور شده می‌خواستند ویژگی خود را به‌عنوان سازمان حفظ کنند. اما این گسست‌ها بعداً موج سازمانیِ تازه‌ای پدید آوردند، به شکل «پودموس» در اسپانیا و «فرانسه نافرمان» در فرانسه.

پودموس با گرفتن شکل سنتی یک حزب از هم پاشید، با گرایش‌ها و جریان‌ها، اکثریت‌ها و اقلیت‌ها. حکومت‌کردن با PS آن را در جهان سازش‌ها و مصالحه‌های پیچ‌درپیچ و خیالی میخکوب کرد. بالکانیزه‌شدنش برای مشارکت‌کنندگانی که نخست خود را در جنبش‌های اجتماعی می‌شناختند، نامفهوم می‌شد. از پایگاه مردمی‌اش در جنبش‌های اجتماعی بزرگ جدا شد و در انتخابات از ۱۴ درصد به ۳ درصد افتاد. این شکست ضمناً واکنشی برای بقا برانگیخت. خط گسست با سوسیال‌دموکراسی دوباره به کار گرفته شد. فرهنگ اختلاف درونیِ علنی انگار کنار گذاشته شد. و پودموس شروع کرده است بالا بیاید. چه بهتر، برای همه‌ی ما.

بازگشت مشابه به گسست با سوسیال‌دموکراسی و پایان جستجوی زاری‌وار برای آبرومندی، «دی لینکه» را از نابودی‌ای که ظاهراً محکومش بود نجات داد. بر پایه‌ی مخالفت رودررو با نظام، بازگشتش به حاشیه‌ی ۱۰ درصد امکان می‌دهد رقابتی جدی با راست افراطی پیش‌بینی شود، با وجود سال‌هایی که در تلاش‌های اغواگرانه‌ی رسمیت سوسیال‌دموکرات تلف شده بود.

پروژه‌ی بازسازی وحدت‌جویانه، انتخاب‌های ما را در فرانسه هدایت کرد. نخست باید از چپ سنتی در صندوق‌های رأی جلو می‌زدیم. این در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۱۷ شد. آنگاه ممکن شد همه‌ی شکست‌خوردگان را حول برنامه‌ی رادیکال که مسلط شده بود جمع کرد. و برای این، لازم بود از دور اول انتخابات مجلس نامزدهای مشترک داشته باشیم. این هم شد. در تاریخ چپ فرانسه بی‌سابقه بود. از دل این روند می‌شد سازمان سیاسی تازه‌ای بیرون آید. وگرنه متحدان چپ رادیکال، که فشار رسانه‌ای آن‌ها را به وحشت انداخته بود، در فاصله‌گرفتن‌ها یا خیانت یا پیوستن به سیاست اروپاییِ ائتلاف بزرگ با راست بخار می‌شدند. متحدان اکولوژیست و کمونیست و سوسیالیست ما هر سه این کار را کردند، هر یک به سبک خودش. پس وضعیتی کاملاً تازه پدید آمد. همان که در آستانه‌ی انتخابات ساختاردهنده‌ی ۲۰۲۷ با ریاست‌جمهوری در آن به سر می‌بریم. اینجا جای روایت و محاسبه‌ها و پروژه‌ها و راهبردهای تاکتیکیِ جنبش ما نیست. برای فهمیدنشان کافی است نگاه کنید، اگر دست‌کم بخواهید بپذیرید که نه انتخاب‌ها، نه روش‌ها و نه اولویت‌های ما به سازمان‌دهندگان «حزب رسانه‌ای» و عروسک‌های خیمه‌شب‌بازش مربوط نیست. برعکس، به انرژی‌ای مربوط است که خشم و ناله‌های آن‌ها در خود دارد.

راه تا فرانسه نافرمان

به نگاه کلی برگردیم. مورد فرانسه تاریخی را نشان می‌دهد که پا به پای تحول چپ نو پیش رفته است. اما فعلاً بهتر از بقیه توانسته از محدودیت‌ها عبور کند. «فرانسه نافرمان» ترجمه‌ی تأملی طولانی و رشته‌ای از مبارزات چپ در اروپا و جهان است، از آغاز دهه‌ی ۱۹۹۰ تا پایان دهه‌ی ۲۰۰۰. چنان‌که دیدیم، از زمینه‌ای تعیین‌کننده به ارث برده: پیامدهای رأی «نه» به معاهده‌ی قانون اساسی اروپا در فرانسه. در مه ۲۰۰۵، جهان سیاسی با همه‌پرسی از پایه عوض شد. «نه» با ۵۵ درصد آرای معتبر برد. کارزار انتخاباتی شدید و کاملاً نامتناسب بود. ۷۱ درصد زمان رسانه‌ای را هواداران «آری» گرفته بودند. همه‌ی نخبگان کشور، رسانه‌ها، نهادها، کلیساها و دیگران، جز CGT، به «آری» رأی دادند. این رأی، مرزهای قدرت نفوذ آنان را آشکار کرد. به این ترتیب، موجی اصیل از «دگاژیسم» برای نخستین بار در دهه‌ها در فرانسه پدیدار شد. بروزش چشم‌انداز سیاسی را خرد کرد و سازمان‌های سنتی چپ و راست را به خلأ پرتاب کرد. بررسی‌ها نشان داد که دو سومِ «نه» مطابق است با آرای چپ بود و یک‌سوم «نه» از آنِ راست. در حوزه‌های کارگری کشور، «نه» از همه جا پررنگ‌تر بود. این جدایی دیگر جبران‌پذیر نبود و قطعی شد. رهبری PS و سبزها با نپذیرفتن نتیجه‌ی رأی آن را عمیق‌تر کردند. آنها نتوانستند خشم علنی خود را از سردمداران «نه‌ی چپ» پنهان کنند. این هم نخستین موج پدیده‌ای بود که بعدها رواج یافت: بحث عمومی در فحش و انگ‌زنی به مخالفان تصمیم‌های قدرتمندان غرق می‌شد. در PS، مثلاً، همه‌ی هواداران «نه» را از ارگان‌های رهبری حزب بیرون کردند. رأی‌دهندگان «نه» را جلوی چشم همه تحقیر کردند و گفتند توده‌ای بی‌آرمان و بی‌شعورند و دنباله‌رو راست افراطی. فرانسوا اولاند با همان ظرافت همیشگی‌اش گفت: «لوپن لازم نیست برای “نه” تبلیغ کند. ملانشون این کار را می‌کند.» همین برخورد را بعدها در تمسخر «جلیقه‌زردها» می‌بینیم، که گویا سیگار ذرتی می‌کشند و در عین حال از رانندگی با خودروی دیزلی لذت می‌برند! در زندگی اجتماعی هم سال‌های PS و اولاند یعنی قانون «پروانه‌ی کشتن»، قانون ال‌خمری و دو سال کار بیشتر پیش از بازنشستگی.

دموکراسی نهادی و سرمایه‌داری

سه سال پس از همه‌پرسی، در ۴ فوریه‌ی ۲۰۰۸، «نه» را با رأی کنگره‌ی پارلمان فرانسه در ورسای به زور به «آری» تبدیل کردند. متنی «تازه» پیشنهاد شد، ولی در واقع، به گفته‌ی خودِ ژیسکار دستن که نویسنده‌ی متن ردشده‌ی ۲۰۰۵ بود، تقریباً همان متن پیشین بود و فقط ترتیب بندها و جمله‌ها فرق داشت. نخست پارلمان باید درباره‌ی تغییرهایی در قانون اساسی فرانسه رأی می‌داد تا با مقررات معاهده‌ی جدید، یعنی «معاهده‌ی لیسبون»، هماهنگ شود. بعد قانونِ اجازه‌ی تصویب خودِ معاهده در ۷ فوریه در مجلس ملی و در ۸ فوریه‌ی ۲۰۰۸ در سنا تصویب شد. اکثریت حزب سوسیالیست و راست به این متن رأی دادند. PS با این کار دوباره نشان داد که به «سوسیال‌لیبرالیسم» پایبند است و استراتژی‌اش همراهی با سرمایه‌داریِ نو است. اما معنای ضربه‌ی «آری» و «نه» حالا چیز دیگری شده بود: رد کردن تصمیم دموکراتیک رأی مردم. این روش را بعدها در رفتار مکرون هم می‌بینیم. او پس از انحلال مجلس در ۲۰۲۴ نتیجه‌ی انتخابات زودهنگام را به رسمیت نشناخت. برای نخستین بار این ایده که سرمایه‌داری و دموکراسی یکی‌اند آشکارا فرو می‌ریخت، آن هم در قاره‌ای که بارها دموکراسی را در آن اعلام کرده بودند. دموکراسی پارلمانی را «نمایندگی» می‌نامیدند، اما از آن پس دفتر رئیس‌جمهور بود که خود را مظهر منفعتی برتر می‌دانست. حتی در برابر نظر روشن و دموکراتیک مردمی که با این همه «حاکم» خوانده می‌شود.

فروپاشی احزاب سنتی چپ

چند ماه پس از کودتای رأی به معاهده‌ی لیسبون، بخش بزرگی از «نه‌ی چپ» از PS جدا شد و «حزب چپ» پدید آمد. هدف این بود که چپ ضدلیبرال را که چارچوب اقتصادی و سیاسی معاهده‌ی لیسبون را نمی‌پذیرفت، در یک ائتلاف گرد هم آورند. گروه‌هایی که این حزب را ساختند می‌خواستند آن نمونه‌ی اولیه‌ی ائتلاف باشد. حزب خیلی زود با حزب کمونیست فرانسه و انشعاب کوچکی از NPA تروتسکیست توافق ائتلاف انتخاباتی امضا کرد. این ائتلاف در ۲۰۱۰ پنج نماینده به پارلمان اروپا فرستاد. سپس، پس از رأی‌گیری درونی میان اعضای PCF و PG، ژان‌لوک ملانشون را نامزد مشترک انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۱۲ کرد. در دور نخست ۱۱٫۱۰ درصد رأی‌دهندگان را گرد آوردیم. این نشان داد بلوک تازه می‌تواند در چپ برای رتبه‌ی نخست رقابت کند و مرکز ثقل جدیدی بر پایه‌ی برنامه‌ای گسست‌گرا با سرمایه‌داری بسازد. برای این کار باید چیزی را به دست آورد که پودموس «سورپاسو» (پیشی گرفتن از PS) می‌نامید.

این نخستین کارزار ریاست‌جمهوری ما را به «سورپاسو» نرساند، اما چپِ گسست‌گرا را بالای آستانه‌ی بسیار نمادینِ ۱۰ درصد نشاند. بسیاری انتظار داشتند سازمان‌ها نو شوند: ساختارهای محلی در پایه بسازند، از کنش اعضایشان تغذیه کنند و با گشاده‌دستی وارد مبارزه‌های جامعه شوند. اما همین جبهه‌ی چپ در ۲۰۱۶ از هم پاشید. نقطه‌ی عطف تصمیم PCF بود که نخواست برای اجزای جبهه ساختاری یکپارچه ساخته شود. با این‌که ماری‌ژرژ بوفه، دبیر ملی همین حزب، خودش آن را پیشنهاد کرده بود. جبهه‌ی چپ راه «حزب کارگران» برزیل و لولا را نمی‌رفت. افزون بر این، PCF تصمیم گرفت در پیش‌انتخاباتی چپ که PS پیشنهاد کرده بود شرکت کند. در پاسخ، «فرانسه نافرمان» ساخته شد و نامزدی ژان‌لوک ملانشون برای ریاست‌جمهوری ۲۰۱۷ دوباره، این بار تنها، مطرح شد. می‌خواستیم نشان دهیم پروژه‌ی سیاسیِ نخستین ادامه دارد. بعد از دو رأی‌گیری درونیِ ناهمسو، اعضای PCF هم با رأی خود از آن پشتیبانی کردند. پیش از آن، ۱۵۰ هزار امضای مردمی گردآوری شده بود. همان ۲۰۱۷ این نامزدی فرانسه نافرمان با ۱۹٫۵ درصد در رأس چپ ایستاد. نامزد PS با ۶٫۳۰ درصد بسیار عقب ماند. در واقع وزنِ شوک «نه‌ی چپ» بر کل میدان سیاست افتاد. رأی‌دهندگان سوسیال‌دموکرات از هم پاشیدند و بخش بزرگی‌شان به مکرون پیوست. در ۲۰۲۲ این سراشیبی تندتر شد: ملانشون ۲۲ درصد آرا را گرد آورد، PS ۱٫۶۷ درصد و PCF ۲٫۳ درصد. پس در عمل هر دو حزب سنتی چپ در انتخابات شکسته و به حاشیه رانده شدند. انسومیزها در کمتر از هفت سال بسیار از PS و PCF جلو زدند. حزب راست «جمهوری‌خواهان» را هم از یک سو RN و از سوی دیگر مکرونیست‌ها کنار زدند. نقشه‌ی سیاسیِ دیگری شکل گرفته که سراشیبی‌اش به رویارویی می‌رسد: نئولیبرالیسم اقتدارگرا که بلوک راست‌ها را متحد می‌کند، در برابر جنبش فرانسه نافرمان که همه‌ی چپ‌های اکولوژیست و اجتماعی را پیوند می‌دهد. در این بخش از روایت آنچه برای ما مهم است این است که این روند از همان گام‌های نخست هدف نوسازیِ کامل شکل سازمان را در خود داشت. چون از همان آغاز روشن بود که باید روش‌ها را نو کنیم تا پروژه‌ی سیاسی در پایه‌های اجتماعی‌اش ریشه بدواند.

فرزندان ۲۰۰۵

اما برای فهمیدن این ماجرا باید تمام چشم‌اندازی را که همه‌پرسی ۲۰۰۵ در فرانسه ترسیم کرد در نظر گرفت. در مجموع، رشته‌ی اصلی تاریخ انسومیزها از پیامد همین رأی شروع می‌شود و ادامه می‌یابد. «جبهه‌ی چپ» و بعد «فرانسه نافرمان» پذیرفتند که محتوای آن رأی را پایه‌ی برنامه‌شان کنند و ادامه دهند. برنامه‌های ریاست‌جمهوری ۲۰۱۲ («انسان نخست») و ۲۰۱۷ («آینده‌ی مشترک») هم رد بنیان‌های معاهده‌ی لیسبون را پایه و چارچوب پیشنهادهای حکومتی خود می‌دانند. به‌ویژه «رقابت آزاد و بدون تحریف» و «تجارت آزاد». به همین دلیل است که فرانسه نافرمان همیشه روی محتوای برنامه‌اش تأکید کرده و خواسته است توافق‌های انتخاباتی‌اش بر پایه‌ی توافقی درست و حسابی درباره‌ی برنامه بسته شود. در ۲۰۲۲ این توافق ۶۵۰ تدبیر «برنامه‌ی مشترک» NUPES بود برای نامزدهای مشترک دور نخست انتخابات مجلس. در ۲۰۲۴ هم ۳۴۰ تدبیر توافق «جبهه‌ی مردمی نوین». چپ میانه، یعنی PS و EELV، در مراحل پیش از انتخابات مجلس و ریاست‌جمهوری تا می‌تواند پرسش محتوای برنامه را کنار می‌زند و آن را در پس‌زمینه نگه می‌دارد. این امتناع هر بار با خشونتی تمام به گسست از جامعه‌ی بسیج‌شده‌ی کشور انجامیده است. برنامه‌ی فرانسه نافرمان در واقع حاصل دیدار جنبش با کسانی است که در درگیری‌های کشور نقش دارند. ریشه‌ی این درگیری‌ها هم در روزگار ما همیشه همان‌جاست که سیاست‌های حکومتی را با الزام‌های معاهده‌ی لیسبون همسو می‌کنند. برنامه نتیجه‌ی رابطه‌ای تازه میان سازمان سیاسی و این نیروهاست. برنامه‌ی فرانسه نافرمان بسیار پیش می‌آید که مطالبات آنها را از نو بازگو می‌کند. برای همین با تعهدهای معاهده‌ی لیسبون پیوسته در تناقض است. به همین دلیل هم در چپ پیشین که «آری» می‌گفت، PS و EELV هر بار که باید بخش اروپا را در سازش انتخابات می‌نوشتند به‌شدت «دودل و وراج» بودند. و باز به همین دلیل، پس از انتخابات برنامه را از عرشه به دریا انداختند. حمایت بی‌قیدوشرط از اروپای لیسبون و از آتلانتیسم در تمام جنبه‌هایش ستون‌های بنیادین و تغییرناپذیر این دو حزب است. و این تصویر خوبی از پایبندی آنها به نظم ژئوپلیتیک موجود است.

این جزئیات نیست. چون اجرای معاهده‌ی لیسبون است که «ائتلاف‌های بزرگ» به سبک آلمان را ممکن می‌کند. پس معاهده‌ی لیسبون خودش برنامه‌ای مشترک فراهم می‌کند. گفته می‌شود در همه‌جا تداوم سیاسیِ بازسازی همه‌ی جوامع ما در این قاره را بر پایه‌های لیبرال تضمین می‌کند. نیت هر چه باشد و مردم در طول زمان هر طور رأی بدهند، قدرت‌ها همان می‌مانند و سیاست‌ها هم همان. چون پیامد پیوسته‌ی آن نابودی دستاوردهای ملت‌هاست، آن هم فقط به سود آشکارِ الیگارشی‌های جهانی‌شده‌ی هر کشور. در نتیجه در همه‌جا مخالفت فقط می‌تواند مخالفتی رودررو با این جهت‌گیری باشد. و این مخالفت محکوم است یا به «ائتلاف بزرگِ» احزاب سنتی ختم شود، یا پیش از آن در ائتلاف‌هایی بلغزد که راست افراطی بر آنها مسلط است. این سناریو در سراسر اروپا و قاره‌های آمریکا تکرار شده است. در این وضع از یک سو راستِ «قوم‌گرا» (ethniciste) سر برمی‌آورد و از سوی دیگر امکان چپی رادیکال، یعنی جمع‌گرا. و همه‌ی پویایی تجزیه‌ی جامعه‌ها در پایان راه آنها را به رویارویی با هم می‌کشاند.

گسست دوم

نتیجه‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۰۷ و ۲۰۱۲ نشان داد در فرانسه چپی نیرومند و گسست‌گرا ممکن است. اما درباره‌ی کاربرد این امکان هنوز اختلاف بود. بار دیگر پرسش شکل سازمان به نقطه‌ی اصطکاک بدل شد. درست مثل ۱۹۲۰ که پرسشی استراتژیک و ژرف‌تر را فیصله می‌داد. پس از انتخابات مجلس ۲۰۱۲ دو خط در برابر هم ایستادند. یکی خطی بود که حزب چپِ نو از آن دفاع می‌کرد: جبهه‌ی چپ باید با ساختار محلی ریشه بدواند و ابزاری سیاسیِ مشترک و تازه بسازد. دیگری خط PCF بود که می‌گفت جبهه‌ی چپ نباید بیش از یک توافق انتخاباتی با ترکیب متغیر باشد، توافقی که حتی بازگشت زیر رهبری برنامه‌ی سوسیالیستی را هم رد نمی‌کند. این اختلاف نظر در انتخابات شهرداری‌های ۲۰۱۴ به‌روشنی دیده شد، چون نتوانستیم در چپ پرچم بدیلی واحد بالا ببریم. PCF آنجا ترجیح داد با PS لیست مشترک ببندد و هدف اصلی جبهه‌ی چپ، یعنی برتری خط «گسست با سرمایه‌داری» را به خطر انداخت. از آن پس جبهه‌ی چپ در همه‌ی انتخابات بعدی دستاوردهایش را یکی پس از دیگری از دست داد. از انتخابات اروپایی ۲۰۱۴ شروع شد که نیمی از آرای انتخابات ریاست‌جمهوری را در آن باخت. سرانجام PCF پذیرفت در پیش‌انتخاباتی چپ شرکت کند که PS، EELV و چهره‌ها و رسانه‌های گوناگونِ چپ‌میانه و راست‌میانه پیشنهاد کرده بودند. این یعنی افول. برای رهایی از این بن‌بست، یعنی بازگشت به اتحادی کهنه بدون برنامه‌ی گسست، تصمیم گرفتیم «فرانسه نافرمان» را بسازیم.

یک شرط‌بندی استراتژیک بزرگ

«فرانسه نافرمان» همزمان با اعلام نامزدی در انتخابات ریاست‌جمهوری، در فوریه‌ی ۲۰۱۶، آغاز شد. در آن لحظه هنوز قطعی نشده بود که ابزار سیاسی تازه‌ای ساخته شود. شرط‌بندی استراتژیکِ ما نامزدی بیرون از چارچوب دستگاه‌های حزبی موجود بود. می‌خواستیم همه‌ی کسانی را که خود را در برنامه‌ی پیشنهادی ما می‌بینند، چه در بالا و چه در پایه، گرد هم بیاوریم. فرقی نمی‌کرد سابقه‌ی مبارزاتی فردی‌شان چه باشد و به کدام ایدئولوژی پایبند باشند. به آنها پیشنهاد کردیم گروه‌های حمایت از نامزدی‌ای بسازند که حامل برنامه‌ی ماست. به این ترتیب در این کارزار بازیگر می‌شدند، نه فقط تماشاگر. برای نخستین بار یک پلتفرم دیجیتال با دسترسی آزاد قرار بود جایی باشد که کنش سیاسی در آن به‌طور عینی و مستقیم سازمان می‌یابد.

در آغاز کارزار شعاری مطرح شد: «فرانسه نافرمان، مردم حاکم». در جریان کارزار، کسانی که از امضای نامزدی حمایت می‌کردند خودشان را «انسومیز» نامیدند. آن‌وقت «فرانسه نافرمان» به برکت کسانی که آن را ابزار کنش خود کرده بودند، خودش به یک موضوع سیاسی تبدیل شد! همه‌چیز را باید از نو اختراع می‌کردیم. جنبش پیش از هر چیز می‌کوشد به این واقعیت اجتماعیِ تازه پاسخ دهد که خودش نتیجه‌ی آن است. جنبش در این زمینه به همان اندازه بی‌سابقه است که مردم امروز در تاریخ. جنبش باید و می‌خواهد شکلی تازه باشد. این شکل باید با ویژگی‌های اجتماعی و فرهنگیِ امروز جمعیت جور شود. چون اگر شکاف میان الیگارشی و مردم در توزیع ثروت عمیق می‌شود، این قطبی‌شدن مردم را خودبه‌خود همگن‌تر نمی‌کند. حتی می‌توان از سوژه‌ای اجتماعی با «لبه‌های مبهم» حرف زد، بر خلاف طبقه‌ی کارگرِ دیروز که میان بقیه‌ی جمعیتِ ناهمگون مرزهای روشنی داشت. شکل «جنبش» برای پاسخ به واقعیت‌های این عصر اندیشیده شده است. پیوستار اجتماعیِ مردمیِ تازه‌ای دیده می‌شود. آن را توده‌ی اجتماعی پراکنده (agrégat social) می‌بینند، یعنی مجموعه‌ای از افراد که به وضعیت شهری و شبکه‌های جمعی پیوسته‌اند. پیش‌تر از دنباله‌هایی گفتیم که از عصر «احزاب طبقاتی» الهام گرفته‌اند. اکنون وقت آن است که طرحی بدیل و کلی را صورت‌بندی کنیم که در زمینه‌ی تازه و زیر عنوان «شکل جنبش» از آن جدا می‌شود.

کدام برنامه‌ی تاریخی؟

از نظر تاریخی، جنبش فرانسه نافرمان بر پایه‌ی برنامه‌ی حکومتی‌اش ساخته شد. این موضوعِ انتخاباتی به ما امکان می‌دهد از شکل پراکنده‌ی مردم امروز فراتر برویم. این تازگی دارد، خیلی بیشتر از آنچه گمان می‌کنند. چون برنامه‌ی عینی سوسیالیسم در آغاز چندین دهه هرگز به زبان نیامد. این سکوت از بنیان‌گذاری این جریان تا انقلاب روسیه ادامه داشت. انقلاب روسیه مجبور شد برنامه‌ای را اجرا کند که دیگر به شعار انقلاب، «صلح، زمین، نان»، خلاصه نمی‌شد. شاید کمون پاریس با فرمان‌هایش نخستین صورت‌بندی برنامه‌ای باشد که اصول کنش جامعه‌ی سوسیالیستی را توصیف می‌کند. مارکس با شور درباره‌ی آن گفت: «این سرانجام شکلی است که دیکتاتوری پرولتاریا یافته است.» این طرح فرض را بر تحولی تاریخیِ خودبه‌خودی به سوی جامعه‌ای نو می‌گذاشت که اساساً با مالکیت جمعی ابزار تولید تعریف می‌شد. حتی مارکس و انگلس این نبودِ توصیفِ دقیقِ جامعه‌ی کمونیستی را به‌عنوان نوعی چکیده‌ی روش ماتریالیستیِ تاریخی ادعا و قبول کرده‌اند. در «ایدئولوژی آلمانی» می‌نویسند: «کمونیسم برای ما نه وضعیتی است که باید پدید آید و نه آرمانی که واقعیت باید خود را با آن تنظیم کند. ما کمونیسم را جنبش واقعی می‌نامیم که وضع کنونی را از میان برمی‌دارد. شرایط این جنبش از مقدمات موجود امروز برمی‌آید.» و در «مانیفست حزب کمونیست» هم: «نظریه‌های کمونیست‌ها به هیچ روی بر ایده‌ها و اصولی استوار نیست که این یا آن اصلاح‌گر جهان ابداع یا کشف کرده باشد. آنها فقط بیان کلیِ شرایط واقعیِ یک مبارزه‌ی طبقاتیِ موجودند، بیان جنبشی تاریخی که پیش چشم ما جریان دارد.» پس حزب درست «قابله»‌ی تاریخ است: جامعه‌ی نو را با همه‌ی جزئیاتش به دنیا می‌آورد. امروز هم این نظریه‌ی کلی همچنان به‌جاست، ولی سکوتش را درباره‌ی شکل‌های مشخص اداره‌ی سوسیالیستی جامعه پاک نمی‌کند. چون در بقیه‌ی موارد، پروژه آرمانی می‌ماند. به ایده‌ی کلی تسخیر قدرت خلاصه می‌شد. و پس از آن، برقراری جامعه‌ای نو که ابزار تولیدش زیر اقتدار پرولتاریا جمعی می‌شود، بی‌آنکه توصیف شود. دیدیم که حزب چگونه آگاهی این پروژه را مجسم می‌کرد و ابزارهای کنش را برای رسیدن به آن، عملاً رهبری می‌کرد. طبقه‌ی کارگر عامل تاریخ بود: با رها کردن خود، خودِ جامعه را رها می‌کرد. همین و بس.

به‌سوی هماهنگی

در «نظریه‌ی عصر مردم»، انقلاب شهروندی بازپس‌گیری کنترل مردم بر جامعه را در دستور کار می‌گذارد. این کار با نهادهای دموکراتیکی انجام می‌شود که مأموریت اعضایشان قابل عزل است. اما درباره‌ی رژیم مالکیت، چند شکل از اقتصادی مختلط را از هم تمیز می‌دهد که در آن کالاهای مشترکِ غیرقابل‌واگذار، نهادهای عمومی، تعاونی‌ها و شرکت‌های خصوصی کنار هم‌اند. در سلسله‌مراتب هنجارهای حقوقی، همکاری و یاری متقابل را بالاتر از رقابت آزاد و بدون تحریف می‌نشاند.

برای جمع‌بندی این تعریف‌های کلی، هدف اعلام‌شده جامعه‌ای هماهنگ است. زبان شاعرانه‌ی این بیان نباید محتوای ماتریالیستی‌اش را از یاد ببرد. هماهنگی یعنی چرخه‌های واقعیت اکولوژیک و اجتماعی با هم بخوانند، و انسان‌ها هم با یکدیگر هماهنگ باشند و هم با تعادل زیست‌بوم. این هماهنگی از یک سو برابری را در مرکز می‌خواهد و پایان بهره‌کشی سرمایه‌دارانه‌ی انسان‌ها از یکدیگر را. از سوی دیگر پایان تولیدگرایی را می‌خواهد. یعنی چرخه‌های فعالیت انسان را همزمان با چرخه‌های زیست‌بوم سازمان بدهیم، طوری که هرگز بیش از آنچه زیست‌بوم در زمانی معین می‌تواند بازسازی کند، برداشت نشود.

یک برنامه‌ی گذار

می‌دانیم برنامه‌ی تاریخی را نمی‌شود در مدت یک دوره‌ی نهادیِ قابل‌تمدید در چرخه‌ای دموکراتیک به انجام رساند. پس باید آن را به مرحله‌های زمانیِ اجرا تقسیم کرد. هر مرحله به شکل یک برنامه‌ی انتخاباتی عرضه می‌شود. این برنامه همه‌ی موضوع‌های جامعه‌ی در حال ساخت را در حد مهلت آن دوره و بخش‌هایی که مستقیماً به آن مربوط‌اند پیش‌بینی می‌کند. محتوای آن گذار میان جامعه‌ی کنونی و جامعه‌ی بعدی است که از قیام مردم در انقلاب شهروندی برمی‌آید. اما نباید این گذار را گذاری تدریجی و خطی از یک جامعه به جامعه‌ی دیگر فهمید. این با شیوه‌ی رخ دادن تاریخ جور درنمی‌آید، آن‌گونه که ابزارهای نظری ماتریالیسم تاریخیِ احتمالی به ما یاد می‌دهند. هدف برنامه‌ی گذار بیشتر این است که از آستانه‌های بی‌بازگشت عبور کند و تدبیرهایی بیندیشد که با گسترش صفوف کنش شهروندی رویدادها را سرعت می‌دهند. این روش بر شیوه‌ی تدارک برنامه هم اثر می‌گذارد.

در اینجا نمونه‌ی «دفترچه‌های شکایات» (cahiers de doléances) مجلس طبقات ۱۷۸۹ حاکم است. پس برنامه در دو زمان نوشته می‌شود. زمان نخست گردآوری عمومی مطالبات است نزد نهادهای میانجی، یعنی انجمن‌ها، سندیکاها و نهادها. بعد نوبت هماهنگ‌سازی کلی و طرح تأمین مالی است، که آن هم به همان اندازه عمومی است، و ارائه‌ی آن برای بحث مردمی. در آن لحظه سند نهایی می‌تواند نقشِ پیوند‌دهنده‌ای را که به آن سپرده شده ایفا کند. جنبش نه آموزه‌ی مرجع دارد و نه هیچ تأیید دیگری جز آنچه در همین متن آمده است. به این ترتیب می‌توان جنبش را «حالتی» از خودِ مردم دانست. «حالت» (état) یعنی شکل، همان‌طور که بخار یا یخ «حالت‌های» آب‌اند. برای عضو جنبش شدن کافی است این متن را تأیید کنیم (حتی ناقص، که البته طبیعی است) و متعهد شویم آن را اجرا کنیم. این مرز، تفاوت حزب و جنبش را نشان می‌دهد. جنبش یعنی کنش برای برنامه. برنامه هدف کنش جنبش است. نه بیشتر. نه کمتر. با پایبندی به برنامه، یعنی به محتوا و هدف‌هایش، توده‌ی اجتماعیِ سازنده‌ی مردم به بلوکی اجتماعی-سیاسی تبدیل می‌شود که به شیوه‌ی دموکراتیک اکثریت دارد.

جاگرفتن در یک عصر

آنچه به‌اختصار گفتیم برای تشخیص نقطه‌های گذر یا اجرای تعیین‌کننده کافی است. هر کدام ابزارهای فنی ویژه‌ای می‌خواهد که با هدف‌ها بخواند. راستش این ابزارهای فنیِ دیجیتال شرط کار کردن به‌عنوان «جنبش» هستند. پس الگوی سازمانی انسومیزها فقط وضعیتی موقت پیرامون بنیان‌گذاران و شرایط آنها نیست. تلاشی همه‌جانبه است برای ساختن شکل سیاسیِ فعالِ تازه. می‌خواهد نمایندگی‌کننده‌ی حالتی از جامعه و ابزارهای فنیِ کنش جمعی باشد که از این پس در دسترس‌اند. هدف این است که همین حالا، با به‌کار بردن واژه‌ای نو، نشان دهیم با شیوه‌ی کار، سازمان درونی و رابطه با جامعه‌ای که «شکل حزب» و تصور سیاسی «پیشتاز» به‌کار می‌بندند گسستی رخ داده است.

درست است که پروژه‌ی سیاسی به کارآمدیِ شکل سازمانش فروکاسته نمی‌شود، و به پیوند ارگانیکِ صرفش با بخشی از جامعه هم نه، آن‌طور که در سده‌های نوزدهم و بیستم با جهان کارگری بود. یک محیط کامل در کار بود. سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها در مرکز شمار بی‌پایانی سندیکا، صندوق‌های بیمه‌ی متقابل و انجمن جا گرفته بودند. اعضای آنها با نامه‌های پستی، پوسترها و اعلامیه‌هایی به هم پیوسته بودند که بیانشان را یکی می‌کرد. اکنون همه‌ی این مجموعه‌ی تعاونی‌ها، بیمه‌ها و انجمن‌ها تا حد زیادی در دنیای بازارِ رژیم نولیبرال حل شده است. کل محیط سندیکایی هم زیر ضربه‌ی ضدانقلاب خرد شد: وضعیت‌های مزدبگیری، موج‌های سرکوب و بحرانی مشروعیت که دست‌کم به همان شدت به احزاب هم خورد. اما درست همین خاطره‌ی نزدیک به ما امکان می‌دهد اهمیت آن پیوند را بفهمیم و بپرسیم: چگونه این دو را منسجم به هم گره بزنیم تا اثر اقناع در جامعه‌ای که این پیشنهادها در آن مطرح می‌شود بهینه شود؟

جنبش و ابزارهایش

با تأسیس فرانسه نافرمان، این پرسش ما بود. بنیان‌گذاری جنبش از آغاز با اراده‌ای سنجیده همراه بود: اینکه کلاً در مسیر کاری تازه نسبت به تجربه‌های گذشته‌مان قدم بگذاریم. نخست آن را در شیوه‌ی تدارک خودِ برنامه‌ی «آینده‌ی مشترک» به کار برده بودیم، یا در تعریف استراتژی کنش خود پس از گسست جبهه‌ی چپ. ساختن جنبش فرانسه نافرمان به‌عنوان سازمان هم همین‌طور بود. در واقع بی‌درنگ مسئله این بود که شکل سازمانی‌ای پیدا کنیم که با رویه‌ها و ابزارهای ارتباطیِ عصر ما بخواند. اینجا باید کاملاً روشن حرف زد: موضوع فقط انتقال یک رشته روش به ابزارهای تازه نیست. باید بیشتر از فرصت‌هایی بهره برد که تا امروز ناشناخته بوده‌اند، و همراه با تغییر رفتارهایی که این فرصت‌ها برای توده‌ی افراد در پی دارند، پیش رفت. نمی‌شود پذیرفت که ابزارهای فنیِ ارتباطیِ هر عصر با ابزارها و سازوکارهای آگاه‌شدنِ سیاسیِ بیشترین شمار مردم بی‌ربط باشند! پیدایش ابزارهای ارتباطیِ نو و درجه‌ی بسیار بالای پیوند در جوامع ما، هم داده‌های نبرد سیاسی را و هم همه‌ی مناسبات زندگی مردم را واقعاً زیرورو کرده است. البته پدیده‌ای تازه است، چون مثلاً اسمارت‌فون به ۲۰۰۷ برمی‌گردد (عرضه‌ی آیفون). اما دستاوردهای کار جنبش فرانسه نافرمان پس از هفت سال آن‌قدر روشن است که بکوشیم از بازخورد تجربه‌ها نتیجه‌های کلی بگیریم.

بتواره‌ی نظام جریان‌ها

چپ سیاسی چون تحلیلی از شرایط زمانه‌ی ما ندارد و آینده را نمی‌بیند، اغلب به بتواره‌ای بهانه‌ای پناه می‌برد: الگوی «دموکراسی درونی به شکل رقابت جریان‌ها، پلتفرم‌ها و دیگر متن‌های جهت‌گیری»، انگار همین هویت را تعریف می‌کند. در عمل این «دموکراسی» فصلی است و فقط در زمان کنگره‌ها هست. به نبردهای تلخ میان اشخاص می‌انجامد و پیش از رأی‌گیری گروهک‌ها، تقلب‌های گسترده در آن رایج است، چنان‌که آمار درونی EELV و PS نشان می‌دهد.

جنبش فرانسه نافرمان از این کمدی درس گرفته است. موضوع دموکراسی درونیِ سازمان را از ریشه از نو می‌اندیشد. این پرسش را در اصل با پایبندیِ دائمی به محتوای برنامه‌ای حل می‌کند که خودش پیوسته به بحث گذاشته می‌شود. پس در این روش «حزب درون حزب» وجود ندارد و قدرت‌های مزاحمی هم نیست که بر سر پست‌ها یا نامزدی‌ها با تلخی چانه بزنند. بی‌هیچ تأسفی. چون در روزگار ما آزادی جریان‌ها، پلتفرم‌ها و دیگر حق‌های گرایشیِ احزاب سنتی گوناگون چیزی جز میراثی منسوخ از گذشته نیست، و از پرسش‌هایی که آن زمان مطرح بود. اما در واقع در بسیاری موارد از آن پس خودش هدف شده است. چون شیوه‌ی داوری اختلاف‌های درونی بی‌هیچ پیوندی با پرسش‌های جامعه کار می‌کند. در حقیقت ویژگی‌های خاص ظهور «مردم» به‌عنوان بازیگر سیاسی تازه، ماهیت وظیفه‌ها را برای تبدیل یک اکثریت اجتماعی به اکثریت سیاسیِ انتخاباتی یکسره از نو تعریف می‌کند. پیوند با سندیکاها ناپدید شده و از طرف دیگر پروژه‌ی تغییر جامعه کنار گذاشته شده است. به همین دلیل سوسیال‌دموکراسی یا اکولوژیِ همراهی دیگر جایی نیستند که مطالبات رده‌های اجتماعی در آن سنجیده و ترکیب شود. در فرانسه ماجرا به کاریکاتور می‌رسد، در حزب سوسیالیست که جریان‌هایش دیگر چیزی جز جناح‌های رقیب نیستند که برای قدرت بر خودِ دستگاه سازمان مبارزه می‌کنند. اختلاف‌ها دیگر هیچ محتوای برنامه‌ای یا اجتماعی ندارند. نزاع بر سر استراتژی کلی و توافق‌های انتخاباتی فقط بازتاب منافع بارون‌های محلی است و نظام فئودالیِ وفاداریِ عمودیِ آنان.

پرولتاریای نو

ناپدید شدن احزاب کمونیست هم با بداهتِ ناپدید شدن پرولتاریا جور است، همان پرولتاریایی که سرمایه‌داری سده‌های نوزدهم و بیستم برقرار کرده بود. و در نتیجه ناممکن است که در سده‌ی بیست‌ویکم بر این پایه دوباره چشم‌اندازی کمونیستی بسازیم. با این حال ایده‌ی کمونیستی را در اکولوژی می‌یابیم، با پایه‌ای جهانی‌تر و استوارتر که میلیون‌ها وجدانِ بی‌وابستگی سیاسی آن را پذیرفته‌اند. آنچه در میان است ناپدید شدن یک طبقه‌ی اجتماعی نیست. در واقع طبقه‌ی کارگر، همراه با کارمندان، در جامعه‌ی امروز اروپا از همیشه پرشمارتر است. پس چه؟ ناپدید شدن احزاب کارگری را چگونه توضیح دهیم؟ وقتی میلیون‌ها خانواده زباله‌شان را در خانه میان سطل‌های رنگیِ گوناگون تفکیک می‌کنند، نمره‌های ناچیز احزاب اکولوژیست را چگونه توضیح دهیم؟ مسئله شرایط عمومی است که این توده‌ی اجتماعی در آن به‌طور اجتماعی سازمان می‌یابد، و اینکه چگونه می‌تواند به‌طور سیاسی متحد شود. این نشان می‌دهد که مکان‌یابی، شیوه‌ی پیوند اجتماعی و شیوه‌ی شمول ساخته می‌شوند، چون عامل‌های مرکزیِ هم‌هویتی سیاسیِ افراد همین‌هایند.

اینجا بی‌خونیِ عمیقِ سازمان‌های سیاسی پیشین، که اکنون به آنها افتاده، نشان می‌دهد چقدر مهم است شکل‌های سیاسی را در پیوند با واقعیت‌هایی بیندیشیم که می‌خواهند نمایندگی کنند. آیا قابل‌توجه نیست که هیچ‌کدام از آنها هرگز در هیچ‌یک از بحث‌های درونی‌شان نگران این نیستند؟ هرگز. پس مسئله‌ای را که اصلاً مطرح نمی‌کنیم چگونه حل کنیم؟

جنبش پاسخی است به کنش مردمیِ نو

انسومیزها نشان دادند در شکل جنبش کار می‌کنند، با شیوه‌هایی که در گذر زمان و تجربه تحول یافته و به آن افزوده‌اند. نمره‌شان در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۲۲ به ۲۲ درصد رسید. سطحی که در تاریخ بی‌همتاست. ده سال پس از تأسیس احزابشان، سوسیالیست‌ها و بعد کمونیست‌ها هر کدام بیش از حدود ده درصد رأی‌دهندگان را گرد نمی‌آوردند. البته این تاریخ کوتاه، که ناچار بسیار خطی روایت شد، نباید از زمینه‌های اجتماعی‌ای که در آنها جا می‌گیرد جدا شود. این دوره، دوره‌ی آشوب‌های شدید مردمی، اجتماعی و سیاسی بود. نخست در آمریکای جنوبی چنین بود، بعد در مغرب، جنوب اروپا و خاورمیانه، و سپس آسیا، که هنوز هم به شکل‌های حاد ادامه دارد. چپ اروپا به آن بسیار کم توجه می‌کند. با این حال این دو دهه انقلاب شهروندی در جهان شکل‌های تازه‌ی کنش سیاسیِ مردمیِ توده‌ای را به صحنه آورد. در فرانسه جنبش جلیقه‌زردها این فوران را خوب نشان می‌دهد. در واقع احزاب سنتی چپ هر بار نشان داده‌اند نمی‌توانند این رویدادها را بپذیرند یا حتی از آنها تغذیه کنند. این باید ما را به پرسش وادارد. البته واقعیتی را که برای آنها ناراحت‌کننده است در نظر می‌گیریم: غالباً پای احزابی در میان است که گاه مستقیماً مسئول سیاست‌هایی بودند که کنش مردمیِ توده‌ای در انقلاب‌های شهروندی ردشان کرد. در تونس، ونزوئلا، اکوادور و برزیل، انقلاب شهروندی با دولت‌هایی روبه‌رو شد که عضو انترناسیونال سوسیالیست بودند. همتایان اروپاییِ آنها تا آخرین دقیقه از آنها پشتیبانی کردند. اما باید افزود که همین نوع بی‌تفاوتی در احزابی با سنت انقلابیِ مدعی هم دیده می‌شود. آنها هم اغلب نشان دادند که نه می‌توانند این رویدادها را پیش‌بینی کنند و نه، آن‌طور که آموزه‌هایشان پیش‌بینی کرده بود، از آنها بهره ببرند.

با این همه، هر دو دسته در پخش کردن نصیحت و حتی انتقاد تند بودند، طبق الگوی معمولِ تکبر اروپامحور. اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، زود می‌بینیم که این رفتار در واقع الگویی نگفته اما بسیار حاضر را در بر دارد: خصلت گذرناپذیر جنبش کارگری اروپا. در این شرایط هیچ‌کدام از آنها پس از آن کمترین قصدی نشان نداد که از آنچه رخ می‌داد نتیجه بگیرد و شیوه‌ی عمل خود را عوض کند. در واقع بخش مهمی از آنها در این کشورها کنار اپوزیسیون راست یا سوسیال‌دموکرات صف کشیدند.

امتناع از جانشین‌گرایی

در ایده‌ی کلی، جنبش فرانسه نافرمان برای وضعیت سیاسی ویژه‌ای ساخته شده است: انقلاب شهروندی. الزامش این است که هرگز جای کنش مردم عمل نکند، یعنی دچار جانشین‌گرایی نشود (حزب یا پیشاهنگی که به جای مردم تصمیم می‌گیرد). فرمول کهنه‌ی «حزب» و تصور «پیشتازگرا» اغلب به همین می‌انجامد. این مسئله هرگز برای سازمان‌های محافظه‌کار یا ارتجاعی مطرح نمی‌شود. چون احزابشان آشکارا نوعی ارائه‌دهنده‌ی خدمت‌اند. حضور طبقه‌ی حاکم را در نهادها فراهم می‌کنند و کنشی را که در خدمت منافع او سازمان یافته. آنها برای نمایندگی سیاسی کاربرد دیگری نمی‌اندیشند و نمی‌خواهند. وقتی پای پروژه‌ای مثل پروژه‌ی ما در میان باشد وضع فرق می‌کند، چون در آن قدرت سیاسی باید کار تک‌تک اعضای جامعه شود. این پرسش از آغاز خانواده‌ی سیاسی ما، در همان فرایند انقلاب ۱۷۸۹، مطرح بوده است. مفهوم «دموکراسی نمایندگی» را آنتونل، ژاکوبنِ بابوفی و نخستین شهردار آرل، پیش کشید. اما یادآوری کنیم: این واژه به‌عنوان ابزاری توصیفی مطرح شد، نه اصلی تغییرناپذیر.

بخش پنجم: کنش و ابزارهای آن

ابزار، دست را می‌سازد

در آغاز این نوشته نگاهی کلی به موضوع انداختیم. این نگاه از چند راه پژوهش می‌گذشت: تاریخ سیاسی، آموزه‌ی «سوسیالیستی» که یک قرن فعال و چیره بود، پیوند این آموزه با جامعه‌ای که در آن پدید آمد، شکل‌های سازمان و چند منبع دانش دیگر. حالا وقت آن است که میان شکل سازمان و ابزارهای کنشی که به کار می‌گیرد هم پیوندی برقرار کنیم. بحث ما اینجا استراتژی یا تاکتیک نیست. بحث ابزارهای مادی است که استراتژی و تاکتیک با آن‌ها اجرا می‌شوند. باید قبول کرد که در نگاه اول این بحث عجیب به نظر می‌رسد. چون ابزارهای فنی‌ای که سازمان سیاسی برای پیشبرد کارش به کار می‌برد، هیچ‌وقت بخشی مستقل از هویت آن به حساب نیامده‌اند. با این حال تجربه نشان می‌دهد که این ابزارها شکل کنش سیاسی را تعیین می‌کنند و در نتیجه بخشی از محتوای آن را هم، در همه‌ی جنبه‌هایش. پس دیگر نباید نظام‌های ارتباطی سازمان، چه درونی و چه با جامعه، را زیرساخت‌هایی ساده و در دسترس دید که گویی ذاتاً بی‌طرف‌اند. این نظام‌ها در واقع خودِ سازمان‌اند.

ابزارهای مادی و تحقق

در گذشته هم هر مرحله از زندگی سازمان برای اجرا شدن به مجموعه‌ای از ابزارهای مادی تکیه می‌کرد. این ابزارها را بیرون از فرهنگ عمومی خودِ سازمان نمی‌شد تصور کرد. اما این فرهنگ از آسمان نیفتاده بود. با الگوهای تولید، با سلسله‌مراتب کار و با شیوه‌ی به کار بردن ابزارهای کار پیوند نزدیکی داشت. تقسیم کار سیاسی هم از همین‌ها نسخه‌برداری می‌شد. راه‌های تماس گرفتن با مردم هم همین‌طور. اعلامیه، پوستر و وسیله‌های ارتباطی، همه به فنونِ موجود وابسته بودند و همین فنون دامنه و حدشان را تعیین می‌کردند. بخش بزرگی از این ابزارها قرن‌ها تغییر نکرد؛ برای نمونه سخنرانی عمومی خطیبان، یا خواندن همگانی متنی مثل «جنگ‌های گل» اثر ژولیوس سزار. بی‌تردید نخستین تحول بنیادی اختراع چاپ بود. چون آنچه درباره‌ی آسان شدن خواندن کتاب مقدس درست است، درباره‌ی هر متن برانداز دیگر هم درست است. در فرانسه نمونه‌اش «ماجرای پلاکاردها» است. در سال ۱۵۳۴ پروتستان‌ها اعلامیه‌های «حزب» خود را بر دیوار کاخ سلطنتی فرانسوای اول چسباندند. این ماجرا شوکی به راه انداخت و بعد جنگ مذهبی میان کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها از آن شروع شد. سرکوب سیاسی بی‌رحمانه‌ای هم در پی آن آمد. و از آن زمان که گوتنبرگ چاپ را اختراع کرده بود، همین ماجرا نخستین شکل سانسورِ پیشینِ نوشته‌های چاپی را به وجود آورد.

موج پیام

پیام را پخش می‌کنیم تا پایه‌ی اجتماعی را در یک خودآگاهی فعال به هم پیوند بدهیم. این پخش از درون به بیرون می‌رود و مثل موجی عمل می‌کند که پیامی را در فضای اجتماعی می‌برد. موج میان اعضا شکل می‌گیرد. اعضا در جامعه‌ای زندگی می‌کنند و رویدادهای آن بر آن‌ها اثر می‌گذارد، و موج از همین اثر برمی‌خیزد. اول اعضا پیام را میان خودشان از نو می‌گویند. بعد پیام از نخستین حلقه‌های هواداران به رأی‌دهندگان، حتی رأی‌دهندگان گاه‌به‌گاه، و به بقیه‌ی جامعه می‌رسد.

این سرایت از پذیرش اعضای تازه در سازمان شروع می‌شود. بعد نوبت تماس اعضا با یکدیگر در زندگی سازمان است، بعد تبادل اطلاعات و نظرها، و آخر تصمیم‌گیری مشترک. موج در دیدارهای منظم درونی زاده می‌شود. بعد از میان حلقه‌هایی که دور آن‌اند پخش می‌شود، تا نشست‌های گاه‌به‌گاه و کارزارهای مشترک. در این روند همه‌چیز از رابطه‌ی اعضا با یکدیگر شروع می‌شود: اول تنظیم پیام‌های درونی، بعد رساندن آن‌ها به بیرون. و همه‌ی این‌ها کاملاً به ابزارهایی بستگی دارد که تصمیم‌گیرندگان و کنشگران با آن‌ها با هم تبادل می‌کنند. فرقی نمی‌کند پای تنظیم پیام در میان باشد یا پیش بردن کنش برای شناساندن آن‌ها. شعار، تحلیل و فراخوان، هر کدام برای تحقق به ابزارهای انتقال بستگی دارد و به نوع رابطه‌ای که این ابزارها می‌سازند.

همه‌ی این فعالیت‌ها تقسیم کار می‌خواهد و در برابرش هماهنگی ابزارهای کنش. این هماهنگی همیشه مدیریت زمانِ پخش پیام‌ها را هم در بر می‌گیرد: رساندن دستورها، توزیع مواد و تقسیم کاری که با آن‌ها می‌آید. اینها شیوه‌ی کار درونی‌ای را می‌سازد که با زندگی جامعه فرق دارد، ولی سرانجام باید با آن هماهنگ شود. همین شیوه‌ی کار نشان می‌دهد که ما با کنش سیاسی چگونه با جامعه‌ای که مخاطب‌مان است رابطه می‌گیریم.

ابزارها تحول می‌یابند

آنچه توصیف کردیم مال امروز نیست. کنش «حزب‌های طبقاتی» هم به ابزارهای فنی محدودی بسته بود که در آن زمان در دست داشتند. این وابستگی خودِ کنش را شکل می‌داد. نامه، چاپ، میتینگ و بعد حضور در رسانه‌های دیداری‌شنیداری، هر کدام ریتمی تحمیل می‌کردند که به شرایط مادی اجرا و برگزاری‌اش بسته بود. مثلاً از پایان نوشتن یک روزنامه تا پایان چاپش هشت ساعت می‌گذشت. رساندن یک بسته یا یک نامه ۷۲ ساعت طول می‌کشید. هر دستور یا قرارِ پیشنهادی از این راه‌ها در همین مهلت‌ها می‌گنجید. کسی که تصمیم می‌گرفت آن را اجرا کند، این را می‌دانست یا باید خودش را با آن وفق می‌داد. و راه دیگری هم نبود.

روشن است که در هر دوره‌ی این تاریخ، ابزارهای مادی و شیوه‌ی کاربرد سیاسی‌شان با فنون و شکل‌های سازمان کار جور بود. اما به زمان‌هایی هم بسته بود که از بیرون تحمیل می‌شد: جابه‌جایی در فضای فیزیکی میان خانه و محل کار، و زمان‌های اجتماعی مثل طول کار روزانه یا هفتگی. همین‌ها هم فرصت‌های ویژه‌ی بسیاری برای زندگی مشترک پدید می‌آوردند. پیش از رواج روز کار هشت‌ساعته، چون وقت آزاد روزانه کم بود، تبادل و پخش اطلاعات به محل‌ها و مسیرهای کار تکیه داشت. در این نوع فضای عمومی فقط شایعه، سخنرانی عمومی، اعلامیه و پوستر حامل موج پیام بودند.

تمرکزگرایی تلفنی

دیدیم که ابزارهای فنی نو کم‌کم شیوه‌ی کار و کنش سیاسی را عوض کردند. مثلاً دهان‌به‌دهان و مکاتبه با نامه، همین که تلفن پیدا شد، ابزار فنی بُردبلندی به دست آوردند. این ارتباط از راه دور فقط دو نفر را به هم وصل می‌کند. ولی اثرش به چند شکل دیده می‌شود. ژورس بزرگ وقتی سفر می‌کند هر روز ساعت‌ها پشت تلفن مقاله‌هایش را دیکته می‌کند. دیگر لازم نیست در دفتر پاریسی‌اش باشد تا نوشته‌هایش در روزنامه‌ی «اومانیته» چاپ شود. روزنامه‌ی چاپ‌شده هم به تعداد زیاد در جاهای بسیاری با صدای بلند خوانده می‌شود. اما تعداد صفحه‌هایش قابل افزایش نیست. پس محتوایش باید برای ناشرش کاملاً مفید باشد. در این فضای محدود، که ناچار زیر کنترل شدید است، نه بیان فردی جا دارد و نه گرایش انتقادی. اختراع شیوه‌ی کنترل و تعیین کنترل‌کنندگان هم هر کدام فرصتی بود برای کشمکش بر سر نفوذ شخصی و قدرت. علت این کشمکش‌ها مساحت کاغذی بود که در دسترس بود.

برای خطاب قرار دادن مردم و توضیح دادن، شیوه‌ی اصلی خطابه از روی تریبون بود. بدون میکروفن باید کسانی می‌بودند که بتوانند خیلی بلند حرف بزنند بی‌آنکه فریاد بکشند. در میان جمعیت «تکرارکننده‌ها» می‌ایستادند و هر چه گفته می‌شد، همزمان با گفتن، دوباره می‌گفتند. سخنوری هم باید خودش را با این محدودیت وفق می‌داد. لحن، لحن خطابه بود نه لحن سخنرانی در سالن. لئون بلوم، که دوره‌اش خیلی دیرتر بود، باز هم دو دستیار دو طرفش داشت. وقتی در یک تجمع خیابانی سخن می‌گفت، از فشار فریاد زدن به جلو خم می‌شد و آن‌ها کمکش می‌کردند سرپا بماند. چون «سینه‌ی» چندان قوی‌ای نداشت. هیچ‌کدام از این صحنه‌ها نمای نزدیک فیلم‌برداری‌شده‌ی امروز را تحمل نمی‌کند. و آنچه دیروز ارزش بود، امروز نقص حساب می‌شود. نمای نزدیک تلویزیون جلوی سخنوریِ کلاسیک تریبونی را می‌گیرد، بدن و چهره را قفل می‌کند و صدایی که تحمل‌پذیر است محدود می‌کند.

فضا-زمانِ نو

گردآمدن در گذشته ناچار «حضوری» بود، چنان‌که امروز می‌گوییم. حالا این را بهتر می‌فهمیم، چون با ویدئوکنفرانس می‌شود جور دیگری عمل کرد. از زمان قرنطینه‌ی کووید این کار عادی شده است. در گذشته زمان بحث‌ها کاملاً به ابزارهای رساندن اسناد بسته بود، به وقتی که برای گردهمایی در اختیار بود، و به «بالا بردنِ» نتیجه‌ی این بحث‌ها. همه‌ی این‌ها محدودیت بودند، هم از نظر مهلت و هم از نظر هزینه، و قیدشان بر کل زنجیره‌ی تولید و پخش سنگینی می‌کرد. در واقع ساختار مشخص این زنجیره را همین قیدها تعیین می‌کردند. بعد فضا-زمان قدیمی کنش سیاسی با پایین آمدن هزینه‌ی انتقال و پخش شخصی جارو شد. شمار اسناد دیجیتال حدی ندارد. شمار شرکت‌کنندگان در نشست‌های ویدئویی هم حدی ندارد. جنبش فرانسه نافرمان خیلی زود اثر این را بر شیوه‌ی کار درونی‌اش دید. نشست اعضای گروه‌های کنش یا حلقه‌های استانی را می‌شود با اطلاع قبلیِ بیست‌وچهار ساعته برگزار کرد. چند صد نفر می‌توانند شرکت کنند، هر وقت و هر چند بار که بخواهند. این برابر چیزی است که در دوره‌ی پیش فقط سالی یک بار یا سه ماه یک بار شدنی بود. و آن موقع تعداد شرکت‌کنندگان هم به خاطر هزینه‌ی رفت‌وآمد و اقامت محدود بود.

مثلاً فراخوان تظاهرات دادن یعنی گرد آوردن ابزارهای آن. اعلامیه، پوستر، پیام فردی با نامه یا تلفن. در هر مورد مهلت رساندن پیام جزو تدارک است، پس جزو تصمیم‌گیری هم هست. نخستین سایت‌هایی از نوع سایت‌های امروز اینترنت در مینی‌تل به وجود آمدند، یعنی نخستین پایانه‌های رایانه‌ایِ جهان در فرانسه. یکی از آن‌ها را بعضی از ما در ۱۹۸۸ اداره می‌کردیم و اسمش «۳۶۱۵ گوش(چپ)» (36 15 Gau(che)) بود. این سایت پیام‌رسانی درونی داشت و دیواری برای بیان آزاد و استدلال‌هایی روی خط... گوشی هوشمند بیست سال بعد پیدا شد. حالا همه‌ی این‌ها در گوشی در دسترس هر کسی است.

ما عصر الگوی ما، کنش ماست

اما اول لازم بود این شیوه از یک آموزش مردمیِ توده‌ای بگذرد. این آموزش با اجبار کووید انجام شد. کووید شیوه‌های کار تازه‌ای جا انداخت، نه فقط برای زندگی خانوادگی بلکه برای زندگی حرفه‌ای هم. از این مثال می‌فهمیم که رفتارها فقط، و حتی تا حد زیادی، به امکانات موجود بستگی ندارند. ویدئوکنفرانس وجود داشت، ولی خیلی کمتر از آن استفاده می‌کردند. شرایط باید مردم را به استفاده وادار کند. برای فهمیدن زندگی ملموس مبارزان، عامل تازه‌ای وارد می‌شود: عادت‌های اجتماعی.

یک مثال برعکس هم داریم. در پایان قرن بیستم امکان «کنفرانس تلفنی» پیدا شد. این امکان نهایتاً برای ده نفر همزمان بود. همین خودش انقلابی در رفتارهای ممکن بود. ولی تماس تلفنی عادی شد و این کنفرانس‌ها در زندگی حرفه‌ای یا خانوادگی بی‌همتا ماندند. این رفتار هیچ‌وقت رایج نشد. فرستادن همزمان پیام به شکل بخش‌نامه با ایمیل هم تا وقتی که پر کردن فرم‌ها در زندگی اداری عمومی نشد، چیره نشد. اما تعیین تاریخ و ساعت نشست‌های «حضوری یا ویدئویی» با نظرسنجی آنلاین، همان‌طور که در حلقه‌های پیام‌رسان معمول است، زود رایج شد. فکس هم پیش‌تر انتقال اسناد فردی را دگرگون کرده بود. اما این روش‌ها کاربردشان محدود ماند، به خاطر هزینه‌شان یا شمار گیرندگانی که از این راه می‌شد به آن‌ها رسید. خیلی پیش‌تر، بلینوگراف هم یک‌باره ممکن کرده بود عکس‌ها را بدون فرستادن بسته از نمایندگی‌های استانی نشریه‌ها به دبیرخانه‌ی مرکزی سردبیری بفرستند. این‌طور تصویر پرتأثیر و تقریباً زنده وارد کار روزانه‌ی سردبیری شد. ولی این هم بهایی داشت و مدت انتقالی که استفاده‌اش را محدود می‌کرد. امروز نمی‌شود تصور کرد این رفتارها چقدر محدود بودند. با این حال همین‌ها بعدها پایه‌ی «همه‌چیز تصویری» عصر دیجیتال ما شدند.

مدتی بسیار طولانی همه‌ی اطلاعات درونی با پست می‌گشت. مهلت رساندن و اجرای دستورها همان مهلت توزیع پست بود. پست و قطار پوسترها و بسته‌های اعلامیه را می‌بردند که دستورها و شعارها با آن‌ها پخش می‌شد. مبارزان بلد بودند بسته‌های پوستر را مجانی با قطار ببرند. اما همه‌ی کنش و تدارکش تابع ریتم و شکل ابزارهایی بود که آن را ممکن می‌کردند.

همه متصل

دنیایی چه تازه! و چه دگرگونی ژرفی در وضع انسان! نخستین شرکت‌های ارائه‌دهنده‌ی دسترسی و پیدایش اینترنت مال پایان دهه‌ی ۱۹۸۰ است. نخستین شبکه‌های اجتماعی (Weblog، Hotmail و Six Degrees) در ۱۹۹۷ به وجود آمدند. نخستین گوشی هوشمند ده سال بعد پیدا شد. همین دیروز بود. در ۱۹۹۷ هشتاد و دو میلیون رایانه به اینترنت وصل بود. این کمتر از سی سال پیش است. در سپتامبر ۲۰۰۰ این رایانه‌ها هنوز فقط ۳۷۷ میلیون نفر را در بر می‌گرفتند. ولی در ۲۰۰۵ یک میلیارد نفر وصل بودند و یازده سال بعد، در پایان ۲۰۱۶، ۳٫۹ میلیارد. حالا ترجیح می‌دهیم از آن طرف بشماریم: در ۲۰۲۲ هنوز یک‌سوم جمعیت جهان از دسترسی به اینترنت محروم است. درست است که آفریقا کم‌اتصال‌ترین قاره است. اما ۴۰ درصد جمعیتش می‌تواند آنلاین شود. در آسیا و اقیانوسیه ۶۴ درصد، در قاره‌های آمریکا ۸۰ درصد و در اروپا ۸۹ درصد جمعیت می‌توانند. البته در هر قاره این نرخ‌ها از گروهی به گروه دیگر خیلی فرق می‌کنند. ولی ما اینجا از مجموع ۵٫۳ میلیارد انسان متصل در ۲۰۲۲ حرف می‌زنیم.

این اتصال را نمی‌شود فقط پدیده‌ای فیزیکی برای انتقال اطلاعات دانست، که حالا میان این میلیاردها نفر ممکن شده است. اول اینکه این اتصال هیچ‌وقت کامل برقرار نمی‌شود. «شبکه‌ی دوستان» هر قدر هم گسترده باشد، حدی دارد. مثلاً در فیس‌بوک نمی‌شود بیش از پنج هزار «دوست» داشت. دوم اینکه حتی در همین حد هم رابطه‌ها هیچ‌وقت در این مقیاس واقعاً برقرار نیستند. به جای اینکه از امکان‌ها شگفت‌زده شویم، بهتر است به آنچه هست و آنچه واقعاً رخ می‌دهد بپردازیم. نوع ویژه‌ای از رابطه و فرهنگ از نحوه‌ی استفاده از این ابزارها «سرریز می‌کند».

مرکز ثقل نو

مرکز ثقل جهان مبارزِ دیجیتال دیگر در وصل کردن آدم‌ها برای «اظهار نظر» نیست. در کنشی است که باید شروع شود، حتی اگر این کنش فقط «حرفی برای گفتن» باشد، به هر شکلی: تصویر، موسیقی، نقاشی، فراخوان، یا ترکیبی از همه‌ی این‌ها. بیان در فضای مجازی از جنس مدل تلفنی نیست. از جنس جمعیت انبوهی است که به هم دسترسی دارند. دیگر نظرها با هم رودررو نمی‌شوند. یقین‌ها عرضه می‌شوند و هر کس آن‌ها را بسته به گوش‌دادنی که دیده، بازنگری یا از نو بیان می‌کند. این را گفتن حکم ارزشی یا تأیید در خود ندارد. ما اینجا یک واقعیت را توصیف می‌کنیم، مثل توصیف زمینی که قرار است کنش‌مان را در آن پیاده کنیم. مثل وقتی که جلوی در کارخانه اعلامیه پخش می‌کردیم، بی‌آنکه درباره‌ی کیفیت خوانندگان قضاوتی کنیم، در بازاری که از خرید کسانی که برای خرید آمده‌اند نظری ندارد. فضای اینترنت دنیای تازه‌ای است که عادت‌های قدیمی در آن ساکن‌اند، اما تخیلی نو و امکان‌های بیان خلاقانه‌ی کاملاً تازه آن‌ها را دگرگون کرده است.

اگر لحظه‌ی سیاسی در دنیایی بی‌مرز بگذرد، در پیوستاری اطلاعاتی و دیجیتالی که جهانی است، نفوذپذیری‌ای که میان سازمان و محیطش پیدا می‌شود مرحله‌ی تازه‌ای در پیوند موقعیت‌ها می‌گشاید. همه‌چیز عوض می‌شود. کنشی که بیرون از سازمان تصمیمش گرفته شده، می‌تواند در درون سازمان دنبال شود، از کانال‌های سازمان پخش شود، چند برابر شود و در همان نشست از سوی هزاران نفر پشتیبانی شود. و برعکس.

مسیر جمعیتِ در حرکت یا گروه‌های مبارز را هم از طریق یک شبکه، یعنی اینترنت، سازمان می‌دادند. درست مثل هشدارهای ترافیک که گرفتاری‌ها را در رفت‌وآمد پیدا می‌کنند و پلتفرم‌های ویژه مسیر دور زدن را پیشنهاد می‌کنند. در سودان این‌طور شد، دور میدان مقابل وزارت دفاع که اشغال شده بود. با همین روش ورودی‌ها، تأمین آب و غذا و کنترل ورود و خروج به محل اشغال‌شده را تنظیم می‌کردند. در آن لحظه، ابزارهای بسیج و ابزارهای سازمان‌های سیاسی حامی در هم می‌آمیزند. اشغال میدان پورتا دل سول در مادرید هم از یک پلتفرم دیجیتال شروع شد و بعد گرم شد. در تونس ورود فیس‌بوک باعث شد رویدادهای سیدی بوزید و کنش‌های خودجوشی که بلافاصله در نقاط مختلف کشور شروع می‌شد، پخش شوند. همین هم گروه‌های محلی بسیاری را به کنش واداشت. اینجا هم ابزارهای سازمان‌ها در کنش مشترک حل می‌شود. دیده شدن، که خودش در فرایند انقلاب شهروندی مسئله است، اینجا در دل کنش رقم می‌خورد. دستورها مثل پیشنهادهایی دست‌به‌دست می‌شوند که کسی دنبالشان می‌کند یا نمی‌کند، و کنش کلی هیچ‌وقت منتظر دستور مرکز تصمیمی نمی‌ماند و متوقف نمی‌شود.

ساختن یک شبکه‌ی اجتماعیِ خودمختار

لحظه‌ی حقیقت در ساختن یک جنبش وقتی است که باید از توان فکری خودش کمک بگیرد تا شبکه‌ی اجتماعی دیجیتالِ خودش را برنامه‌نویسی کند و امنیتش را تأمین کند. اگر رابطه‌ی ذاتی میان پیوستار اجتماعی عصر مردم و ابزارهای فنی را با شیوه‌ی هستی یک سازمان سیاسی فهمیده باشیم، می‌دانیم که پلتفرم دیجیتال مرکز همه‌چیز است: همه‌چیز از آنجا سازمان می‌گیرد و به هم وصل می‌شود. در این باره نباید ساده‌لوح بود. ساختن شبکه‌ی اجتماعی خودمختار فقط یک ابزار فنی در کنار ابزارهای دیگر نیست. همه دیده‌ایم که قدرت خودسرانه در دست شرکت‌های خصوصیِ صاحب شبکه‌های اجتماعی بزرگ، یعنی فیس‌بوک، توییتر و گوگل، تا چه حد نگران‌کننده است. روشن‌ترین نمونه‌ی وسعت این قدرت، حذف دونالد ترامپ از توییتر و فیس‌بوک در ژانویه‌ی ۲۰۲۰ بود. این‌که از آدمش خوشمان نمی‌آید نباید باعث شود نبینیم چه مرزی شکسته شد. واکنش غول‌های فناوری (GAFAM) چنان بزرگ بود که همین شکستن مرز را عادی کرد. در واقع این‌که چند شرکت چندملیتی بی‌پروا برای خودشان حق سانسور سیاسی قائل شوند، تازگی نداشت. پیش‌تر نمونه‌هایی بوده است و آدم آخرش می‌پرسد نکند آن‌ها آزمایش بوده‌اند. در سال ۲۰۱۷ مثلاً گوگل آمریکا الگوریتمش را عوض کرد تا جلوی پخش خبرهای دروغ را بگیرد. نتیجه این شد که سایت‌های خبری سوسیالیست، مترقی و ضدجنگ در ایالات متحده‌ی آمریکا کمتر در نتیجه‌های جست‌وجو دیده شدند و بازدیدشان تا ۴۵ درصد کم شد. پودموس در اسپانیا و رافائل کورِیا، رئیس‌جمهور چپ پیشین اکوادور، هم همین بلا را سرشان آمد. صفحه‌ی فیس‌بوک و گروه‌های واتس‌اپ آن‌ها یک شبه، چند روز مانده به انتخابات سراسری، تعلیق شد. در خود فرانسه هم چنین چیزی دیده‌ایم. صفحه‌هایی از چپ مبارز در فیس‌بوک درست پیش از رویدادهای اعتراضی که در آن‌ها نقش فعال داشتند، به طرز مرموزی از دسترس افتادند و دیگر به کسی نمی‌رسیدند. صفحه‌های «نانت شورشی» (Nantes Révoltée)، «مغزهای غیرقابل‌دسترس» (Cerveaux Non Disponibles) و «لیل شورشی» (Lille insurgée) در روزهای پیش از اجلاس گروه ۷ در بیاریتز در اوت ۲۰۱۹ و در طول آن همین وضع را داشتند. اخیراً هم چند حساب فمینیستی در فرانسه از ایکس (توییتر سابق) اخراج شدند و بعد دوباره باز شدند. ایکس سرانجام، پس از بسیج مردم، به «اشتباه» خود اعتراف کرد.

توازن قوای دیجیتال

پس حالا می‌دانیم که سانسور سیاسی در شبکه‌های اجتماعی امکان دارد. به شکل خودسرانه می‌آید. قربانیانش را هیچ‌وقت پیش از وقوع خبر نمی‌کند و راه اعتراض را هم به رویشان می‌بندد. دیگر نمی‌توان شبکه‌های اجتماعی را میدانی عمومی و غول‌آسا دانست و فرض کرد که نیت و منافع صاحبانشان هیچ‌وقت در کارکردشان اثر نمی‌گذارد. باید آماده‌ی سانسور سخت بود، یعنی قطع دسترسی، و سانسور نرم، یعنی دست‌کاری الگوریتم. پس باید راه‌حلی مستقل و پناهگاهی هم برای ادامه‌ی ارتباط داشت، چون شبکه‌های اجتماعی دیگر مهم‌ترین راه ارتباط با فضای سیاسی مردمی شده‌اند. برای جنبشی که دنبال تغییرهای انقلابی است، این یعنی واقع‌بینی استراتژیک. به‌ویژه که اوضاع تازگی عوض شده است. ایلان ماسک پلتفرم توییتر را خرید و آن را ایکس نامید. ایکس شبکه‌ی اجتماعیِ سیاسی تمام‌عیار است. بعد ماسک از ترامپ پشتیبانی کرد و ترامپ در انتخابات آمریکا بر کامالا هریس پیروز شد. با این دو اتفاق، غول‌های فناوری با راست افراطی جهانی هم‌صف شدند. مارک زاکربرگ، رئیس متا که فیس‌بوک و اینستاگرام و پیام‌رسان واتس‌اپ را در دست دارد، پس از انتخابات علناً اعلام کرد که به ترامپ پیوسته است. در مراسم تحلیف این میلیاردر نارنجی، زاکربرگ در ردیف اول نشسته بود، کنار ایلان ماسک و ساندار پیچای، مدیرعامل گوگل که یوتیوب را هم کنترل می‌کند. این‌ها قصدشان را پنهان نمی‌کنند. می‌خواهند پلتفرم‌هایشان را طوری بازسازی کنند که اطلاعاتِ همسو با جریان فکری انتخابی‌شان بیشتر پخش شود و بیشتر دیده شود. این در ایکس همین حالا کاملاً پیداست. همه در آنجا مجبورند، چه بخواهند چه نخواهند، پست‌های ترامپ و ماسک را ببینند. محتوای فاشیستی هم بسیار بیشتر از محتوای چپ به کاربران پیشنهاد می‌شود. ولی اگر ماسک پیشرو این جریان است، دیگران هم دنبالش می‌روند. با این زمینه بهتر می‌فهمیم که ساختن شبکه‌ی اجتماعیِ خودِ جنبش از روی تأمل بوده است. این سازگار شدن استراتژیک است با تحولی که در شرکت‌های چندملیتی دیجیتال ماندگار خواهد بود.

روی دیگر سکه

قصد ما این نیست که شکل دیجیتال را زیبا جلوه بدهیم، انگار موانع اصلی کنش انقلابی امروز، و کنش گذشته، را حل می‌کند. چون شرایط فرهنگی و اجتماعی به اندازه‌ی رفتارها تند تغییر نکرده‌اند. وقتی ساختار دنیای مجازی روی زمین واقعی یک میدان پیاده می‌شود، قاعده‌های آن به‌زحمت چیزی غیر از مجازی تولید می‌کنند. اشغال پورتا دل سول خودبه‌خود در شنِ فوروم‌های دائمی گم شد، فوروم‌هایی که آرمان‌شهرهای تسکین‌دهنده را رو در روی هم می‌گذاشتند. در همان حال کارهای سازمان‌دهی اشغال میدان همه‌ی ابزارهای کنش را مشغول می‌کرد. اشغال فقط خودش برایش مهم بود، پس خودش تبدیل به هدف شد، بیرون از هر کنشی بر جامعه. «شب ایستاده» (Nuit debout) در پاریس هم همین نشانه‌ها را داشت. آغازگران آن سرانجام خودشان رانده شدند، چون نوعی قانون اساسی خودجوش بدون هیچ مهربانی‌ای بر بحث‌هایی حکم می‌راند که هدفی جز خودشان نداشتند. این دو سر زنجیره‌ی مرحله‌ها هر دو مستقیماً محصول ابزارهای کارکردشان‌اند و رشته‌های مشخصی از رویدادها را به راه می‌اندازند.

در این مرحله میدان اشغال‌شده رمزهای اتصال دیجیتال را از نو به کار می‌گیرد تا آن‌ها را به هدف تبدیل کند. نشان دادن، روایت کردن، تصور کردن و بحث کردن، یعنی هر چه در مرحله‌ی آغازین انگیزه‌ی گذار از مجازی به واقعی است و همراهش می‌رود، حالا مثل پیچ بی‌پایانی می‌چرخد که هوای خالیِ کنش را به هم می‌زند. وقتی این سازوکار به پویایی ویژه‌ی سخن گفتن در جمع واگذار شود، بی‌هیچ ترمزی منطق‌های طرد را تولید می‌کند. سخن مردانه و سخن «دانایانه» مقوله‌های سنتی تبعیض را نامرئی می‌کنند: زنان و محیط‌های مردمی. آن‌ها فوراً به کارهای مادی در خدمت دانایانِ سخنگو رانده می‌شوند. خلاصه اینکه ابزار شنونده را عوض می‌کند، شکل پیام را هم و توان پخش آن را هم. ولی هیچ‌کدام از قیدهای اجتماعی و فرهنگی محیط‌هایی را که به آن‌ها می‌رسد حل نمی‌کند. یا فقط مثل پنجره‌ای است که رو به منظره‌ای ناشناخته و جذاب باز می‌شود.

زمزمه‌ی انقلابی

تحلیل نشان می‌دهد که شبکه‌های اجتماعی چرا و چگونه عنصر کلیدی خودسازمان‌دهی این نوع انقلاب بوده‌اند و هنوز هم هستند. در همه‌ی موردهایی که بررسی شده، شبکه‌ها در همه‌جا مسیر مشابهی را طی کرده‌اند. آن‌ها پیام را پخش می‌کنند و فوق‌العاده فراگیر و رو به گسترش‌اند. برای همین به «مورمورسیون» پرندگان می‌مانند، یعنی پرواز هماهنگ دسته‌ی پرندگان. چند قاعده ساده «اصل خودسازمان‌ده» را برای شمار بسیار زیادی از افراد می‌سازد، فقط از اثر همسایگی. اینجاست که دخالت جنبش برای تغذیه‌ی این پدیده تعیین‌کننده است. روند کار از راه اتصال شبکه‌هایی از مخاطبان بسیار گوناگون پیش می‌رود، و در نتیجه کنش و شعارها خیلی زود یکدست می‌شوند. شب‌هایی که پس از ۴۹٫۳ در مجلس بر سر اصلاح بازنشستگی گذشت، تظاهرات شبانه‌ی خودجوش هر کدام با «حلقه‌هایی» از یک نوع، حرکتشان را خودشان سازمان می‌دادند. جنبش توانسته بود تارهای خفته‌ی اتصال شبکه‌ها را برای خودش بسازد. پس در شرایط کنش می‌تواند فراشبکه‌هایی بسازد. این فراشبکه‌ها شعارها و قرارهایی را که مجامع شهروندی تعیین کرده بودند، به هر سو چندین برابر پخش می‌کنند.

بخش ششم: جنبش در انقلاب شهروندی

کارکردهای جنبش

جنبش در زندگی روزمره چه می‌کند؟ نخست، «هشداردهنده» است. برای اینکه تعارضی رخ دهد، باید اول واقعیتش دیده شود. برای اینکه مردم بسیج شوند، باید انگیزه‌ی عمل میان آنان پخش شود. پس جنبش هدفش را این می‌گذارد که علت تعارض‌ها را بشناساند، یعنی آنجا که این تعارض‌ها از زیر سؤال رفتن منافع جمعیِ در خطر برمی‌خیزند. این نقش را باید با تمام گستره و دامنه‌اش به عهده گرفت. تعارض را هم برای اینکه مردم بپذیرندش، باید شناسایی کرد. این شناسایی روندی است که انگیزه‌های گوناگونی را درگیر می‌کند، و این انگیزه‌ها به جایگاه اجتماعی یا فرهنگیِ کسانی بستگی دارند که تعارض بر آنان اثر می‌گذارد. هیچ‌چیز در این روند را نمی‌شود به‌طور مکانیکی پیش‌بینی کرد. برعکس، این کار به مداخله‌ای انسانی، مستدل و روشمند نیاز دارد و باید همه‌ی ابزارهای فنیِ موجود را برای انجام این «هشدار» به کار گرفت.

جنبش سپس «روشن‌گر» است. در جریان کنش، اطلاعات و تجربه‌ای را که بازیگران برای تصمیم‌گیری لازم دارند فراهم می‌کند و به این ترتیب روشنایی می‌اندازد. اعضای جنبش که خودشان در مبارزه‌اند می‌توانند میان آن مبارزه و بخش‌های دیگر پیوند پیشنهاد کنند.

بعد از آن، رویه‌ی جنبش این است که در کنش جمعی «به‌طور عینی مفید» باشد. تجربه‌ای را که اعضایش اندوخته‌اند در خدمت اجرای تصمیم‌های ارگان‌های جمعیِ مبارزه می‌گذارد. نمونه‌اش «صندوق اعتصاب» است. جنبش یا نمایندگان پارلمانی‌اش آن را برای حمایت از بخش‌های سندیکاییِ درگیر در مبارزه سازمان می‌دهند. این کار هم روحیه‌ی مبارزان را تقویت می‌کند و هم همبستگی را فرا می‌خواند، چون مبارزه و انگیزه‌ها و بازیگرانش را می‌شناساند.

در همین راستا، در دوره‌های مناسب فعالیت‌های مستقیم‌تری هم انجام می‌شود. مثلاً گردآوری لوازم لازم برای زندگی روزمره: مواد غذایی، لوازم مدرسه و مانند آن. جنبش برای همین منظور کنش‌های جمعی با نفع عمومی، اکولوژیک یا از نوع دیگر هم سازمان می‌دهد. کنشی تا این حد کوچک، از آنچه به نظر می‌آید تأثیر بیشتری دارد. وقتی سازمانی سیاسی آن را انجام دهد، کمبودی را که مردمِ مورد نظر از آن رنج می‌برند برجسته می‌کند. پس در عین حال نوعی افشاگری هم هست. در همه‌ی حالت‌ها هدف همیشه این است که در محیط مداخله‌ی جنبش، روش‌های یادگیریِ خودسازمان‌دهی تقویت شود، یا از سازمان‌هایی که در آن حوزه از قبل هستند حمایت شود. جنبش رابطه‌ی «نیکوکار و نیازمند» برقرار نمی‌کند. برای همین مواد گردآوری‌شده به انجمن‌ها یا نهادهایی تحویل می‌شود که خودشان می‌توانند دوباره توزیعشان کنند. در واقع کار به اینجا برمی‌گردد که همگرایی سیاسی در عمل سازمان پیدا کند و یک فراشبکه‌ی فعال شکل بگیرد.

مجامع شهروندی

آنگاه حمایت از کنش‌هایی که نیروهای مبارزِ جنبش را درگیر می‌کند، با همکاری انجمن‌ها یا سندیکاها انجام می‌شود. گاهی خودِ آن‌ها سازمان‌دهنده‌ی کنش‌اند و می‌پذیرند که کمک بگیرند. گاهی جنبش به آن‌ها پیشنهاد می‌کند که سازمان‌دهیِ لجستیکیِ کنش را به عهده بگیرد و خود را در خدمت‌شان بگذارد. در همین چشم‌انداز، جنبش جلسه‌های آموزشی موضوعی برگزار می‌کند، در حوزه‌هایی که مردم در جریان کنش باید به پرسش‌هایشان بپردازند. هدف نهایی این است که مردم بتوانند خودشان را همچون بازیگری سیاسی شکل دهند. در دوره‌ی تنش و کنش توده‌ای، جنبش به بخش‌های مردمیِ بسیج‌شده کمک می‌کند مجامع شهروندی خودشان را تشکیل دهند. این مجامع شکلی‌اند که در همه‌ی نزاع‌های بزرگ اجتماعی دیده می‌شود. انسومیزها در این مجامع فعالانه شرکت می‌کنند و خود را در خدمت تصمیم‌های آن‌ها می‌گذارند.

خلاصه کنیم. بازیگر اجتماعیِ روند انقلابی خودش دست به کنش می‌زند، ارگان‌های تصمیم‌گیری خود را می‌سازد و سپس نهادهای نو را برپا می‌کند. جنبش خود را در خدمت روند انقلاب شهروندی می‌گذارد و خود را عاملی می‌داند که چند کارکرد دارد، تا جنبش مردمیِ جمعی خودش خوب پیش برود. پس نه پیشاهنگ است و نه امانت‌دار آگاهی سیاسیِ جمعی. کارکردهایش گوناگون‌اند. برای اینکه آن‌ها را یادآوری کنیم و در زمینه‌های مختلف کاربردشان بفهمیم، می‌خواهیم آن‌ها را در مسیر روند انقلاب شهروندی جا بدهیم.

انقلاب شهروندی

برای پرداختن به پرسشِ شکل سازمانِ لازم، دو راه هست. می‌شود از شرایط اجتماعی و فرهنگیِ این لحظه‌ی سیاسی شروع کرد، یا از هدف سیاسیِ تاریخی‌ای که در نظر داریم. از جنبه‌ی شرایط اجتماعی-فرهنگی، این کار را در فصل‌های پیشین کرده‌ایم. اکنون باید از هدفی شروع کنیم که سازمان برای آن ساخته شده است: انقلاب شهروندی. خواهیم دید که این کار چقدر بیان روش‌های کنش و شکل سازمان را آسان می‌کند، چون آن‌ها را پیوسته به زمینه‌ی عملیاتی‌شان برمی‌گرداند. اما پیش از آن باید پیش از هر چیز نکته‌ای اساسی را روشن کرد.

انقلاب شهروندی متعلق به جنبش نیست. پروژه نیست. واقعیتی است که خودش را محقق می‌کند. تحلیل نمونه‌های عینیِ این‌گونه انقلاب‌ها در جهان نشان می‌دهد که برانگیخته شدن این انقلاب نخست چگونه همچون پیامد ضرورتی پدیدار می‌شود که از آگاهی بازیگرانش مستقل است. پس این حزب نیست که «انقلاب می‌کند»، شهروندان‌اند؛ یعنی مردم، هنگامی که در جامعه‌ای که خودشان می‌سازند قدرت تصمیم‌گیریِ اجتماعی یا سیاسی را به کار می‌گیرند. مشاهدات میدانی نشان می‌دهد که انقلاب شهروندی به نام هیچ ایدئولوژی‌ای آغاز نمی‌شود و به نام هیچ ایدئولوژی‌ای هدایت نمی‌شود. برای هدف‌های عینیِ زندگی و به دست خودِ مردم انجام می‌شود. تحقق کامل این هدف‌ها سرانجام بازسازمان‌دهیِ کاملِ مناسبات اجتماعی را می‌طلبد و در نتیجه نهادهای سیاسی را هم دربر می‌گیرد.

از اینجا نتیجه می‌شود که تحقق هدف‌های برنامه‌ی فرانسه نافرمان و پروژه‌ی جامعه‌ی آن، فرض را بر این می‌گذارد که خودِ جامعه انقلاب شهروندی‌ای را که این برنامه را اجرا خواهد کرد به انجام برساند. بنابراین علل و ابزارهای انقلاب شهروندی در همه‌ی مبارزات جامعه حاضرند. در واقع همان‌جاست که قدرت تصمیم‌گیری مورد نزاع قرار می‌گیرد، میان شمار بزرگی از مردمِ درگیر در کنش و هر نهاد قدرتی که با مطالبات آنان مخالف است. پس عبارت «انقلاب شهروندی» روندی را می‌رساند که در آن جامعه قدرت بر خود را بازپس می‌گیرد تا نیازهای انسانی‌اش را برآورده کند.

بدین معنا، انقلاب شهروندی در مجموع انقلابی اجتماعی و سیاسی است. از نظر سیاسی با برگزاری یک مجلس مؤسسان به پایان می‌رسد که همه‌ی نهادهای کشور مورد نظر را دوباره و در خدمت هدف‌های اکولوژیک و اجتماعیِ انقلاب صورت‌بندی می‌کند. بله، این نتیجه همان پروژه‌ی انسومیزهاست. در نهایت، روندی است خودمختار که خودش را سازمان می‌دهد و خودش پیش می‌رود. پس استراتژی فرانسه نافرمان با قرار گرفتن در خدمت گسترش آن، همراهی‌اش می‌کند.

روند دائمی

برای اینکه منظور ما درست فهمیده شود، باید تصویرهای قالبی را کنار گذاشت. نباید مفهوم «انقلاب شهروندی» را در بازنمایی‌ای زندانی کرد که از رویدادهای انقلابیِ گذشته گرفته شده است. انقلاب شهروندی رویدادی نیست با تاریخ ثابت، خشونت‌بار، با سنگر و صحنه‌هایی از این دست. روندی است.

آن را باید مجموعه‌ای از رویدادهای مردمی دانست. این رویدادها در دنباله‌ای کم‌وبیش طولانی گسترش می‌یابند، به همان اندازه که میدان مبارزات وسیع‌تر می‌شود، توازن قوا تغییر می‌کند و آگاهی مردم از ضرورت‌های نبرد بالا می‌رود. بدین معنا، این مسیر میان ویژگی انقلابیِ روند و مرحله‌های میانیِ کوچک و بزرگی که برای غلبه بر مشکلات پیش‌آمده و رسیدن به هدف‌هایش از سر می‌گذراند، فرقی نمی‌گذارد. معنای انقلابیِ رویدادها از سطح پیشرفت مطالبات مطرح‌شده معلوم می‌شود، و تا وقتی که این راه همچون گسستی از نظم مستقر ساخته می‌شود. از یک دیدگاه، انقلاب شهروندی انقلابی دائمی است.

مراحل انقلاب شهروندی

با مشاهده‌ی انقلاب‌های شهروندی می‌توان سه مرحله‌ی مشخص را تعیین کرد. نخستین مرحله «نهادساز» (instituante) است. در این لحظه مردم به حرکت درمی‌آیند، خود را شکل می‌دهند و خودشان را همچون بازیگر کنش می‌شناسند. اینجا دیده شدنِ یک جنبش برای شناخت خودش از خودش اهمیت اساسی دارد. این دیده‌شدن همچون چنین امری پذیرفته می‌شود. نمادها، نشانه‌های متمایز و نشان‌های فرهنگ اعتراضیِ مردمی فراخوانده می‌شوند. نشانه‌های شنیداری (موسیقی، قابلمه‌کوبی، شعار) هم تصاحب می‌شوند. اما اغلب پرچم ملی نیز نشانه‌ی مشروعیت عمل می‌کند، به این مضمون: «کشور واقعی، مردم، ما هستیم»! پوشیدن جلیقه‌ی زرد شکلی تقریباً نمادین از آن است. در مرحله‌ی دوم، روند انقلابی «برکنارکننده» (destituant) می‌شود. در این مرحله از قدرت‌ها و عاملانشان خواسته می‌شود که «بروند» (dégager). سرانجام آخرین مرحله «بنیان‌گذار» (constituante) است. لحظه‌ای است که مردم درباره‌ی بازسازی چارچوب سیاسیِ تصمیم‌گیری‌ها تصمیم می‌گیرند.

ویژگی‌ها

نشانه‌های متمایزِ این مرحله‌ها و شکل پیشرویشان را به‌خوبی می‌توان تشخیص داد. از جمله پیدایش مجامع شهروندی، چنان‌که در میدانچه‌های جلیقه‌زردها دیدیم. مجمع شهروندی ساختار پایه‌ی مشترکِ انقلاب‌های شهروندی است. برای خودِ روند گفتار و مشروعیت می‌سازد. در همان حال می‌بینیم که برخی روش‌ها در هر یک از این انقلاب‌ها دوباره به کار می‌آیند. در همان حوزه‌ی برقراری رابطه و اتصال، استفاده از شبکه‌های ارتباطیِ خودمختار امری ثابت است. این شبکه‌ها به ما امکان می‌دهند جنبش را تقویت و همگن کنیم، به این ترتیب که با کارکرد «انتقال» (transfert)، شعارها، اطلاعات یا تصویرهای کلیدیِ وضعیت را بازتولید می‌کنند.

اما این تنها نشانه‌ی مشترک نیست. بررسی نمونه‌های انقلاب شهروندی نشانه‌های دیگری را هم نشان می‌دهد، مثل مورد متناقض «امتناع از سیاست‌ورزی، چون سیاست تفرقه می‌اندازد». از آن، ترویج نوعی اتفاق‌نظر برمی‌آید که به نوبه‌ی خود رادیکالیته‌ی کامل کنش را مجاز و مشروع می‌کند. یک نکته‌ی اساسی: فضای شهری و تسلط بر شبکه‌هایی که آن را می‌سازند، جایگاه مرکزی انقلاب شهروندی است. سنگر دیروز شکل تازه‌ای پیدا می‌کند برای قطع کردن نظم سیاسی میان «آن‌ها» و «ما». این یعنی مسدود کردن جریان‌ها، شبکه‌ها و مکان‌های لجستیک. شکل شهری هم محل رویارویی است و هم، بیش از آن، خاستگاه آن. چون تصاحب جغرافیای شهری، که شرط اجتماعی مردم را بیان می‌کند، به هدفی تبدیل می‌شود که خود شرکت‌کنندگان اعلام می‌کنند. این شکل با «اعتصاب با اشغال» محل کار هم‌خوان است. سرانجام، حضور زنان در انقلاب‌های شهروندی گسترده و ویژه است. معنای انقلابیِ روند را در خود متمرکز می‌کند. زنان حامل وظایف بازتولید اجتماعی به معنای وسیع‌اند. به حرکت درآمدنشان نشانه‌ی عمق ازکارافتادگی اجتماعی است که خودِ این وظایف حیاتی را ناممکن کرده است. این حضور نشان می‌دهد ریشه‌دواندن مادیِ مرحله‌ی انقلابی به چه سطح نهایی‌ای رسیده است. خلاصه: وقتی زنان به راه می‌افتند، یعنی برای نظم مستقر همه‌چیز از دست رفته است.

تغذیه‌ی گذارهای فاز

روند انقلابی پدیده‌ای جهانی است که همه‌ی لایه‌های تشکیل‌دهنده‌ی جامعه را دربر می‌گیرد. توصیف دقیقی از جریان مرحله‌های انقلاب‌های شهروندی معاصر در دست داریم که بر مشاهداتی در بیست کشور استوار است. از آن می‌فهمیم که صفت «شهروندی» چگونه هم روش را نام می‌برد و هم هدف را. وسیله و غایت یکی‌اند. این انقلاب یعنی بازپس‌گرفتن قدرت عینیِ کنترل و تصمیم‌گیری درباره‌ی یک جنبه از شرایط زندگی مردم. انقلاب شهروندی بیان جامعه‌ای است که می‌کوشد خودش بن‌بستی عینی را بگشاید، آنجا که نمی‌شود کار فوری زمان حاضر را انجام داد و نیازهای ضروری را برآورد. اگر لحظه‌ی برانگیزنده اتفاقی است، بقیه‌ی روند از مرحله‌هایی می‌گذرد که بررسی نمونه‌های عینی شناسایی‌شان را ممکن کرده است. اینجا شناختن مرحله‌های چنین روندی به همان اندازه مهم است. و از آنجا باید گذارهای میان فازها را هم در نظر گرفت. جنبش، به‌مثابه‌ی سازمان سیاسی، نقش عملی خود را در همین گذارها پیدا می‌کند. به ابزارهای گذار از فازی به فاز دیگر کمک می‌کند، آن‌ها را آسان می‌کند و تغذیه‌شان می‌کند. در واقع این گذارها خودِ روند انقلابی‌اند. اینجا «رشد درهم‌تنیده» (transcroissance) مطالبات دیده می‌شود. این پدیده در جریان یک انقلاب شهروندی تعیین‌کننده است. موضوع گذار از یک رجیستر مطالبات به رجیستری دیگر است: از مطالبات اجتماعی یا اکولوژیک به مطالبات سیاسی. همه‌چیز به هم گره می‌خورد، از گذار از مجمع شهروندی به مطالبه‌ی قدرت همه‌پرسی و همین‌طور در هر مرحله، تا سرانجام برگزاری یک مجلس مؤسسان.

استراتژی وحدت مردمی

مردم، از نظر تنوع شرایط زندگی‌ای که آن را می‌سازد، یک «توده‌ی اجتماعی پراکنده» است. از آن پس، وحدت سیاسیِ مردم مسئله‌ی اساسیِ کاری است که جنبش باید انجام دهد. این کار برنامه‌ای سیاسی می‌خواهد که این وحدت را ممکن کند. پرسش استراتژیکِ دیروز درباره‌ی اتحادهای اجتماعی و سیاسی اکنون چهره‌ای تازه می‌گیرد: چهره‌ی روندی که وحدت را از راه هم‌هویتیِ سیاسیِ مشترک می‌سازد. این نقش برنامه‌ی حکومتی است که رده‌های اجتماعیِ مردمِ «بالکانیزه‌شده» به دست نولیبرالیسم را مخاطب قرار می‌دهد. اما این برنامه چگونه وارد زندگی کسانی می‌شود که برایشان نوشته شده و افقی مشترک به آنان پیشنهاد می‌کند؟ اینجا مدرسه‌ی آموزش، کنش مشترک است. این رویکرد میان شرط اجتماعیِ «فی‌نفسه»‌ی مردم و آموختن‌هایی که مردم برای رسیدن به خودآگاهی سیاسی باید از سر بگذراند تمایز می‌گذارد. کنش رشته‌ی پیوندساز شمرده می‌شود و سرچشمه‌ی یادگیریِ هم‌هویتی‌های سیاسی. پرسش وحدت ارگانیکِ لازم برای مردم همین‌جا پاسخ خود را می‌گیرد. درست است که این موضوع حوزه‌های کاربرد گسترده‌ای را دربر می‌گیرد، اما بیش از هر چیز جهت‌های کاریِ ثابتی را هم بنیان می‌نهد.

سخن بر سر مبارزه با روش‌های تکه‌تکه کردن مردم است. اگر وحدت ارگانیک معنایی بنیادی پیدا می‌کند، در امتناع از نژادپرستی و جنسیت‌گرایی (sexisme) است. این دو موضوع نمونه‌ی همه‌ی کارزارهای ذاتی‌انگاری‌اند (بی‌آنکه آن‌ها را به این دو برسانیم). همه‌ی آن کارزارها را خلاصه نمی‌کنند، اما با این حال دو حوزه‌ی مرکزی را مجسم می‌کنند، هم به سبب توده‌های انسانی‌ای که درگیر می‌کنند و هم به سبب اثر عرضیِ پیوندسازی که می‌گشایند. چون این دو، ابزار اساسی و قلب ضدحمله‌ی سلطه‌گران‌اند. تکه‌تکه کردن مردم از راه «طبیعی» جلوه دادن تفاوت‌هایی که مردم را می‌شکافد، سپری مؤثر برای سلطه‌ی الیگارشی است. از راه اخلاقی کردن این تفاوت‌ها هم همین‌طور، یعنی به صحنه آوردنِ «طبقه‌های مردمیِ بد و سوءاستفاده‌گر» که مرزهایشان با انگ‌زنی‌های نژادی هم‌پوشانی دارد و آن‌ها را تقویت می‌کند.

از آنِ خود کردنِ تاریخ رهایی

سازمان‌های راست افراطی این نقش اساسی را هدف گرفته‌اند: بریدن پیوند میان تجربه‌ی زیسته و آگاهی سیاسیِ گسست از نظام. آن‌ها به جای این آگاهی، طعمه‌هایی جنایت‌زا می‌گذارند. اینجا باید اهمیت زاویه‌ای را که از آن نگاه می‌کنیم دریابیم. نژادپرستی و جنسیت‌گرایی «انحراف توجه» (divertissement) نیستند که با آن «از بقیه‌ی مسائل، به‌ویژه مسائل اجتماعی، حرف نزنیم»؛ حرفی که افسوس بسیار شنیده می‌شود. نژادپرستی و جنسیت‌گرایی استراتژی‌های عینیِ سلطه‌اند. هر دو برای تقسیم کردن مردم لازم‌اند، که شرط آغازین انقیاد مردم و ابزار اساسی سلطه‌ی الیگارشی است. پس این جبهه‌ی مبارزه نبردهایی عینی برای برابری حقوق افراد را درگیر می‌کند. اما باید خود را به نظامی برای از آنِ خود کردنِ مثبتِ تاریخ رهایی هم مجهز کند. یعنی تاریخِ شخصیت‌ها و موقعیت‌های تاریخی را از آنِ خود کند: آنان که اوج‌های قهرمانانه و نمادین این مبارزات را تجسم می‌بخشند. رزا پارکس و انقلاب فرانسه نمونه‌هایی‌اند از معنای این کار. اما باید موسیقی‌ها، آیین‌ها و به‌طور کلی همه‌ی تولیدات فکری و اجتماعیِ انسانی را که بر احترام به برابری استوارند هم در آن جا داد.

بخش هفتم: سازمان‌یابی درونی جنبش

الف) اصول جنبش

سازگاریِ دائمی

این رویکرد تازه نگاه ما و شیوه‌ی مبارزه‌ی سیاسی را زیرورو می‌کند. هم بازیگر اجتماعیِ تازه‌ای روبه‌روی ماست و هم ابزارهای کنشِ تازه. با چالشی دوگانه، اکولوژیک و اجتماعی، روبه‌رو هستیم. همه‌چیز پیش چشم ما نو است. پس هدف ما این است که سازمانمان را با روند انقلاب شهروندی سازگار کنیم، آن‌گونه که مردم امروز آن را پیش می‌برند. موضوع نه تصرف قدرت با زور است، حتی وقتی این روند صحنه‌های خشونت‌آمیز هم دارد، و نه اشغال اکثریتیِ کلاسیک نهادهای پارلمانی، هرچند بسیار نیرومند باشد. انقلاب شهروندی روندی است که مدت و شدتش بسته به کشورها و شرایط فرق می‌کند. این روند خودمختار از مرحله‌هایی متمایز می‌گذرد: از مرحله‌ی آغازینِ نهادساز تا لحظه‌ی «برکنارکننده» و تا مرحله‌ی نهاییِ بنیان‌گذار. موضوع روند رشد درهم‌تنیده‌ی مطالبات است، میان سطحی که از آن شروع می‌شوند، اجتماعی یا سیاسی، و نتیجه‌ای که به آن می‌رسند. نقش جنبش این است که جزئی از این مسیر باشد و به موفقیتش کمک کند. این موفقیت در گذار از مرحله‌ای به مرحله‌ی دیگرِ روند انقلابی رقم می‌خورد. اگر باید از درس‌ها و رویه‌های گذشته بسیار وام گرفت، کاری که باید کرد به همان اندازه تازه است که شرایط و بازیگری که آن را پیش می‌برد. تجربه‌ی ما در فرانسه نشان می‌دهد که دگرگونی فرهنگِ «شکل حزب» به فرهنگِ جنبش سیاسیِ انقلاب شهروندی، پیش از هر چیز تمرین سازگاریِ دائمی است. جنبش با روشن‌تر شدن تجربه و تغییر شرایط آغازین جامعه، ابزارهای در دسترس و سامانه‌های پیوند افراد، خود را دوباره تعریف می‌کند.

اجماع و تعارض‌مندی

پرسش‌های کارکرد درونی، وقتی جایگاه جنبش در روند انقلاب شهروندی این‌گونه تعریف شد، به شکل دیگری مطرح می‌شوند. در سازمانی از این نوع کدام اصول را باید اجرا کرد، همچون شرط‌های لازم برای کارکردی که با هدف سیاسی بخواند؟ نخستین اصل، ایجاد تمایزی بنیادین است. جنبش در جامعه و در نهادهای نمایندگی باید شرایط تعارض‌مندی را همراهی و ایجاد کند، اما هدف در درون خودش دقیقاً برعکس است. در واقع هدف دموکراسی این است که میان مواضع متضاد داوری کند. مواضع متضاد، یا دست‌کم متفاوت، شرط کارکرد آن‌اند. وجودشان و انتخاب میانشان نشانه‌ی سلامت جامعه است. اما در سازمانی سیاسی که بر سر برنامه‌اش متحد است، موضوع ساختن اجماع است. یعنی ایجاد قوی‌ترین انسجام ممکن میان اعضا برای وارد شدن به کنش. پس هدف اصلاً یکی نیست. وسوسه‌ی خواستنِ سازمانی که بر الگوی نهادهای عمومی جامعه ساخته شود، جوانه‌ی آشکار جانشین‌گرایی است. اگر سازمان کارکرد آرمانیِ نهادها را داشته باشد، این نهادها به چه کار می‌آیند؟ سرنوشت حزبِ راهنمای پیروز این است که حزب-دولت شود.

روش «فراگیر» و «پیوندی»

روشی که به کار می‌بریم فراگیری و پیوند دادن برای رسیدن به اجماع است، نه «دموکراسی» جناحی. تجربه نشان می‌دهد که این «دموکراسی» چگونه جناح‌های دائمی می‌سازد، «حزب‌هایی در درون حزب». همیشه اکثریت‌های یکسان و در نتیجه به همان تعداد اقلیت تولید و بازتولید می‌کند. تجربه نشان می‌دهد که هر دو بسیار بیشتر از لحظه‌ی انتخاب‌های کنگره دوام می‌آورند. همیشه به این می‌انجامند که اختلاف‌نظرها در دعواهای شخصی ابزار شوند. آنگاه، ناگزیر، تا وقتی این جناح‌ها دوام دارند پیوند میان اجزای سازمان سست می‌شود. و آن‌ها هم به نوبه‌ی خود پیوسته تعارض‌های تازه در درون خود و با کل می‌آفرینند. دموکراسیِ زندگیِ جریان‌ها در سده‌ی بیستم زود از پرسشی طفره رفت که با این حال در هر مقیاسی یکسان است: دموکراسیِ زیرجریان‌ها در درون جریان‌ها… تکرار سازوکار مرکزی مستقیماً به ذره‌ذره‌شدنی همه‌گیر می‌انجامد.

دو واژه‌ی «پیوندی» و «فراگیر» با جنبش همزادند و جنبش از نخستین گام‌هایش آن‌ها را مطالبه کرده است، در برابر روش به‌اصطلاح «دموکراسی جریان‌ها». واژه‌های ما کارکردی گسترده دارند. خطوط هدفی را توصیف می‌کنند که در همه‌ی سطوح کار می‌کند، در مرکز جنبش و سپس همه‌جا. خانه به بخش‌هایی تقسیم شده است: در شهرها، یا بر حسب موضوع‌های کار. همه با پیوند خوردن یکی می‌شوند. ایده این بود که از کارکرد کنفدراسیون‌های سندیکایی تقلید کنیم. این یعنی روش‌های کارکردی دیگر، کاملاً تازه نسبت به رویه‌ی احزاب سنتی. برای همین قرعه‌کشی اعضای نهادهای هدایت، مأموریت مردمی، حلقه‌های پیام‌رسانی که هدایت می‌کنند، رأی‌گیری‌های الکترونیک برخط و بسیار چیزهای دیگر را ابداع کردیم. هر بار محدودیت‌های زمان و مکان با تماس دیجیتال، آن‌گونه که فنون زمانه‌ی ما اجازه می‌دهد، از میان برداشته می‌شود.

پیوند دادن

واقعیت اجتماعیِ تازه‌ی روزگار ما، هرچند ذره‌ذره، گرایش حیوان اجتماعیِ انسان به «جامعه ساختن» را با وجود همه‌چیز و در برابر همه‌چیز از میان نبرده است. درست است که از یک سو جمعیت به گروه‌های متمایز تقسیم می‌شود. اما از سوی دیگر آن‌ها را در فردی‌شدنی کامل حل نمی‌کند. برعکس، می‌بینیم که هر نوع ویژگی مشترک، که خودِ افراد آن را شناسه‌ی جمعی می‌دانند، به‌سرعت تقسیم می‌شود. نشانه‌های آن از هر نوعی است: نشانی‌ها، خطوط حمل‌ونقل عمومی و مانند آن. دیروز شرط اجتماعی یکسان‌ساز بود. لباس کار آبی یا روپوش سفید تقریباً می‌توانست یونیفرم آن باشد. به جای ادغام، قالبی دانه‌دانه می‌آید: جزیره‌هایی از هویت‌های مشترک در جریان‌هایی از اتصال که آن‌ها را دربر گرفته است. جامعه‌شناسان از عصر «قبیله‌های شهری» سخن گفته‌اند. اما مهم است ببینیم اجزای این مجموعه چگونه حل نمی‌شوند. در هم ادغام نمی‌شوند. همدیگر را از میان نمی‌برند. پویایی تازه‌ی دیگری آن را زنده می‌کند. شرط انسانیِ تازه همچنین کریولیزاسیونی (créolisation) عمومی از فرهنگ‌ها و هویت‌ها پدید می‌آورد. یعنی پیدایش پیش‌بینی‌نشده‌ی نوآوری‌هایی که فرهنگی مشترک می‌سازند، برآمده از موسیقی‌ها، آداب و سلیقه‌هایی که با این حال از افق‌های اجتماعی و فرهنگیِ گاه بسیار دور می‌آیند. شکل‌های سازمان از این لحظه‌ی اجتماعی و از ابزارهای فنیِ در دسترس برای غلبه بر پودرشدنِ وضعیت‌ها پدید آمده‌اند. کارکرد پیوند دادن زمان‌های زندگی، که دیروز سازمان کار به عهده داشت، به شکل دیگری تأمین خواهد شد. اما اینجا اصل تازه‌ای از خودسازمان‌دهی به کار گرفته می‌شود که آن را اساسی می‌دانیم.

از این پس سازمان باید صفوف خود را با پیوند دادن یکپارچه کند. واژه‌ی «پیوند دادن» تعیین‌کننده است. پیوند دادن یعنی میان گروه‌هایی که در آغاز جدا از هم‌اند، برای کنش به هم وصل شدن. به نوعی، این اصل سازوکار تعاونیِ تقسیم کار را بازتولید می‌کند. البته میان گروه‌های پیوندخورده لزوماً توزیعی کاملاً از پیش مشخص از نقش‌هایی که باید در کنش بازی شود وجود ندارد. روند پیوندی در کنش و به‌واسطه‌ی کنش تحقق می‌یابد. با به کار افتادن در کنش آغاز می‌شود و با آن پایان می‌یابد. پیوند دادن بدین‌سان کنشی پیچیده‌تر از آن است که در نگاه نخست می‌نماید. چون باید در هر لحظه شرکت‌کنندگان را بدون حل کردن‌شان شناسایی کند. این مفهوم در تصور شکل جنبش سیاسی مرکزی است. هر جزء دلیل وجودی‌ای دارد. آن را حفظ می‌کند، هویت و اغلب تصویر عمومی خود را نگه می‌دارد. اما با دیگران از راه کنشی که برای حساب خود به آن می‌پیوندد متحد می‌شود، بی‌آنکه در آن حل شود. این اجزا کنش را در روند پیوندیِ خودشان می‌سازند، نه با ادغام یا بازتولید ساختارهای چارچوب‌بندیِ سلسله‌مراتبی. در روند پیوندی حتی یک گرم انرژی صرف چیزی جز کنش مشترک نمی‌شود. پیوستار پیوندی، که جای شکل «ادغامیِ» (fusionnelle) مزدبگیری دوره‌ی فوردیستی را گرفته، در همه‌ی نقاط ویژگی‌های جامعه‌ای را که مردم در آن زندگی می‌کنند بازمی‌گیرد. سازوکاری را بازمی‌گیرد که فردی‌شدن فزاینده‌ی مناسبات و مشارکت فراگیرشان در شبکه‌های اجتماعیِ ارتباطی را به هم می‌پیوندد. واژه‌ی «پیوند دادن» برای توصیف این پدیده کامل نیست، اما مناسب‌ترین است.

فراگیری (Inclure)

برای هر سازمان سیاسی همه‌چیز از یک کارکرد پایه‌ای شروع می‌شود: اعضا باید با هم ارتباط متقابل داشته باشند تا بتوانند در کنش خود با جامعه کارآمد شوند. به زبان امروز می‌گوییم همه‌چیز با «اتصال» آغاز می‌شود. شاید ذهن ما اول به ابزارهای دیجیتال برود. اما موضوع چیست؟ موضوع ساختن یک «پیوستار» است. این واژه توضیح می‌خواهد. منظور ساختن یک «فضا»ی مشترک و پیوسته است، مثل سطح یک تور یا یک ورق کاغذ. این فضا هم فضایی فیزیکی است، پر از آدم‌هایی که از نظر اجتماعی به هم وصل‌اند، و هم فضایی نمادین. و هر دو با هم؟ برای نمونه آدم‌هایی را در نظر بگیرید که در یک کارگاه، یک شرکت، یک میدان یا یک خیابان کنار هم‌اند و یک کنش، یک مطالبه، یک لحظه‌ی آگاهی یا یک شعار مشترک آن‌ها را متحد کرده است. وقتی شرایط اجتماعی مشترکِ افراد آن‌ها را در یک کنش سیاسی واحد به هم می‌رساند، پیوستار اجتماعی به پیوستار سیاسی تبدیل می‌شود. در نهایت، تار اینترنت بهترین تصویر این مفهوم است. با این تصویر هدفِ «اتصال عمومی» را راحت‌تر می‌فهمیم. همین اتصال می‌تواند پیوستاری بسازد که در آن هر فرد با یک کنش توده‌ای، آگاهانه و هماهنگ به دیگران می‌پیوندد. این قلب راهبردی است که می‌خواهد آگاهی جمعی «ما» را در برابر «آن‌ها» بسازد.

این راهبرد همان پاسخی است که زمانی آگاهی طبقاتی می‌داد. چرا امروز باید فرق کند؟ امروز ابزارهای فنی دیگری هستند که همه‌ی این کارها را در مقیاسی تازه ممکن می‌کنند. این ابزارها تقریباً همه‌ی محدودیت‌های دوره‌ی قبل را از میان برده‌اند و فضا-زمانی نو ساخته‌اند. کسی که این را نبیند، به معنای واقعی کلمه «بیرون از زمانِ» خودش زندگی می‌کند.

اما مراقب باشیم! ندیدن محدودیت‌های همین ابزارهای نو هم نوعی واقع‌نگری نداشتن است. چون آن محدودیت‌ها را به میدان عمل هم می‌برد و این می‌تواند موفقیت کنش را گران تمام کند.

در مجموع، در هر زمانی و با هر ابزار فنی تازه‌ای که در دسترس باشد، باید یک پیش‌شرط را بپذیریم. هیچ‌وقت نمی‌شود از فکر کردن به پیامدهای کاربرد ابزارهای خودمان بر کارکرد و بنابراین بر تعریف سازمان سیاسی صرف‌نظر کرد. در طول زمانِ درازی که شیوه‌های پیشین کار حاکم بود، دنیایی از عادت‌ها و رفتارها در ذهن‌ها نشسته است. اما شتاب تغییرات فنی از آن زمان به بعد پیامدهای دیگری هم داشته است. ریشه‌ی این تغییرات هم دوباره در جامعه است، یعنی در شیوه‌ی سازمان‌دهی کار و تولید به طور کلی. انفجار فناوری‌های ارتباطی هیچ ربطی به دغدغه‌ی خیرخواهانه‌ای برای بهتر کردن گفت‌وگوی انسان‌ها ندارد. این انفجار محصول مستقیم بازسازماندهی سرمایه‌داری است. منشأ آن شکل‌گیری حوزه‌ی مالی جهانی است، همراه با جهانی‌شدن و به هم پیوستن شبکه‌های تولید و خدمات. این شبکه‌ها مجموعه‌ی روابط روزمره‌ی عادی میلیون‌ها نفر را شکل می‌دهند. دامنه‌ی شیوه‌های تماس عوض می‌شود. اما این روابط نتیجه‌ای کم‌وبیش فراگیر می‌سازند، بسته به این‌که از این ابزارها چطور و چگونه استفاده کنیم.

ب) کارکرد جنبش

هماهنگی فضاها

حالا ساختارها و ابزارهای «مشخصی» را ببینیم که جنبش فرانسه نافرمان بر آن‌ها تکیه دارد. تعدادشان زیاد نیست. هماهنگی این کنش‌ها را «هماهنگی فضاها»ی جنبش فرانسه نافرمان بر عهده دارد. این ساختار از شیوه‌ی سازمان‌دهی کارزار ۲۰۱۷ آمده است. از آن زمان تکمیل‌تر شده است، چون جنبش گسترش یافت، گروه پارلمانی شکل گرفت و تعداد نمایندگان از ۱۷ به ۷۲ نفر رسید.

«هماهنگی فضاها»ی فرانسه نافرمان یک ساختار عملیاتی است. هدفش پیوند دادن بخش‌های مختلف کنش است. این بخش‌ها خودشان مستقل کار می‌کنند. نقش «هماهنگی فضاها» همان است که از نامش پیداست: هماهنگ کردن. کارش از پیگیری، پشتیبانی و پیش‌بردن مبارزه‌های اجتماعی، زیست‌محیطی، ضدنژادپرستانه و شهروندی شروع می‌شود، تا تحلیل نتایج انتخابات و آماده کردن نبردهای انتخاباتی. در این میان از مشارکت شهروندی هم با روش‌های آموزش مردمی پشتیبانی می‌کند و شبکه‌ی جوانان را فعال نگه می‌دارد. یک مأموریت اساسی هم بر عهده‌ی «مؤسسه‌ی لا بوئسی» است، یعنی بنیاد انسومیز. این مؤسسه کار تدوین فکری را انجام می‌دهد و با دنیای دانشگاهی، علمی و فرهنگی در فرانسه و در سطح بین‌المللی ارتباط می‌گیرد. مدرسه‌ی آموزشی آن هم البته نقشی تعیین‌کننده دارد، چون مسئولان فعالیت‌های جنبش را خودش پرورش می‌دهد.

پس این ساختار هیچ شباهتی به «دفتر سیاسی» یا به سالن جلسه‌هایی ندارد که جریان‌ها و زیرجریان‌ها در آن با تلخی به هم می‌پرند. درس‌های آن فضای مسموم در حزب‌های قرن بیستم را از مدت‌ها پیش گرفته‌ایم. حالا تازگی کار در چهره‌ها پیداست. کادرها نو می‌شوند. برابری زن و مرد در همه‌ی سطوح تصمیم‌گیری جنبش کامل است. نه لطف و امتیازی از سوی «شاهزاده» هست، نه گواهی غسل تعمید، نه کارت سابقه‌ی عضویت، نه چانه‌زنی برای قدرتِ مزاحم‌سازی در این ترکیب. از ۲۰۱۷ همه با کنش و مشارکت در تلاش جمعی «سابقه» به دست آورده‌اند. البته همه‌ی کسانی که این کار را کرده‌اند حالا اینجا نیستند. خیلی‌های دیگر هم می‌توانستند باشند، ولی نمی‌خواهند. چون می‌دانند باید در سطح بالا در دسترس، جمعی و فعال بود، و این برای همه همیشه ممکن نیست.

ضمن این‌که حضور منظم برای هماهنگی و پیگیری واقعی کار الزامی است. رازداری هم مطلق است، پس شاید از نظر رسانه‌ای چندان جذاب به نظر نیاید. با این حال فقط همین رازداری کار مشترک را ممکن می‌کند. چون رازداری شرط کارکرد درست و امکان کار مشترک است، آن را به‌عنوان یک دارایی همگانی تبلیغ می‌کنیم و از آن دفاع می‌کنیم.

پست‌های عملیاتی زندگی روزمره‌ی جنبش را می‌چرخانند. آن‌ها را حیاتی می‌دانیم و به هیچ وجه نمی‌شود رهایشان کرد تا به دست وراجی‌ها بیفتند یا به دست استبداد پرحرف و بی‌حاصلِ «باید این‌طور می‌شد»گوهایی که جاهای دیگر بی‌وقفه جوش می‌زنند و سروصدا راه می‌اندازند. در زندگی روزمره‌ی عادی جنبش هر کس خودش سطح و شدت درگیری‌اش را تعیین می‌کند. رفت‌وآمد میان درون و بیرون جنبش دائمی است.

برنامه و جزوه‌ها

وقتی «آینده‌ی مشترک» در سال ۲۰۱۶ با نسخه‌ی اصلی‌اش منتشر شد، تصمیم گرفتیم ۴۱ جزوه‌ی موضوعی هم به آن اضافه کنیم. این جزوه‌ها حوزه‌های بسیار زیادی را پوشش می‌دهند که به نوعی به کنش دولتی مربوط‌اند: حمل‌ونقل، مسکن، ورزش، فرهنگ، پسماند، ساخت‌وساز، و همچنین فضا، دریا، دیجیتال و غیره. کارشان این بود که برنامه‌ی «آینده‌ی مشترک» را کامل و دقیق‌تر کنند و عمق بدهند. اما در عین حال فعالان انسومیزی را هم دور هم جمع کردند که یک موضوع مشترک داشتند، چه سندیکالیست یا صاحب‌حرفه یا عضو انجمن و جمع بودند، و چه مستقیماً درگیر مسئله‌ی مورد بحث. این گروه‌های کار بعد از آن هم ادامه یافتند و به یک قطب مستقل در فرانسه نافرمان تبدیل شدند. آن‌ها بخش همیشه زنده و همیشه در حال تحول برنامه‌اند. برای جامعه‌ی بسیج‌شده نقطه‌ی ورود دائمی‌اند، جامعه‌ای که در مبارزه‌هایش بی‌وقفه مطالبه‌های تازه می‌سازد.

اعضای جزوه‌ها چون در همین مبارزه‌ها غرق‌اند، می‌توانند تازه‌ها را بگیرند و جبهه‌ها و بحث‌های نو را به بازاندیشی میان‌مدت برنامه‌ی جنبش فرانسه نافرمان بیاورند. برای همین در همه‌ی مرحله‌های بزرگ نوسازی برنامه شرکت می‌کنند. به‌طور منظم این کار را در قالب مشارکت‌های دائمی جمع‌بندی می‌کنند تا برنامه را کامل کنند، اصلاح کنند و تغییر بدهند. با شبکه‌های ویژه‌ی فرانسه نافرمان هم در ارتباط‌اند. هدف در این‌جا ساختن یک جمع‌بندی فکری نیست، بلکه این است که مستقیماً در بسیج‌های اجتماعی درگیر باشند. چون شکل جنبش می‌خواهد یک جنبش اجتماعی هم باشد. برای همین گروه‌های موضوعیِ جزوه‌ها از شبکه‌ی مبارزه‌های زیست‌محیطی، شبکه‌ی سندیکالیست‌ها، شبکه‌ی انسومیزهای ضدفاشیست و «جوانان انسومیز» نظر می‌خواهند تا حاصل مبارزه‌ها و مضمون‌های تازه‌ای را که آن‌ها پیش می‌کشند ارزیابی کنند.

حلقه‌های ولایتی

«حلقه‌های ولایتی» در دسامبر ۲۰۲۲ راه افتادند تا ارتباط و هماهنگی میان گروه‌های کنشِ تأییدشده‌ی هر ولایت آسان‌تر شود. این حلقه‌ها تبادل اطلاعات و کنش میان گروه‌های کنش را تقویت می‌کنند و امکان می‌دهند ابتکارهای مشترک در مقیاس ولایت سازمان یابد. هر حلقه یک خزانه در «کنش مردمی» (Action populaire) دارد: صندوق ولایتی. تصمیم‌ها با اجماع گرفته می‌شود و استقلال گروه‌های کنش رعایت می‌شود. کارکرد حلقه‌ها هم با یک منشور تنظیم شده است.

«حلقه‌های ولایتی» جاهایی برای ارتباط روی یک پیام‌رسان‌اند (تلگرام، سیگنال، واتس‌اپ). این افراد در آن‌ها عضو هستند: زوج‌های برابرِ گردانندگان گروه‌های کنشِ تأییدشده، زوج‌های گردانندگان گروه‌های کنش دبیرستانی و دانشجویی تأییدشده، نمایندگان مجلس، منتخبان منطقه و ولایت، و نماینده‌ی مرجع ولایت برای ولایت‌هایی که نماینده‌ی پارلمانی ندارند؛ زوج برابر نماینده‌ی انجمن ولایتیِ منتخبان؛ یک زوج یا یک نفر نماینده‌ی «سرویس نظم» که مسئول مسائل امنیت رویدادهاست؛ و یک زوج نماینده‌ی مؤسسه‌ی لا بوئسی که مسئول درخواست‌های آموزش در مقیاس ولایت است. این معماری چارچوب عینی سازمان مادی ماست. صد در صد دیجیتال است.

حلقه‌ها از میان اعضایشان زوج‌های برابری را برمی‌گزینند که وظایف عملیاتی دارند، مثل گردانندگی شبکه‌های اجتماعی و روابط رسانه‌ای، سازمان‌دادن سفارش وسایل، پیگیری مبارزه‌های محلی و روابط وحدت‌بخش، و مدیریت صندوق ولایتی. این زوج‌ها با «فضاهای» مربوط به خودشان در ارتباط‌اند. اگر اوضاع ایجاب کند، گرد هم هم می‌آیند. مثلاً در مبارزه علیه بازنشستگی در ۶۴ سالگی، زوج‌های مسئول پیگیری مبارزه‌های همه‌ی ولایت‌ها با آهنگی بالا به‌صورت تصویری گرد آمدند تا کنش‌های ما را در سراسر کشور هماهنگ کنند.

گروه‌های کنش

نزدیک به ۵۰۰۰ گروه کنش در سراسر فرانسه هست. بیش از ۲۰۰۰ تای آن‌ها پذیرفته‌اند که تن به شرط‌های سخت‌گیرانه‌تر «تأیید» بدهند. حدود صد گروه از این‌ها در سرزمین‌های ماورای بحار است. کنش اما همین‌جا تمام نمی‌شود، چون حدود صد گروه کنش هم بیرون از فرانسه و در همه‌ی قاره‌ها هست. این گروه‌ها هسته‌های کنش‌اند و در اصل حداکثر ۳ تا ۱۲ عضو فعال دارند. می‌توانند بر پایه‌ی جغرافیا یا حرفه شکل بگیرند. پس گروه‌های کنش محلی داریم که در قلمرویی کوچک ساخته می‌شوند (محله، روستا یا شهر کوچک، کانتون)؛ گروه‌های کنش حرفه‌ای در یک شاخه‌ی شغلی؛ و گروه‌های کنش دبیرستانی و دانشجویی در یک مرکز آموزشی. اکثریت قاطع گروه‌های کنش محلی‌اند. شاید به نظر برسد که تقسیم کنش به گروه‌های کوچک کارایی را پایین می‌آورد. برعکس است. در واقع این کار کنش جمعیِ بسیار روشمندی را ممکن می‌کند. این شکل سازمان‌دهی می‌خواهد به همان سطح «مولکولی» جامعه برسد که گرامشی در «دفترهای زندان» از آن حرف می‌زند. گروه‌های کنش برای این ساخته شده‌اند که در بافت خردِ اجتماعیِ محله و حتی ساختمان نفوذ کنند. جنبش فرانسه نافرمان این روش اخیر را واقعاً آزموده است، با فعال کردن «نمایندگان ساختمان» در کارزارهایش. می‌توانیم شعار حزب کمونیست ایتالیا را بعد از جنگ برای خودمان برداریم. آن‌ها وقتی می‌خواستند آرزوی شبکه‌سازی کمونیست‌های آن سوی آلپ را بیان کنند، اعلام می‌کردند: «یک شاخه برای هر ناقوس‌خانه». در فرانسه نافرمان می‌گوییم: «یک گروه کنش برای هر محله».

ماهی یک بار اعضای گروه‌های کنش در یک مجمع دیجیتال گرد هم می‌آیند. در این مجمع‌ها از کنش‌هایی که شروع شده خبر می‌رسد و درباره‌ی یکی از موضوع‌های زندگی جنبش نظر خواسته می‌شود. این جلسه‌ها فرصت می‌دهند که مرتب وضع سیاسی را مرور کنند، استدلال‌های لازم را در اختیار بگیرند، از کار پارلمانی گزارش بشنوند و کارزارهای جنبش را ببینند. همیشه یک یا چند عضو «هماهنگی فضاها» در آن‌ها هستند. این جلسه‌ها فرصت گفت‌وگوی مستقیم و ویژه‌ی انسومیزها با گردانندگان سیاسی ملی جنبش هم هست، و این گردانندگان به همه‌ی پرسش‌هایشان جواب می‌دهند. گرداننده‌ی گروه کنش فقط یک وظیفه دارد: گروه را از نظر سیاسی گردانندگی کند. هماهنگی کار را او به عهده دارد، ولی هیچ امتیازی در دسترسی به اطلاعات ندارد. پس هر انسومیز می‌تواند همان‌قدر در جنبش درگیر باشد.

نکته‌ی مهم این است که بیشتر شرکت‌کنندگان در این گروه‌ها معمولاً هیچ تجربه‌ای از کنش سیاسی سازمان‌یافته ندارند. برای همین هر کس با روش‌ها، پرسش‌ها و یقین‌هایی می‌آید که همیشه روشن بیان نشده‌اند. آمیختن این‌ها با فعالان سیاسی کارکشته همیشه موفق نیست. از همان اول گاهی تازه‌کارها زود از ساده‌لوحی بعضی دیگر کلافه می‌شوند، و آن‌های دیگر زود از عادت‌های همیشگی این‌ها خسته می‌شوند. در چنین حالتی ترکیب کار پیچیده است. تجربه نشان می‌دهد بیشترین خلاقیت همیشه در «بی‌تجربه‌ترین» گروه‌هاست. راز کار این است: چون گروه‌ها بلد نیستند، باید روش‌ها و شمّ‌هایی را که در بخش‌های دیگر جامعه دیده‌اند وارد کنند و به کار ببندند. پس همیشه توصیه می‌شود خودمان را به ابتکار وادار کنیم، مثل یک دستور محرک. وقتی مشکلات اجتناب‌ناپذیر میان آدم‌ها گره می‌اندازد، مؤثرترین جواب که پیدا کرده‌ایم «انشعاب سلولی» (scissiparité) است: کسانی که همدیگر را تحمل نمی‌کنند از هم جدا می‌شوند و دو مجمع عمومی (GA) شکل می‌گیرد تا هر کدام برود جامعه را فتح کند. این روند در همه‌ی «جوامع ابتدایی» هست. آن‌وقت رقابتِ میان آدم‌ها جایش را به هم‌چشمی میان جمع‌ها می‌دهد.

تأمین مالی کنش

فرانسه نافرمان به‌عنوان یک جنبش تصمیم گرفته از فعالانش حق عضویت نخواهد، تا مسائل مالی مانع درگیری و کنش نشود. پس بخش بسیار بزرگ هزینه‌های جنبش از کمک‌های مالی فعالان و هواداران ما تأمین می‌شود، چه یک‌باره و چه ماهانه. حق عضویت منتخبان هم دو بخش می‌شود: یک بخش برای ولایتی که از آن انتخاب شده‌اند، و یک بخش به‌عنوان مشارکت همبسته در صندوق‌های ولایتیِ کم‌منتخب.

جزئیات مهم دیگر هم این است که می‌شود مقصد کمک‌ها را تعیین کرد. وقتی کسی کمک مالی می‌کند، می‌تواند تعیین کند که آن را در سطح ملی برای فعالیت‌ها، رویدادها و کارزارهای جنبش بدهد، یا به صندوق گروه کنش یا حلقه‌ی ولایتی‌اش برای هزینه‌ی کنش‌های محلی، یا آن را بین این سه تقسیم کند. کمک‌هایی که به گروه‌های کنش یا حلقه‌های ولایتی می‌رسد، به دلخواه خودشان در محل خرج می‌شود: خرید یا اجاره‌ی وسایل برای کنش‌ها (سیستم صوتی، سایبان و غیره)، چاپ اعلامیه‌های محلی، خرید خوراک و نوشیدنی برای رویدادهای محلی، و مانند این‌ها. پرداخت پس از آن را فرانسه نافرمان انجام می‌دهد.

وسایل تبلیغاتی ملی (اعلامیه، پوستر و برچسب) رایگان در اختیار فعالان است و می‌توانند آن‌ها را در «کنش مردمی» (Action populaire) به‌صورت برخط سفارش بدهند.

تعیین نامزدها

در هر نوبت انتخاباتی می‌شود بسته به هدف‌های سیاسی شکل‌های تازه‌ای از مجمع ساخت (مجمع شهر در کارزار شهرداری‌ها، مجمع حوزه‌ی انتخابیه برای انتخابات پارلمانی و غیره). فرانسه نافرمان نامزدهایش را با تکیه بر فهرست‌هایی تعیین می‌کند که گروه‌های کنش در این چارچوب‌های تازه پیشنهاد می‌دهند. این روش جلوی ماندگاری هر نوع فئودالیته‌ی محلی را می‌گیرد: سرلیست‌ها و نامزدهای یک انتخابات رئیس مادام‌العمر محلی نیستند، و فرانسه نافرمان نامزد حرفه‌ای ندارد.

روند کار این است. یک فراخوان نامزدی در سطح ملی داده می‌شود که برای همه‌ی انسومیزها باز است. پیش از تعیین نامزدها، یک زوج برابر «سرلیست» انتخاب می‌شود تا جمع فعالان را برای انتخابات پیش‌رو راه ببرد. بعد نامزدی‌ها به‌طور محلی به انسومیزها می‌رسد. آن‌ها در مجمع‌های ولایتی، حوزه‌ی انتخابیه یا شهرداری گرد می‌آیند، نامزدی‌ها را بررسی می‌کنند و با اجماع پیشنهادی برای فهرست نامزدها به «کمیته‌ی انتخاباتی» می‌دهند.

کمیته‌ی انتخاباتی نامزدی‌ها را تأیید می‌کند (یا نمی‌کند) و نامزدها را رسماً معرفی می‌کند. در این کار برابری زن و مرد را در سطح ملی تضمین می‌کند. اما مهم‌تر از آن مطمئن می‌شود که نامزدهای ما نماینده‌ی واقعی جامعه‌اند. منظور سن، دسته‌های اجتماعی-شغلی، فعالیت در انجمن‌ها و سندیکاها و مانند این‌هاست. هدف این است که تصویر جامعه‌ی ما با همه‌ی تنوعش باشیم.

در حالت خاص انتخابات ریاست‌جمهوری، فرانسه نافرمان در «مجمع نمایندگی» گرد می‌آید و تصمیم می‌گیرد برای تعیین نامزد چه روشی را برگزیند. بعد این پیشنهاد را به جمع‌آوری صد و پنجاه هزار «حمایت‌نامه»ی شهروندان می‌سپارد.

مجمع نمایندگی

سرانجام، رویدادهای بنیان‌گذار یعنی «کنوانسیون‌ها» و «مجمع‌های نمایندگی» تصمیم‌های جمعی فرانسه نافرمان را ممکن می‌کنند. این گردهمایی‌ها هدف‌ها و کارزارهای جنبش را تعیین می‌کنند. البته همه‌ی این‌ها باید در چارچوب پیوندیِ برنامه‌ی «آینده‌ی مشترک» ساخته شود. در هر حال این برنامه همان نقطه‌ی تجمع برتر می‌ماند. این رویدادها مأموریت دیگری هم دارند: اندیشیدن به شکل‌های تازه‌ی کنش یا ساختن ابزارهای نو.

کنوانسیون‌ها پیش از هر لحظه‌ی بزرگ سیاسی فراخوانده می‌شوند. چند صد و حتی چند هزار انسومیز را در یک مکان گرد هم می‌آورند. یک یا دو روز ابزارهای جمعی پیشنهاد می‌کنند تا همه‌ی انسومیزها را برای نبردی که در پیش است به حرکت درآورند و آماده کنند، همراه با دوره‌های آموزشی و کارگاه‌ها. پایان آن‌ها یک نشست است که به‌صورت زنده و به شکل میتینگ پخش می‌شود.

فرانسه نافرمان دست‌کم دو بار در سال در «مجمع نمایندگی» گرد می‌آید. در مجمع‌های نمایندگی گردانندگان «قطب‌ها» و «فضاها»ی جنبش حضور دارند، و از هر ولایت و از سرزمین‌های ماورای بحار و فرانسوی‌های خارج از کشور یک انسومیز، که با قرعه از میان گردانندگان گروه‌های کنشِ تأییدشده انتخاب می‌شود. مجمع‌های نمایندگی میان کار هفتگیِ «هماهنگی فضاها»، یعنی ارگان مرکزی گردانندگی، و گروه‌های کنشِ فعال در میدان رابطه برقرار می‌کنند.

مجمع‌های نمایندگی شش‌ماهه لحظه‌های مرکزی اندیشه‌ورزی جمعی‌اند. در آن‌ها حاصل مراحل مختلف سیاسی ارزیابی می‌شود و درباره‌ی گسترش کارزارهایمان فکر می‌کنیم. وقت می‌گذاریم تا درباره‌ی چشم‌انداز فرانسه نافرمان گفت‌وگو کنیم و فعالیت قطب‌ها و فضاهای مختلف جنبش را مرور کنیم. این مجمع‌ها برای هماهنگی همه‌ی این بخش‌ها در سطح ملی‌اند، ولی هرگز برای چیزی جز هماهنگ کردن کنش‌هایشان نیستند. نه برای تصمیم‌گیری به جای آن‌ها.

چون این «جهت‌گیری‌های راهبردی» به شکل متن‌هایی بررسی می‌شوند که جمعی نوشته شده‌اند. مدت‌ها پیش از برگزاری مجمع نمایندگی، «هماهنگی فضاها» نسخه‌ی اول را پیشنهاد می‌دهد و در همه‌ی گروه‌های کنش فرانسه درباره‌اش بحث می‌شود. بعد حلقه‌های ولایتی فعال می‌شوند تا نظرها و پیشنهادهای انسومیزها را درباره‌ی متن جمع کنند و جمع‌بندی کنند. سپس اعضای مجمع نمایندگی کار می‌کنند تا این «بازخوردها»ی گروه‌های کنش را در متن بگنجانند. این نسخه‌ی تازه که مجمع نوشته، به رأی همه‌ی انسومیزها گذاشته می‌شود. هدف این روش را خودمان پذیرفته‌ایم: جلوگیری از شکاف‌ها، و ساختن اجماع به جای داوری میان اختلاف‌ها.

این هدف را توانسته‌ایم نگه داریم، حتی برخلاف خواست مخالفانی که بازگشت به آسایش فئودالیِ دسته‌ها، گرایش‌ها و پلتفرم‌ها را می‌خواستند. و حتی با وجود زیان‌بار بودن دخالت‌های مطبوعاتی که می‌خواهند بحث‌ها را تندتر کنند. موفقیت این شیوه از عمل و از اعتمادی آمده که در طول زمان ساخته‌ایم. برای همین یک ابزار ساده‌ی رایزنی درونی راه انداخته‌ایم. ماهی یک بار مسئولان گروه‌های کنش یا نمایندگانشان به‌صورت برخط گرد هم می‌آیند. شدت و منظم بودن این دیدارها برابر چیزی است که در شکل‌های قدیمی با یک کنگره به دست می‌آمد. چون این نهاد غیررسمی درگیری ندارد، فرهنگی می‌سازد که با اجماع جور است، با رفتارهای هم‌خوان با آن، و برای کسانی که از آن دور می‌شوند ناپسند است. همه‌ی فشارهای بیرونی را باید خونسرد تحمل می‌کردیم تا تسلیم عادت نفرت‌انگیز و ویرانگر افشاگری‌های بی‌احتیاطانه‌ی مطبوعاتی نشویم، چون فراکسیون‌گرایی می‌سازد.

پ) فراتر از جنبش

راه رفتن، راه را می‌سازد

به تعبیر معروف، راه را با راه رفتن می‌سازیم. به این قیمت می‌توانیم بیشترین شباهت را به جامعه‌ای پیدا کنیم که می‌خواهیم کمکش کنیم خودش را به حرکت درآورد و نمایندگی‌اش کنیم. چون هیچ‌وقت نباید فراموش کرد: وسیله، هدف را پیشاپیش نشان می‌دهد. انقلاب شهروندی است چون بازیگرش شهروند است. به این معنا، هدف کنش «گسترش جنبش» نیست، بلکه بالا بردن توان خودسازمان‌دهی جامعه است!

این تنوع انگیزه‌ها یعنی تنوع در شدت درگیری هم هست، و رابطه‌های به همان اندازه گوناگون با کنش سیاسی. پس جنبش نمی‌تواند حامیانش را از آنِ خودش کند. نمی‌تواند آن‌ها را در یک نهادِ آن‌قدر یکدست که برای خودش «رهبری سیاسی» بسازد ادغام‌شده اعلام کند، رهبری‌ای که رأی‌گیری‌ها و بحث‌های میان پلتفرم‌ها و مانند این‌ها تعیینش کند. جنبش نهادی است که با کنش چند نوع فعالیت و ساختار سازمان می‌یابد، و همین‌هاست که این کار را ممکن می‌کنند. پس «چندمرکزی» است. چند مرکز کنش هست که اغلب از هم مستقل‌اند. آزادی کنش روش کار است. در هر حوزه‌ی کنش، قاعده کنترل پسینی است. پس ریاستی بر جنبش نیست و نخواهد بود. در این مرحله «نماینده‌ی کل» هم نیست، چون نیازی به آن دیده نمی‌شود. کار «هماهنگ‌کننده‌ی جنبش» کار یک تسهیل‌گر است.

شکل موج

تجربه‌ی عملی به ما آموخته که تسلط بر زمانِ کنش سیاسی چقدر مهم است. هر کنشی، بخواهد یا نخواهد، در فضایی قرار می‌گیرد که از قبل پر از قرار و اطلاعات است. برای همین جنبش اهمیت بسیار زیادی به هماهنگی کنش‌هایش و جا دادنشان در تقویم مشترک می‌دهد. روز دوشنبه در همه‌ی سطح‌های ملی سازمان بیشتر به همین کار اختصاص دارد. با جلسه‌ی «دیده‌بان» شروع می‌شود که به تقویم‌های جامعه و تقویم‌های سازمان می‌پردازد. بعد هماهنگی، اولویت‌های چارچوب کار جمعی را تعیین می‌کند. سپس جمع‌های «دائمی‌ها» گرد می‌آیند و دفتر گروه پارلمانی با جلسه‌ی خود زنجیره‌ی جلسه‌های برنامه‌ریزی را می‌بندد.

جنبش به این ترتیب مثل یک موج سازمان می‌یابد: رهنمودها و شعارها از «هماهنگی فضاها» (نقطه‌ی آغاز) پخش می‌شوند، از دفتر گروه پارلمانی LFI در مجلس ملی می‌گذرند و پربارتر می‌شوند، و همین‌طور ادامه پیدا می‌کنند. بعد در جلسه‌ی هفتگی گروه، با همه‌ی نمایندگان فرانسه نافرمان مطرح می‌شود، و در «هماهنگی عملیاتی» (سازمان درونی مقر جنبش) به کار گرفته می‌شود تا وظایف تقسیم شود. هر سه ماه یک بار، یا بیشتر اگر شرایط ایجاب کند، «میان‌گروه پارلمانی» و «هماهنگی فضاها» می‌توانند گرد هم بیایند تا روی تهیه‌ی یک بیانیه‌ی رسمی مشترک کار کنند. در پایان، همه‌ی انسومیزها اطلاعات را دریافت می‌کنند و بازخوردشان را هم برمی‌گردانند. همه‌ی این‌ها هر هفته انجام می‌شود و با سرعت دیجیتال دست‌به‌دست می‌گردد. حلقه‌های استانی به گروه‌های کنشِ تأییدشده کمک می‌کنند اطلاعات و کنش‌ها را با هم تقسیم کنند و ابتکارهای مشترکی در سطح یک استان سازمان دهند. تصمیم‌ها در این حلقه‌ها با اجماع گرفته می‌شود. قاعده همچنان این است که استقلال گروه‌های کنش رعایت شود، چون این اصل در فرانسه نافرمان اصلی کلیدی است. هیچ‌گاه نباید وجود یک سطح سرزمینی بالاتر کار گروه‌های کنش را مختل کند. هدف از این محدودیت جلوگیری از شکل‌گرفتن دوباره‌ی همان قلمروهای خودمختار است که احزاب سنتی را از درون می‌پوسانند. فقط سطح ملی اختیار دارد، آن را برقرار کند، آن‌جا که گزارشی انسجام را زیر سؤال ببرد.

این سازمان مثل موجی است که پله‌پله پخش می‌شود. پس می‌تواند در جهت عکس هم کار کند. هر فعال می‌تواند از راه حلقه‌های استانی و گروه‌های کنش پیشنهادها و ایده‌های خود را بالا بفرستد.

پیوند فکری

جنبش فرانسه نافرمان بحث درباره‌ی نحوه‌ی کار سازمان را از بحث درباره‌ی جهت‌گیری‌های بنیادین جدا کرده است. با این کار از آن ژست‌های فکری ساختگی فاصله می‌گیرد که در احزاب سنتیِ بی‌انعطاف، کشمکش واقعی بر سر جایگاه‌ها را به‌بد پنهان می‌کنند. البته این تحول مفید به برکت جایگاه مرکزی برنامه ممکن می‌شود. ولی برنامه به اقدام‌های مشخصِ حکومت‌داری می‌پردازد و بنابراین همه‌ی بحث‌های نظریِ گسترده‌تر را که با پیدایش پدیده‌های اجتماعی تازه پیش می‌آید، تمام نمی‌کند. جنبش برای این‌که تحلیل‌های انتقادی درباره‌ی تحول سرمایه‌داری و جامعه‌ی آن همچنان تولید شود، ابزاری هم داشت: مؤسسه‌ی لابوئسی. این مؤسسه حلقه‌ی رابط میان دنیای اندیشه و دانشگاه و دنیای کنش به سود انقلاب شهروندی است. چون از زندگی روزمره‌ی جنبش جداست، مناقشه‌ها و بحث‌هایی که کار دانشورانه لازم دارد در آن جا دارند. اما پیوندی که مؤسسه آگاهانه با جنبش دارد و بر آن تأکید می‌کند، نمی‌گذارد اندیشه تهی شود و از چالش‌های مشخص مبارزه ببُرد. برای نمونه، پژوهشگران وابسته به مؤسسه یک سال تمام روی هوش مصنوعی کار کردند. حاصل این کار روشن‌شدن چالش‌ها، خط‌های جبهه‌ی سیاسی و واژگانی بود که می‌توان با آن این پدیده را توصیف کرد.

آموزش مردمی

مدرسه‌ای آموزشی برای فعالان فرانسه نافرمان مأموریت‌های مؤسسه را کامل می‌کند. دانشجویان آن‌جا درس‌هایی می‌گیرند که نظریه‌ی «عصر مردم» و تازه‌ترین شکل‌های اندیشه‌ی ماتریالیسم تاریخی و انسان‌گرایی جهانی را دربرمی‌گیرد. روزنامه‌ها بارها این مدرسه را با مدرسه‌های قدیمیِ احزاب کمونیست مقایسه کرده‌اند. اما از چند جهت با آن‌ها بسیار فرق دارد. محتوای درس‌ها کمتر از مدرسه‌های دنیای قدیم جزمی عرضه می‌شود. شکل جنبش هم، که پیوندی و چندمرکزی است، نشان می‌دهد هدف مدرسه‌ی ما تربیت کادر برای پُرکردن پست‌های دیوان‌سالاری حزبی نیست. پس هدفش چیست؟ کمک به شکل‌گرفتن مردمی انقلابی. به‌ویژه می‌خواهیم جامعه‌ی بسیج‌شده بتواند در همه‌ی بخش‌هایش سخنگو، نماینده و سازمان‌دهندگانی بپروراند که شبیه خودش باشند. جامعه‌شناسی به ما می‌آموزد که اگر آگاهانه خلاف آن عمل نکنیم، همان کسانی که از نظر اجتماعی برای رهبری جامعه پرورده شده‌اند، در پست‌های فرماندهیِ جنبش‌های انقلابی هم دوباره سر برمی‌آورند. برای همین مدرسه‌ی آموزشی مؤسسه‌ی لابوئسی هنگام گزینش دانشجویان، گروه‌های مردمی، نژادی‌شده، جوان و زنان را ترجیح می‌دهد. نتیجه این شده است: در شش دوره‌ی ۷۰ نفره، ۵۷ درصد دانشجویان کمتر از ۳۰ سال داشتند. ۳۵ درصدشان بالاتر از دیپلم متوسطه مدرکی نداشتند: یا گواهی صلاحیت حرفه‌ای (CAP) یا گواهی تحصیلات حرفه‌ای (BEP) داشتند یا اصلاً مدرکی نداشتند. ۵۹ درصدشان هم درآمد ماهانه‌شان کمتر از ۱۵۰۰ یورو بود.

پلتفرم، نقطه‌ی پیوند

پس جنبش فرانسه نافرمان حزب نیست، هرچند بعضی کارکردهای حزب را بر عهده می‌گیرد. اما این کار را به شکل‌های تازه انجام می‌دهد. یکی از برجسته‌ترین نمونه‌های عملی آن سازمان‌یابی حول یک پلتفرم دیجیتال مشترک است: «کنش مردمی» (Action populaire). این پلتفرم پیش از هر چیز یک اپلیکیشن دیجیتال است. با آن می‌شود به جنبش و اعضایش پیوست. کنش و به‌حرکت‌درآمدن را گرد هم می‌آورد. آدم‌ها هم به‌تنهایی و هم به‌صورت جمعی در آن ثبت‌نام می‌کنند.

پس در عمل همه‌چیز آشکارا بر پلتفرم اینترنتی تکیه دارد. همین پلتفرم است که چیزی را که «افقی‌بودن» می‌نامند ممکن می‌کند. ما به این واژه بدگمانیم. نخست چون اغلب پشت آن مخالفتی با عمودی‌بودن پنهان است، در حالی که عمودی‌بودن گاهی در سازمان‌دادن یک کنش ساده‌ترین راه است و دور زدنی نیست. دوم چون ارتباط‌هایی که چنین پلتفرمی پدید می‌آورد، در همه‌ی جهت‌ها می‌روند و ذاتاً چندشکل‌اند. یعنی نه فقط از بالا به پایین‌اند و نه فقط از پایین به بالا، بلکه به هر سو می‌روند. اصلاً مفهوم بالا و پایین، مثل دنیای مادی، به جای ناظر بستگی دارد.

برای این‌که ویژگی خاص این پدیده بهتر دیده شود، ترجیح می‌دهیم این‌جا به آنچه این نوع جنبش با کار احزاب سیاسی مشترک دارد فکر کنیم. چند کارکرد که ویژه‌ی حزب به نظر می‌رسد، در آن هم انجام می‌شود: هماهنگی کنش‌ها، فراخوان به بسیج، تأمین مواد و اسناد، دانشگاه‌های مردمی و مانند این‌ها. ولی همه‌ی این کارکردها به تقسیم مسئولیتی گاهی بسیار پیچیده می‌انجامید. همین‌ها دلیل وجود خودِ سازمان حزب و پست‌های دائمیِ سیاسی بودند. حالا همه‌ی این کارها را پلتفرم انجام می‌دهد، بی‌آن‌که هیچ‌یک از آن دیوان‌سالاری‌های واسطه به وجود بیاید که تا دیروز برای گذران عادی زندگی روزمره ضروری بودند.

کنش، سازمان را می‌سازد

جنبش بر ثبت‌نام ساده در یک پلتفرم استوار است. جای بسیار بزرگی هم به خودسازمان‌دهی داده شده است. هر کس به شیوه‌ی دلخواه خودش سازمان می‌یابد. و مهم‌تر از همه این‌که برای تشکیل گروه‌های کنش با چه کسانی کنار می‌آید. ایده این است که جنبش نمی‌خواهد فقط از کارگران و مزدبگیرانی تشکیل شود که بیشترشان مردند و در ساعت‌های کاریِ جنسیت‌زده‌ی خود فعالیت می‌کنند. وگرنه چطور باید زنان، کارگران اوبری‌شده، دانشجویان و بیکاران را در این کار شریک کنیم؟ وقت آزادی که این گروه‌ها دارند، شیوه‌های سنتیِ درگیری احزاب را از کار می‌اندازد. ولی همین وقت آزاد امکان می‌دهد شیوه‌های بسیار دیگری ابداع شود که در این شرایط زود مخاطب در دسترس خود را پیدا می‌کنند. رابطه با زمان این‌جا اساسی است. حزب یعنی روند طولانی عضویت و جلسه‌های منظم و الزامی که فاصله‌شان کم‌وبیش زیاد است. جنبش اما با یک کلیک ساده روی یک پلتفرم دیجیتال کنش سیاسی بی‌درنگ را ممکن می‌کند. این انعطاف به معنای بی‌قاعدگی نیست. جنبش فرانسه نافرمان بر اصولی استوار است و گروه‌های کنش بر یک منشور: اختلاف‌های شخصی و هر سخن و رفتار خشن، جنسیت‌گرا، نژادپرست، یهودستیز یا همجنس‌هراسانه ممنوع است.

اولین فرمانی که هنگام ورود به پلتفرم می‌بینیم این است: «وارد کنش شو!» توضیحش هم روشن است: «کنش مردمی شبکه‌ی اجتماعیِ کنش فرانسه نافرمان است.» بعد نقشه‌ای می‌بینیم که همه‌ی کنش‌های آینده در سراسر فرانسه را به تفکیک دسته نشان می‌دهد. هر کس می‌تواند ببیند اطرافِ محل زندگی‌اش چه برنامه‌ای سازمان داده شده است، در آن شرکت کند و با اعضا آشنا شود. تجمع، پوسترچسبانی، پخش اعلامیه، جلسه‌ی عمومی یا جلسه‌ی گروه‌های کنش، دوره‌ی آموزشی و کنش همبستگی در آن پیدا می‌شود. برای ثبت‌نام یک کلیک کافی است.

می‌شود گروه‌ها را دید: «با اعضای دیگر آشنا شوید و با هم کنش کنید.» می‌شود برگه‌های راهنمای عملیِ مبارزه را خواند: «مشخص عمل کنید، آموزش ببینید و اطرافیان خود را متقاعد کنید.» یا می‌شود دست به کار شد: «سازمان دهید، یک گروه کنش بسازید، مواد، اعلامیه و پوستر سفارش دهید.» پلتفرم با این جمله‌ها کاربر را مستقیم مخاطب قرار می‌دهد، یعنی او را در خود جا می‌دهد. دیجیتال این کار را ممکن و ساده می‌کند. شرکت در آن توان ابتکار فردی را کم نمی‌کند، بلکه با آزادی بسیار آن را چند برابر می‌کند.

پلتفرم به پایگاه‌های سازمانی دیگر جنبش هم ارجاع می‌دهد: پایگاه فرانسه نافرمان برای دیدن اخبار و کارزارهای جنبش، برنامه‌ی فرانسه نافرمان و پایگاه «انسومیسیون» (l'Insoumission)، روزنامه‌ی فرانسه نافرمان. آن‌جا می‌شود کمک مالی هم کرد.

پس شکل‌های درگیری کاملاً فردی است و هندسه‌شان از هر کس به کس دیگر و برای هر نفر در گذر زمان فرق می‌کند. همه‌ی کاربران آزادند در کنش‌های پیشنهادی شرکت کنند یا نکنند. این کنش‌ها یا از مرکز سازمان می‌آیند یا از گروه‌های کنش محلی. کنش‌ها نه رأی‌گیری می‌خواهند و نه بحث، چون هیچ‌کس ناچار نیست. این همان شکل جنبش است. شاید نگران‌کننده به نظر برسد، اما پلتفرم مشترک آن را ممکن کرده است.

فردیت‌یابی، جنبش و شبکه

باید این ایده را پذیرفت که شیوه‌های کنش یا برقراری تماس میان افراد به سازوکارهای بنیادین زندگی مشترک می‌رسد. حلقه‌های پیام‌رسانی، آواتارها و رأی‌گیری با نظرسنجی دیجیتال فقط ادامه‌ی رویه‌های قدیمی با ابزارهای دیجیتال تازه نیستند. چیزی ریشه‌دارتر در شیوه‌ی زندگی انسان امروز را بیان می‌کنند. این‌جا از ویژگی‌ای حرف می‌زنیم که «عصر مردم» توصیف می‌کند. این ویژگی با همه‌ی آنچه درباره‌ی تغییر شیوه‌های زندگی گفته شد پیوند دارد. اما در مقیاس زمانی بلند، و بی‌شک در دهه‌های نزدیک‌تر، گسستی ژرف به شمار می‌آید. این پدیده فردیت‌یابی (individuation) است: هر کس بیش‌ازپیش خود را موجودی یگانه و سوژه‌ای منحصر به‌فرد می‌بیند، نه بخشی از مجموعه‌ای بسته و انحصاری.

باید اندازه‌ی راهی را که به این ترتیب در تعریف خود از خویش پیموده‌ایم بسنجیم. باید خاستگاه‌ها و گذرگاه‌هایش را بفهمیم تا در پذیرفتن پیامدهایش راه را اشتباه نرویم. این تغییر بنیادین حاصل کوچ روستایی است که بخش بزرگی از همبستگی‌های سنتیِ خانواده، روستا و دین را از میان برد. پیامدهای شهرنشینی با رشد سریع و بسیار مهم سطح آموزش قوی‌تر شد. زنان مبارزه کردند تا توان زیستیِ باردارشدن دیگر سرنوشتی اجتماعی نباشد که خودشان انتخابش نکرده‌اند. بدین ترتیب حق جلوگیری از بارداری و حق سقط جنین این ایده را تقویت کرد که هر انسان، به‌طور کلی، حق دارد صاحب خود باشد. با این همه، هیچ‌کدام از این‌ها به خودخواهی تازه‌ای نمی‌انجامد. فردیت‌یابی خواست انزوا نیست. چون همزمان با این یگانگی، کارکردهای اساسی زندگی فرد از راه اتصال شخصی‌اش به شبکه‌های جمعیِ بسیار گسترده تأمین می‌شود: آب، برق، غذا، مدرسه‌ی دولتی، پزشکی و بیمارستان دولتی و مانند این‌ها. پس هر فرد بسیار بیشتر از جامعه‌های کشاورزی با دنیا پیوند دارد. و این پیوند به هیچ‌وجه ناشناس نیست. چندبرابرشدن آواتارها، نام‌های مستعار و هویت‌های دیگر نشان‌دهنده‌ی همان «چندحضوری» (poly-présence) است که پیش‌تر گفتیم: «من»ی دیگر که برگزیده و پذیرفته‌شده است، در کنار «من»هایی که تعلق و هویت اجتماعی تحمیل می‌کنند. این روند یکی از نیروهای محرک نیرومند انقلاب شهروندی است، چون آرزویی جهان‌شمول برای کنترل بر خود را در بر دارد. وقتی این آرزو به سطح جمعی برسد، اسمش حاکمیت است. این آرزو همه‌ی حوزه‌ها را لمس می‌کند و شکل‌های سازمان هم از آن برکنار نیستند. دیگر نمی‌توانند بر محوشدن کامل فرد به سود جمع تکیه کنند. شبکه‌ی اجتماعی پاسخی به همین تحول است. فرد را نه موجودی جدا یا حتی رودررو با جامعه، بلکه برعکس، در پیوندهای وابستگی متقابلش با جامعه نشان می‌دهد و به آن عینیت می‌بخشد، پیوندهایی که آزاد می‌مانند.

راهبرد انقلاب شهروندی همه‌ی این عناصر تحلیل را درباره‌ی مردم در روزگار ما در خود جای می‌دهد. به ما کمک می‌کند بفهمیم چرا راه‌اندازی اپلیکیشن مبارزاتی «کنش مردمی» رویدادی چنین مهم بود. این یک ترفند کارزاری نبود، بلکه پیشنهادی واقعی بود از الگوی تازه‌ی «سازمان‌دهنده‌ی جمعی». نقشی که لنین به روزنامه و حزب پیشاهنگ خود می‌داد، سرانجام با ساختاری باز جور درمی‌آید که گاه با کنش فعالان یکی می‌شود و گاه با کنش خودِ توده‌ها، آن‌گاه که پا به کنش می‌گذارند. جنبش فرانسه نافرمان این است.

جمع‌بندی

زندگی جنبش مرحله‌هایی دارد که با مرحله‌های جامعه گره خورده است. در بعضی شرایط، مثل انتخابات یا دوره‌های بسیج اجتماعی شدید، شمار فعالانش می‌تواند به‌طور خارق‌العاده بالا برود. در این مواقع ده‌ها نفر می‌آیند که «کارگاه‌های پلاکارد» تشکیل می‌دهند، راهپیمایی‌ها را تدارک می‌بینند و شب‌های انبوه خانه‌به‌خانه را سازمان می‌دهند. همین‌طور در خودِ اجرای کنش‌ها هم فعالان فرانسه نافرمان نقش دارند. برای توصیف چنین لحظه‌ای معمولاً این جمله را می‌گویند: «انسومیزها مبارزه‌ای را مصادره نمی‌کنند، مبارزه آن‌ها را مصادره می‌کند.» در ضمن، بیشتر وقت‌ها شمار زیادی از کسانی که در کنش‌اند، رأی‌دهنده‌ی جنبش‌اند یا خودشان را «انسومیز» می‌نامند. درخواست کمک هم از همین‌جا می‌آید.

اسمز (osmose)

بقیه‌ی کارها در فضایی از اسمز کامل پیش می‌رود. در این فضا هیچ‌کس لازم نمی‌بیند برای وجود داشتن یا دیده شدن خود را از کنش جدا کند. این اسمز حالتی ویژه و موقت است، اما هرچه آگاهانه و با میل شخصی پذیرفته شده باشد، نیرومندتر است. حالتی آرمانی است. در این حالت مرز میان جنبش سیاسی و جنبش اجتماعی که در کنش است چنان محو می‌شود که دیگر برای کنشگران دغدغه یا مایه‌ی تنش نیست. مثلاً انسومیزها با راه‌اندازی نظام صندوق‌های اعتصاب همبسته گامی جلو رفتند و ناقل تازه‌ای برای اسمز ساختند. این شیوه‌ی کار و روش‌های همراهش با پیشاهنگ‌گرایی و پیامد طبیعی آن، یعنی جانشین‌گرایی (حزب یا پیشاهنگی که جای مردم تصمیم می‌گیرد)، کاملاً فرق دارد. جمع‌آوری لوازم مدرسه یا مواد غذایی هم همین‌طور است. جنبش آگاهی تزریق نمی‌کند. گاهی کمک می‌کند آدم‌ها حرف دلشان را به زبان بیاورند. در همه‌ی جنبه‌های دیگر هیچ منفعتی جدا از منفعت مردمِ در مبارزه ندارد. از آن پس، در بیشتر موارد، ناظران سطحی یا عجول نمی‌توانند تشخیص دهند «کدام کیست»، یعنی فعال سیاسی کدام است و فعال یک کنش کدام. خودِ ذی‌نفعان هم خود را گاه هر دو می‌دانند و گاه یکی از این دو.

اسمز نتیجه‌ای است که از یک کنش موفق انتظار داریم. پس هر هدف هژمونی یا نقش هدایتگر را کنار می‌گذارد، چون وجود آن‌ها نفی اسمز می‌بود. هدف انسومیزها در کنش این نیست که جنبشی را مصادره کنند، بلکه این است که جنبش آن‌ها را مصادره کند.

روش در میدان همان روش نوشتن برنامه است. جنبش فرانسه نافرمان مطالبات را جمع می‌کند و همان کلماتی را که در کنش پیدا می‌شوند برای توصیفشان برمی‌دارد. کار برنامه‌ای بعد از آن این است که زنجیره‌ی تدابیر و تأمین مالی‌شان را منسجم کند و در چارچوب کلی جا بدهد. در مرحله‌ی کنونی زندگی جامعه‌های ما، این شیوه دقیقاً برعکس شیوه‌ای است که جاهای دیگر رایج است. شیوه‌ی ما از نیازهایی آغاز می‌کند که خود جامعه بیان کرده است. پس انسجام میان پروژه و ابزارِ به‌کاررفته یک داده‌ی ساختاری است. همین هم است که از سطحی از نمایندگی به بعد، ریشه‌کن‌کردن جنبش ما را این‌قدر دشوار می‌کند. اما مهم‌تر این‌که همین «برگرداندن» (retournement) کارزارهای دیوسازی را که نظام رسانه‌ای-سیاسی مسلط راه می‌اندازد آسان می‌کند.

جنگ واژگان

به بیان دیگر، جنبش کارزارهایی را که علیه او پیش می‌برند، مرحله‌هایی تمام‌عیار از کار آموزش مردمیِ سیاسیِ توده‌ای می‌داند. پس تحریک و صحنه‌آرایی تعارض ابزارهایی مفید و سازنده‌اند. همه‌ی دوره‌های نبرد از این دست، در درازمدت نتایج آموزشی سطح بالا داده‌اند. دلیلش فقط ایستادگی بلندمدت ما نیست. دلیلش رفتار کسانی هم هست که خواستند در میدان «شهرت بد» با ما روبه‌رو شوند: بدزبانی، بی‌ادبی، جنسیت‌گرایی و نژادپرستی‌شان، با آن اضطراب خرده‌بورژوازی‌ای که در راه تنزل طبقاتی است. به این ترتیب ما نسبت به بعضی رسانه‌ها و «مراجع اخلاقی» گوناگونِ مسلط بر جامعه انزجاری ساختاری ساخته‌ایم. معنای واژه‌هایی را که راست افراطی به دام انداخته بود «برگردانده‌ایم» و واژه‌های دیگری را که مراکز سیاسی در فرانسه می‌خواستند در وجدان جمعی کشور فرو کنند، بی‌اثر کرده‌ایم. همه‌چیز نشان می‌دهد می‌توانیم بدون دشواری زیاد همین راه را ادامه دهیم، چون دیگر در برابرمان فقط یک بلوک ایدئولوژیک منسجم می‌بینیم، یعنی راست افراطی که تنها در حوزه‌ی معنایی بسیار تنگی کار می‌کند. در همین مدت مراکز سیاسی تمام توان ابتکار خود را از دست داده‌اند. آن‌ها در واژگان محدودِ خشم‌های اغراق‌آمیز تکراری و عبارت‌های حاضرآماده‌ی زبان دسیسه‌ی سیاست‌بازانه کز کرده‌اند. برای همین هم هست که انسومیزها نقش سخنرانی عمومی را دوباره رواج داده‌اند و سبک‌های مردانه و به‌ویژه زنانه‌ی خطابه‌ی تریبونی را آفریده‌اند، از تریبون مجمع‌ها تا تجمع‌های توده‌ای.

با نقطه‌ی پایان گذاشتن بر این سند، تلاش‌هایمان را تقدیم می‌کنیم به زنان و مردانی که در ده سال این جنبش را ساختند، جنبشی که در سراسر جهان با شگفتی بررسی و تحلیل شده است. تقدیم به کسانی که از این پس نیستند و به کسانی که در این لحظه حاضرند. تقدیم به هزاران زن و مردی که از چیدن صندلی‌ها در یک میتینگ تا نوشتن استدلال‌نامه، و از جمع‌آوری مواد غذایی تا تدارک یک تجمع، همه‌ی کارها را انجام می‌دهند. باشد که ما هم این‌جا وظیفه‌مان را به خوبی آن‌ها انجام داده باشیم. با این آگاهی که همه می‌توانیم بهتر عمل کنیم. و می‌خواهیم.